جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

شعر🖋 اشعار پیمان آزاد

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #1
به نام او
در این تاپیک اشعار پیمان آزاد قرار میگیرد.

اسپم ممنوع


 
نام موضوع : اشعار پیمان آزاد | دسته : اشعار پارسی

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #2
كوچ باد
با صدای ناله اش از دور
با دو چشم کور
باد می آید
سنگها را سخت می ساید
تن بهر خاکی می آلاید
می زند بر هر دری انگشت
برگهای زنده را هر آن
می گرداند اندر دست و
می چرخاند اندر مشت
خشم تو از کیست
اینهمه غوغا برای چیست ؟
از چه می بالی به خود یا از چه می نالی ؟
لانه ی موری به هم خورده است
بچه ی پروانه ای در راه تو مرده است
دشمنیهایت برای چیست ؟
بی قراریها برای کیست ؟
باد بازیگوش خاموش است
چون یادیست کز خاطر فراموش است
به خود می خواند از هر گوشه
با رازی اسیری را
و اندر پیش می گیرد
هراسان هر مسیری را
چه ناآرام می کوبی ؟
چرا اینسان می آشوبی ؟
پیامی هست در نجوای امروزت
نجوای بد آموزت ؟
نمی بینید چشمم را
که هم بیدار و هم باز است ؟
نمی بینی افق در پیش من گسترده ، دلباز است ؟
نمی بینی مرا هر لحظه آغاز است ؟
برای من به خود بالیدن از هستی
و یا رنج تهی دستی چه ناساز است ؟
دل باد از هوا خالی است
برای باد دشمن بودن و دلبستگی
سهل است ، پوشالی است
من از زیبایی و زشتی چه می دانم
نه در خشکی نه در دریا ، نمی مانم
مرا با خشم یا نفرین
مرا با روزگار تلخ یا شیرین
مرا با سفره ی بیرنگ یا رنگین
نه کاری هست
نه بر دوشم
ز اوقات و ز اوصاف گذشته
رنج هستی
خواب و سرمست
نه آثاری نه باری هست
و بهر بودنم ، آسودنم هر دم شعاری هست
فضای ذهن من پاک است از امروز و از فردا و از دیروز
و از هر روز
برای من هدف پوچ است
حیات باد در کوچ است
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #3
اسیر

چهره
آسمان ترسخورده پاییزیست
و نگاه
مرده ایست در واپسین دم احتضار
و هر دو
در طلب بارانی سیل وار
معجزه ای را چشم به راهند
و ذهن
شوره زاریست
که هر چه در آن می کارد
باری ندارد
دشمنی ، جریان تگرگیست
که مرگ آور ، بر او می بارد
و درنگ ناپذیر او را می آزارد
فکر ، چونان جاری سهمگین آبشاری
چشمه وجود او را آرام نمی گذارد
اسیری است که او را هر لحظه
در
بندی به زنجیر می کشند
و اگر چه می خواهد
او را نمی کشند
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #4
اکسیر زندگی

اکسیر زندگی است شعر
تابندگی است شعر
با شعر می توان
از غم گسست و رست
به اندوه دل نبست
با شعر می توان
عشقی دوگانه داشت
در دل امید
کاشت
در سر نوای هزاران ترانه داشت
با شعر می توان
سرسبز بود
آواز کرد
ز بیهودگی گذشت
پرواز کرد
با شعر می توان
در فصل سرد بود
سرشار درد بود
اما بهار را
گرمی خورشید را شناخت
دل را قوی نمود
به افسردگی
نباخت
با شعر می توان
معشوق را ندید
از یاد او برفت
از عشق او برید
با شعر می توان
عمر دوباره کرد
پژمردگی گذاشت
در فصل برف و سوز
شب را
غرق ستاره کرد
با شعر می توان
خوشبخت بود و شاد
از هر چه نفرت است
دل
را تهی نمود
آن را به عشق داد
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #5
پرده دود آگند

نگاهت پرنده معصومی است
در جستجوی دانه
و قلبت در آرزوی آشیانه ای پر می کشد
افق پرده ایست دود آگند
و جهان ظلمتی است
که تو را در
حسرت فرداها می گذارد
نمی گویم از رفتن بازمان
نمی خواهم سکونی را به تو بیاموزم
که خود از یاد برده ام
زندگی آموختنی نیست
زندگی تصویر پرنده ایست
که در هوای مه آلود پرواز می کند
و در آرزوی نوشیدن جرعه ایست
که طبیعت
پس از قرنها از او
دریغ کرده است
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #6
زبان طبیعت

در سکوت و خلوت سحر
پنجره ای به روی پرنده باز می شود
و افق از بدایت تا نهایت
پرنده را به پرواز می خواند
آسمان و درخت بر او آ***غو**ش می گشایند
و باد
در گوشش
عاشقانه آهنگ رهایی زمزمه می کند
پرنده در حسرت پرواز
و پرواز در حسرت پرنده
ای کاش
پرنده در زندان عادت
زبان طبیعت را از یاد نبرده باشد
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #7
فرشته یا شیطان

هیأت تو به گونه ایست
که نمی دانم
فرشته ای یا شیطان ؟
به مواخذه در من می نگری
که چرا به گونه ی دیگری ؟
فریاد خوان
محک همه پلیدیهایی
از دوزخ می آیی
تو را با زیبایی چه کار !
به مرگت ناخرسندم
به روشنیت دلبسته ام
که روزی زندان خودباختگی را واگذاری
و عاشقانه
دل به انسان سپاری
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #8
طعمه
می گریزم از تو
که چشمانت به شعبده ای بسته است
و زبانت بیگانه ایست مردم ستیز
گوشهایت به زمزمه روسپیان
و منظرت میعادگاه چرک و خون
با دستانی آلوده
و ذهنی که پیوندش را با جهان گسسته است
به سراغ طعمه
هر ویرانه ای را سر می کشی
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #9
پاییز ماندگار

سرزمینی سترون
و انتظار بلوغ
بی گذشت فصول
در پاییزی ماندگار
زنجیری از زمین برپا
بندی از آسمان بر دست
هراسی از گرداب در برابر
تصویری از مرداب دوردست
 

Saghar ✿

[مدیر آزمایشی سرگرمی]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
601
پسندها
1,013
زمان آنلاین بودن
1d 13h 39m
امتیازها
73
محل سکونت
☁️
سکه
3,179
  • #10
برپا ایستاده ام

برپا ایستاده ام
تا پگاه را ببینم
با عینک گمانم
و تاریکی را
به روشنایی مبدل کنم
بامداد کوچکم
و بیداری را در شب آغاز کنم
با صدای ز نگ ساعتم
و شب را
در بیداری
به روزی درخشان برگردانم
با مهتابی اتاقم
و تا زندگی را باور کنم
در حضور مداومش
برپا ایستاده ام
تا هوا باقی است
تا عشق باقی است
تا آزادی باقی است
و از پا نمی نشینم
تا
روشنایی را ببینم
تا سرود خوش آهنگ عشق را
بشنوم
تا حقیقت
این گوهر یگانه را بیابم
برپا ایستاده ام
تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید
آیا مفهوم ستاره را می دانید
آیا گستردگی آسمان را می شنوید
آیا حرارت خورشید را می خوانید
برپا ایستاده ام
تا آرزومندان حقیقت را بگویم
چرا دل به وهم پندار سپرده اید
و بر دانایی و بیداری مرده اید
آنگاه که با خود خلوت می کنید
و حقیقت را در دستهای بزرگ خود
محبوس می پندارید
نمی بینید
که دستهای شما باز است
و چون فکر من خالی است
و ذهن شما
بازار پر رونقی است
که هر لحظه
دل به کالایی می دهید
و جاذبه اشان را نمی رهید
و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید
و به سواسش کشانده اید
گمراهی را دل نمی نهید
بر جای مانده ام
تا بگویم
ذهن
سرطانی غده ایست بدخیم
که شما را قربانی خواهد کرد
در برابر فکری که باور ندارید
در مصاف آیینی که باطل می شمارید
و در دفاع از حرمتی
که جان برسر آن می گذارید
هنگامی که گلها را به دار می آویزند
و
پرندگان را
از قفس به مسلخ می برند
تا سخن از بیداری نشنوند
هنگامی که روزنه های کوچک سقف را می گیرند
تا کمانه های نور را نبینند
زندگی را چه می دانید
گوییا
آنچنان به تاریکی خو گرفته اید
که روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید
و از آمدن آن بیم دارید
زندگی سرودی نیست
که تکرارش کنم
زندگی شاعری نیست
که با اندیشه و آیینم
به دارش بیاویزم
و با نگاهش بستیزم
زندگی شعر من است
از معنا می کاهمش
تا بمانم
با ترس و گمان نمی خواهمش
همانگونه که
هست
قرنها پاس می دارمش
و بکر
نگهمیدارمش
و با کمانه ی نور
به یاد می آرمش
و به جهان می سپارمش
من فرزند تسلیمم
خشونت را غریزه نمی دانم
و زندگی را
آن طور می شناسم که هست
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین