• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
قائم به خودی از آن شب و روز مقیم
بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم
با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم
چون سایه شدی ترا چه جیحون چه جحیم
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی…
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
در راه قلندری زیان سود تو شد
زهد و ورع و سجاده مردود تو شد
دشنام سرود و رود مقصود تو شد
بپرست پیاله را که معبود تو شد
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
ای قوم ازین سرای حوادث گذر کنید
خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید
این روح‌های پاک درین توده‌های خاک
تا کی چنین چو اهل سفر مستقر کنید
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست
بر من ز من از صفات هستی بدنست
تا ظن نبری که هستی من ز منست
آن سایه ز من نیست که از پیرهنست
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
این چنین خوانده‌ام که در بغداد
بود مردی و دل ز دست بداد
در رهِ عشق مرد شد صادق
ناگهان گشت بر زنی عاشق
بود نهرالمعلی این را باب
زن ز کرج آب دجله گشت حجاب
هر شب این مرد ز آتشِ دل خویش
راه دجله سبک گرفتی پیش
عبره کردی شدی به خانهٔ زن
بی‌خبر گشته او ز جان و ز تن
بادهٔ عشق کرده ویرا م*س*ت
وز وقاحت سباحه کرده به دست
چون براین حال مدّتی بگذشت
آتشِ عشق اندکی کم گشت
خویشتن را در آن میانه بدید
گرد چون و چرا همی گردید
بود خالی برآن رخان چو ماه
مرد در خال زن چو کرد نگاه
گفت کاین خال چیست ای مه‌روی
با من احوال خال خویش بگوی
زن بدو گفت کامشب اندر آب
منشین جان خود هلا دریاب
خال بر رویمست مادرزاد
آتش عشق تو شرر بنهاد
تا بدیدی تو خال بر رخ من
پر شدی زین جمال فرّخِ من
مرد نشنید و شد به دجله درون
به تهوّر بریخت خود را خون
غرقه گشت و بداد جان در آب
گشت جان و تنش در آب خراب
مرد تا بود مانده اندر سُکر
بود راه سلامت اندر شُکر
چون ز مستی عشق شد بیدار
کرد جان عزیز در سرِ کار
مرد را تا بُوَد شرر در دل
نبود مطلع به حاصل گل
چون شرر کم شود خبر یابد
آنگه از عقل خود خطر یابد
وانکه او مدّعی است در ره عشق
شیر او هست کم ز روبه عشق
هست در بند لقلقه مانده
از درِ معنی و خبر رانده
حال او حال آن جوان باشد
که خجل گشته از زنان باشد
نشنیدی که آن عزیزه چه گفت
چون برو مرد حال خود ننهفت
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
ای خدایی که به جز تو ملک‌العرش ندانم
بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم
بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم
مَلِک عالَمم و عالِم اسرار نهانم
غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من
منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم
شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت
شنوایان جهان را سخنان می‌شنوانم
حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند
من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم
نه به خشکی نه به بحرم نه کنار و نه میانه
نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم
نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر
نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم
هرچه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم
هرچه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم
هرچه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن
به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم
هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم
سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم
گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم
زود باشد که شوی کشته تیغ خذلانم
من فرستاده توراتم و انجیل و زبورم
من فرستاده فرقانم و ماه رمضانم
صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چون
نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم
کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی
جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم
بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون
خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم
آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت
در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم
بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت
در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم
شربت شوق دهم تا تو شوی م*س*ت تجلی
پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم
ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم
کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم
هر عطایی که بکردم به تو ای بنده من من
خوش نشین بنده که من داده خود را نستانم
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
گَه در زمین دل‌ها پنهان شوی چو پروین
گاه از سپهر جان‌ها چون ماه نو برآیی
از بهر لطف مستان وز قهر خودپرستان
چون برق می‌گریزی چون باد می‌ربایی
 

Saghar ✿

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-25
نوشته‌ها
655
سکه
3,453
آنجا که گذر کرد به ناگه سپه عشق
رخ‌ها همه زردست و جگرها همه قیری
از پوست برون آی همه دوست شو ای‌را
کآن‌گاه همه دوست شوی هیچ نمیری
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا