What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

در حال تایپ رمان تیمارگر جنون | ستایش محمدی _ کاربر انجمن فرهنگی و هنری بوکینو

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #11
سرش را جلو می‌کشد نطقش کور می‌شود، مردمک چشمانش خشک می‌شوند با دیدن مرد قد بلند و لاغری که با تندی از پله‌های کوچک روبروی بیمارستان بالا می‌آید. ابروهای جوگندمی‌اش درهم تنیده شدند و خطی عمیق را بر روی پوست سفید پیشانی‌اش حکاکی کرده‌اند. شورش دندان‌های سفیدش را به نمایش می‌گذارد و کلافه می‌گوید:
ـ مریض هر ثانیه داره صاحب جدید پیدا می‌کنه، حالا باس به یکی دیگه هم چهار ساعت توضیح و جواب بدیم.
فشار انگشتان شورش کاسته می‌شوند و چند زن در دل مرهم می‌نشینند و در تشت‌هایشان رخت می‌شورند. محکم دست اسیر شده‌ش را می‌کشد و مانند کودک خطاکار پشت هیکل چهارشانه‌ و بزرگ شورش پنهان می‌شود. مطمئن است که عمویش می‌داند چه کرده. پالتوی شورش را در میان انگشتانِ کشیده‌اش مچاله می‌شود و صدای پرتشویش مرد را می‌شنود که شورش را خطاب قرار داده:
- چی‌شده شورش؟ از پیش داداشم میای؟ حالش چطوره؟
ل*ب زیر دندان می‌گیرد دستان یخ کرده‌اش را به سختی کنترل می‌کند. شورش کلمات را در کمال خونسردی بیان می‌کند و چشم‌های خاکستری‌اش، به پاهای لرزانِ دخترک می‌افتد.
- چیزی نشده نمی‌خواد نگران باشی عادل، انگاری یکم حالش بد شده عمو. مرهم آوردتش بیمارستان و الانم بردنش برای آنژیو.
مرهم از پشتِ بازوی شورش سرک می‌کشد و زیرچشمی نگاه عمو می‌کند. موهای پرپشت جوگندمی ریخته شده برروی پیشانی‌اش را بالا می‌زند و کروات سورمه‌ای‌اش را بر روی گردنش مرتب می‌کند و مضطرب می‌گوید:
ـ آنژیو برای چی؟ مگه خدایی نکرده قلبش طوریش شده؟
نیم رخ مردانه‌اش را از مرهم می‌گیرد و نگاهش را به عادل می‌دهد. ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
ـ رگ قلبش گرفته واس خاطر همون بردنش برای آنژیو.
مرهم سرکی می‌کشد سر پایین می‌اندازد و زیرلب می‌گوید:
ـ سلام.
چشم‌های کشیده‌ی مرد به سمتش کشیده می‌شود چشمان پر شرم مرهم را که می‌بیند حساب کار دستش می‌آید و می‌گوید:
ـ سلام علیک.
با آن کت و شلوار سورمه‌ای و پیراهن سفید، انگار همین حالا از مراسم عروسی بیرون آمده.
سری تکان می‌دهد، آبی‌های نگران و مشوشش را به در می‌دوزد.
زیرلب زمزمه می‌کند:
- پس کار مرهم خانوم بوده آوردنش به بیمارستان.
 
Last edited by a moderator:

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #12
شورش سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
ـ باس بری بخش قلب الآنم تو اتاق عمل دارن آنژیوش می‌کنن.
دستی به شانه‌ی شورش می‌کشد و تند قدم برمی‌دارد و وارد بیمارستان می‌شود و بدونه آنکه ذره‌ای توجه به مرهم کند.
شورش چرخی می‌زند و مقابلش می‌ایستد، نقره‌فام‌های چشمانش در گوی‌های کاراملی‌اش می‌دوند.
مرهم نفس آسوده‌اش را از عطر باران می‌گیرد.
ـ سر بلند کن ببینم مرهم.
طره‌ای از موهایش از جلوی چشمش کنار می‌روند و آوای آرام، اما خشمگین شورش در گوش‌هایش چرخ می‌خورد چشمانِ کشیده‌اش این‌بار پر از تهدید است!
- خطا رفتی که اینجوری پشتم قایم میشی؛ خطا رفتی مرهم که با عادل روبرو نشدی و عینه بچه گربه از پشت سرم سرک می‌کشی. خطا رفتی دختر حاج اصلان!
نگاه مرهم گویا می‌خواهد بافت به بافت پیراهن کرمی رنگی که شورش به تن دارد را بشکافد. دل در دلش نیست و تا گلویش آمده بود.
برای رهایی، پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد زبان باز می‌کند.
- خطا نرفتم، به جون مرهم خطا نرفتم.
چشم باز می‌کند، در چشمان شورش خیره می‌شود و چیزی در پس نگاه سرد مَرد نیست. دستی بر ته ریش‌های آنکارد شده‌اش می‌کشد؛ کمی شانه‌هایش خم می‌شوند و در مقابل گوی‌های عسلی و هراسان مرهم، گردن جلو می‌کشد و کنار گوشش پچ می‌زند:
- دعا کن خودم نفهمم مرهم؛ چون بدجوری کلاهمون میره تو هم. خصوصاً که این‌سری جونتم قسم خوردی. می‌دونی که من اصلا اهل شوخی کردن نیستم، مخصوصاً اگه پای جونت بیاد وسط.
حرفش را باید یک تهدید حساب کند، می‌داند اگر بفهمد، تکه بزرگه‌اش دم گوشش است؛ اما حرفی نمی‌زند. دمی عمیق می‌گیرد و بوی عطر ملایم قهوه، مشام مرهم را پر می‌کند. مستأصل می‌گوید:
ـ دروغ نمی‌گم بخدا.
دستانش از جیب پالتویش خارج می‌شوند و همین کافی‌ست تا انگشتان یخ زده از فرط استرسی که در جانش رخنه کرده، محبوس در میان دستان شورش شود.
ـ معلوم میشه دروغ میگی یا نه، فقط خدا خدا کن که نفهمم چه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ت که اونوقت مثل الان باهات راه نمیام و واینمیسم تا بلبل زبونی کنی برام.
ل*ب بی‌رنگش را زیر دندان می‌برد. از پله‌های لیز باران خورده پایین می‌روند. گلدان‌های سنگی مستطیل شکل بزرگی که در کنار پله‌ها قرار دارند، بوی خاک باران خورده می‌دهند. هوس می‌کند تا عمیق‌تر بو بکشد. هر که از دور دستان پیوند خوردیشان را ببیند با خود فکر می‌کند «چه زوج خوشبختی!»؛ تنها مرهم است که می‌داند که اگر در کنارش راه می‌رود، بخاطر خواسته و هراسی‌ست که از او در دلش به جا مانده. چند قدم از بیمارستان دور می‌شوند، چراغ‌های اوپتیمای سفیدی که کنار جدول پارک شده در تاریکی روشن و خاموش می‌شود.
 
Last edited by a moderator:

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #13
شورش دستش را رها کرده و در را برایش باز می‌کند. نگاه‌اش روی مرهم می‌ماند و مردمک‌های خاکستریِ چشمانش به سمت ماشین تکان می‌خورند با آوایی ضعیف سخن می‌گوید:
- ماتت نبره مرهم، سوارشو زود، سرده!
مرهم سر برمی‌گرداند، نگاه‌اش بر روی نوشته‌ی قرمز رنگ که سر در ساختمان سه طبقه فرسوده متصل شده می‌ماند. دلش را در راهروی انتظار جا گذاشته است!
چشمانش را پس نمی‌گیرد، انگشتانش برای کمک متوسل به در آهنی می‌شوند. سوار می‌شود و صدای برخورد قطعات آهنی در محوظه‌ی کوچک چرخ می‌خورد. در دلش غوغاست! عذاب گلویش را گرفته و قصد رها کردن ندارد و اگرها در ذهنش حکم فرمایی می‌کنند.
ـ این چه بدبختی بود آخه. خدا من و لعنت کنه که خودم و گیر این آدم انداختم باز، از چاله در اومدم افتادم تو چاه.
انگشتان سرما دیده‌اش را در هم پیچ و تاب می‌خورند، ابروهای قهوه‌ای‌اش در هم تنیده می‌شوند و زیرلب آرام می‌نالد:
- خدایا خودت بهم صبرم بده! دیگه طاقتم طاق شده. دارم کم میارم از دست اینا.
شورش ماشین را دور می‌زند و سوار می‌شود. نگاه مرهم با تار و پود آن ساختمان عجین شده و کف دست عرق کرده‌ش را چنان بر روی شلوار جینش می‌کشد که گویا قصد دارد پوستشان را بکند. هجوم پرندگان خیال همه‌چیز را از یادش برد. عطر تند و تیز قهوه، از زیر بینی‌اش فرار می‌کند.
- شورش چرا نمی... .
سر برمی‌گرداند حرفش در دهانش می‌ماسد. شکارچیش هم‌جوار چشمانش به سر می‌برد و آنچنان نزدیک شده که گویا پیشانیشان به یکدیگر مماس و کشیده می‌شوند. ل*ب می‌زند:
ـ شورش چی؟ هوم گربه‌ی چموش مخفی‌کارم چی‌ می‌خوای بگی؟
طوسی‌های شورش نظارگرِ صورت رنگ پریده‌اش است. مردمک‌هایش از پشت لنز می‌لرزند و خاکستر می‌شوند. برای فرار به هرچیزی چنگ می‌اندازد:
ـ چی... چی‌کار می‌کنی؟ چرا نمی‌ریم؟
لحن آرام شورش در فضا می‌پیچد:
- این کمربند و گذاشتن ببندی، نذاشتن بهش زل بزنی و برای خودت فلسفه‌چینی کنی.
صدای چفت شدنش را می‌شنود و سرش را تند عقب می‌کشد. آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد و از آرامش شورش بیم دارد. پشت هر آسودگی، چنان جنگی جولان می‌دهد که گاهی از آن هراس دارد.
کف دست شورش زیر فکش می‌نشیند، سر انگشتان زبر و خشنش گونه‌ی سفید مرهم را لمس می‌کنند.
 
Last edited:

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #14
دستان زبرش با گونه‌ی نرمِ مرهم تضاد عجیبی دارند.
صدایش می‌لرزد:
ـ شورش خواهش می‌کنم الان نه حالم خوب نیست.
سرش را نزدیک گلوی مرهم می‌برد و تیغه‌ی صاف بینی‌اش را از روی شالِ مشکی‌اش، روی گلوی دخترک می‌کشد. مدهوش می‌گوید:
ـ هیس،خوب میشی گربه‌ی چموشم یکم که بگذره مثل همیشه خوب میشی تو بغلم، بذار آروم بشه این گرگ وحشیت.
قلب مرهم در سینه‌اش ملتهب و پرشتاب می‌کوبد. آوای گرفته‌ی مشوشش پژواک می‌شود.
- نکن شورش... توروخدا بریم.
نفس می‌کشد و عطر تند نارنج زیر بینی شورش می‌پیچد؛ عطرِ خوش‌بویِ موهای خرماییش آرامش را به او القا می‌کرد و نجوا می‌کند:
- کجا بریم؟ هوم؟
قلب مرهم در حنجره‌اش شروع به تیپدن می‌کند. عاجز است از اندک فاصله‌ای که مابینشان ایجاد شده. انگشت شستِ شورش نوازش‌وارانه روی گونه‌اش کشیده می‌شوند و مرهم عاجزانه می‌نالد:
- شورش نکن، بریم خونه لطفاً. بخدا حالم خوب نیست. یکم درکم کن ازت خواهش می‌کنم.
ناگهان عقب نشینی می‌کند. نیم‌تنه‌اش را کنار می‌کشد و صاف در جای خود می‌نشیند. ابروهایی که گره‌ی کور می‌خورند حکایت از خشم دیوانه‌وار اوست.
ماشین راه می‌افتد. نفس حبس شده در سینه‌ی مرهم، از ریه‌اش پا به دنیا می‌گذارد و دستانش بر روی سینه‌اش درهم گره می‌خورند. قلبش هنوز نیز خودش را دارد می‌کشد! صدایش می‌زند:
ـ مرهم؟
جوابی نمی‌دهد و به خیال خود ناز می‌کند، اما نمی‌داند این گرگ وحشی اهل ناز کشی نیست. تاج ابروهای هلال کوتاه شورش درهم پیوند می‌خورند. نعره می‌زند:
ـ کری مگه مرهم که جواب نمیدی؟
قلبش با فریاد شورش از جا کنده می‌شود و با غیض می‌گوید:
ـ چیه چرا داد می‌زنی؟ قلب اومد تو دهنم، حرفتو یه بار دیگه هم آروم بگی بخدا من می‌شنوم. نیازی نیست داد و فریاد کنی‌ انقدر.
نفسش را فوت می‌کند و می‌گوید:
ـ با تو که آروم حرف می‌زنی انگار با دیوار داری زرزر می‌کنی. باس داد و هوار کرد تا ل*ب از ل*ب باز کنی.
انگشتان مردانه‌ و بلندش بر بالای فرمان مشت شده و به اتوبان آکنده از ماشین خیره می‌شود.
خونسرد ل*ب باز می‌کند:
- بُغ کردی؟ دکتری، پرستاری، چیزی هستی که نذاشتم بمونی و آوردمت بیرون، اینطوری قیافه گرفتی؟ تو ذهنت به غیر از اینکه بری کنار بابات بخوابی، چیز دیگه‌ای هم چرخ می‌زنه؟ قصد کردی خودتو بندازی تخت بغلیش؟
سر برمی‌گرداند نگاه‌اش کاراملیِ چشمان مرهم را شکار می‌کند و فرمان زیر فشار انگشتانش خرد می‌شود.
با حساسیتی در لحنِ آرامش می‌غرد:
- مگه به اون لنز کوفتی حساسیت نداری؟ برای چی باز گذاشتی تو چشمات؟
 
Last edited:

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #15
جوابی از سوی مرهمی که سر به پشتی صندلی تکیه و داده و برای مخفی کردن چشمانش، مژه‌های بلندش را روی هم می‌گذارد، دریافت نمی‌کند و پرحرص دهان باز می‌کند:
- بگو چاره‌م نمیشه شورش، باید پدر جد و آبادتو بیارم جلو چشمت! من باید تو رو به غلط کردن بندازم تا ملتفت بشم. باید به تو یه چیزی رو صد دفعه بگی تا تو اون گوشات بره.
انگشتان مرهم در هم گره می‌خورند و پلک‌هایش را بر روی هم می‌فشارد. می‌خواهد از دعوای احتمالیشان پیشگیری کند و حرفی نزند. این جواب ندادن‌های مرهم بیشتر خونش را به جوش می‌آورد که عربده می‌زند:
ـ با توام مرهم! چرا خفه‌خون گرفتی؟ حتمی باز یه گوشتو کردی در اون یکیم کردی دروازه.
سری تکان می‌دهد، و همانطور که فرمان می‌کشاند زیرلب با خود طوری زمزمه می‌کند تا تهدیداتش را مرهم نیز بشنود :
ـ مثل همیشه با دهن بستن فکر کرده بیخیال میشم، صبر کن فقط بفهمم چه مرگته اونوقت به پدری از تو من دربیارم که دیگه جرأت نکنی جواب ندی.
پالتویش را در مشتش می‌گیرد و حرصش را با فشار دادن دستش روی ران پایش خالی می‌کند، اگر بتواند همین حالا خودش را از این ماشین جهنمی پایین می‌اندازد. با خشم می‌گوید:
ـ باشه شورش باشه، تو رو به جان هرکسی که می‌پرستی تموم کن.
رفتارهای شورش را از صبح تا به حال که خورشید در میان ابرهای برافراشته پنهان شده مرور می‌کند.
در یک روز پایش بخاطر دعوای شورش به کلانتری باز شده و هم به بیمارستان، پدرش را بخاطر زبان باز کردن بی‌موقعش روی تخت بیمارستان انداخته و خودش نیز دارد پا می‌گذارد به ناکجاآباد!
- بار آخرت باشه اون رو تو چشمات می‌بینم! سری بعدی دیگه خبری از تکرار کردن نیست پس خوب گوشات و باز کن. سریِ بعد دَرست و جای تئوری، عملی یاد می‌گیری تا قشنگ اون تو جا خوش کنه.
اتمام و حجت آخرش را نیز می‌کند:
ـ بار آخرتم باشه وقتی باهات حرف می‌زنم جواب نمیدی.
مرهم بازدمش را آرام بیرون می‌فرستد و اگر می‌توانست کف دستانش را روی گوش‌هایش می‌گذاشت تا دیگر چیزی نشنود. کوتاه می‌آید:
ـ باشه...
آوای کر کننده‌ی بوق ماشین در گوش‌هایش چرخ می‌خورد و لاستیک‌ها بر روی آسفالت جیغ می‌کشند. صندلی سیاه پرشتاب، جسم لَخت مرهم را به جلو پرتاب می‌کنند و چیزی همچون شن در دلش فرو می‌ریزد. جیغ می‌کشد:
ـ وای شــورش مواظب باش!
 
Last edited:

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #16
وحشت در چشمانش عریان می‌شود.
دستش بر روی کمربند می‌نشیند، سر برمی‌گرداند سمت شورش که ابروهایش را در یکدیگر فرو برده. پنجره را پایین می‌کشد و سوز سرما، برروی صورت مرهم هجوم می‌آورد.
شورش سر بیرون می‌برد و فریادِ پر حرصش بر سر راننده‌ی پراید که یک دفعه بر روی ترمز گذاشته بود، خالی می‌شود.‌
- آی! مرتیکه عوضی! مگه خیابون برای باباته که اینطوری می‌زنی رو‌ ترمز؟ بکش کنار اون لکنته‌تو تا نیومدم پایین چپ و راستت کنم! رانندگی بلد نیستی، می‌رفتی می‌شِستی پشت ماشین لباسشویی خونه ننه‌ت!
حرصش را خالی کرده و سرش را داخل می‌آورد. فشار انگشتانش‌ روی فرمان به قدری زیاد می‌شود که انگار قصد کرده امروز خرد کردنش را دارد؛ بندبندِ انگشت‌هایش سفید شده بود.
پر حرص نگاه به ماشین می‌اندازد.
- مرتیکه بی‌پدر گاریچی!
صورتِ مرهم از خجالت سرخ می‌شود و واهمه دارد از آنکه شورش شر راه بیندازد. برای امروز بس است، نیست؟ ظرفیت دعوایش برای امروز به قدر کافی تکمیل است و کاسه‌ای صبری که دارد لبریز است.
آرام می‌گوید:
- شورش! اتفاقی نیفتاده، بنده خدا حتماً حواسش نبود که اینجوری زده روی ترمز وگرنه که آزار نداره! بعدم این همه عجله واسه چیه؟ یکم صبر کنیم چیزی نمیشه. اینجوری رانندگی می‌کنی جفتمونو می‌کشید.
پلک چپ شورش به سمت بالا جهش می‌زند و ماشین روبرویشان رضایت داده و حرکت می‌کند.
شورش ماشین را راه می‌اندازد‌.
ـ اشکال نداره این‌طوری بهتره جفتمون با هم می‌میریم تو یه قبرم می‌ذارنمون‌، این طوری اون دنیا هم باز با همیم.
مرهم چشم‌هایش را روی هم می‌فشارد و جوابی نمی‌دهد به این خزعبلات. نیم نگاه زیرچشمی به دخترک ریز نقش کنار دستش می‌اندازد. مانند همیشه در سکوت مثل یک عروسک نشسته، ل*ب‌های این دختر انگاری بر روی صورتش یک چیز اضافی بود، بس که در کنار او کم سخن می‌گفت و می‌خندید.
نفسش را فوت می‌کند و خونسردتر از پیش می‌گوید:
- باز که تو لَبی! آهان یادم نبود تو بغ کنی بشینی ور دل من، بابات از بیمارستان مرخص میشه، سُر و مُر و گنده با هم گل می‌گین و گل می‌شنُفین. با غصه خوردن تو یکی چیزی حل نمیشه که این‌طوری غمبرک گرفتی، انگار کل طر‌ و طایفه طاعون گرفتن.
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #17
نفس عمیقی می‌کشد و سعی می‌کند تا عطر عذاب آور مرد را به ریه‌اش نکشد. انگشت اشاره‌اش شقیقه‌ی دردناکش را می‌فشارد و می‌گوید:
ـ بسه شورش تو رو خدا محض رضای خدا ساکت‌شو خواهش می‌کنم ازت، من به قدر کافی حالم بد تو‌ دیگه بدترش نکن با حرفات.
مرد زیرلب انگاری با خود ‌پچ‌پچ می‌کند و یاقوت‌هایش پر از کین و خشک می‌شود:
- چیه ناراحت شدی از فک و فامیلت حرف زدم مادمازل؟ اون روز که شرشون کنده بشه رو باید با ساز و دهل جشن گرفت.
دیگر کلافه می‌شود که دستانش را زیر سینه‌اش جمع می‌کند و کاراملی‌هایش نیم نگاهی نثار مرد می‌کند و با حرص می‌گوید:
ـ اصلاً به جهنم ساکت‌ نشو من دیگه کاری ندارم انقدر بگو بگو تا خودت خسته بشی شورش.
زیرلب از میان دندان‌هایی که بر روی هم سابیده شده‌اند و فکش را استخوانی‌تر نشان داده، به روبه‌رویش خیره می‌ماند و باز سر مسئله‌ی قبلی برمی‌گردد:
- ببین می‌فهمم چیکار کردی بالاخره، وای به حالته مرهم وقتی بفهمم سر چی‌ بوده که الان داری این‌طوری بال‌بال می‌زنی. دمار از روزگار تو یکی من درمیارم شورش نیستم.
با نیش و کنایه طعنه می‌زند:
ـ باشه هروقت فهمیدی به منم بگو که در جریان باشم چی‌کار کردم که خودم حتی خبرم ندارم و بخاطرش دارم دم به دقیقه تهدید میشم.
سر برمی‌گرداند چشمان طوسی‌اش را در هم جمع می‌کند، چین‌های ریزی حوالی چشم‌هایش پدیدار می‌شود. خاکستر نگاه‌اش تهدید می‌کنند. مرهم خوب می‌دانست که همین روزهاست که شورش بفهمد سر چه بحث کرده و پدرش را گوشه‌ی بیمارستان انداخته آنوقت است که باید دنبال سوراخ موش باشد از ترس ترکش‌های شورش.
- آخ از وقتی بفهمم چرا باباتو انداختی اون گوشه، آخ! پدری از روزگارت دربیارم گربه‌ی چموش که دلت واسه این روزا تنگ بشه.
ابرو درهم می‌کشد و با غیض می‌گوید:
ـ داری تهدیدم می‌کنی؟
داخل کوچه می‌پیچد و مقابل آپارتمان پنج طبقه روی ترمز می‌زند و با شرارت می‌گوید:
ـ من تهدید نمی‌کنم من همه حرفامو به وقتش عمل می‌کنم. تهدید واس کسی که می‌ترسه نه من که از هیچی نمی‌ترسم و پا لرز خربزه‌هایی که می‌خورم وایمیسم.
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #18
مرهم زود دست می‌برد سمت ماشه‌ی در و بازش می‌کند، با تندی پایین می‌پرد. دمی عمیق از سوز پاییزی می‌گیرد، حالا می‌تواند یک نفس راحت بکشد، درجایی که عطر شورش را در خود پرورانده باشد نفس کشیدن برایش حرام می‌شود. نیم‌تنه‌ش به سمت ماشین می‌گردد، دست می‌برد تا در ماشین را بهم بکوبد صدای آرام شورش مانعی می‌‌شود برسر راهش:
- عروسک مراقب خودت باش، ل*ب و لوچه‌تو آویزون نکنی کز کنی به گوشه غصه بخوری، درست و حسابی استراحت می‌کنی و خودتو تقویت می‌کنی.
چشمکی حواله‌ی نگاه پژمرده‌ی مرهم می‌کند. نیشخندی در دل می‌زند، عروسک؟ راست می‌گوید شورش عروسک است منتهی از نوع کوکیش، هروقت کوکش می‌کنند باید سخن بگوید، راه برود، بخندد، بله بدهد.
واقعاً لقب عروسک برازنده‌اش است. به یک کلمه اکتفا می‌کند برای نجات یافتن:
- خداحافظ!
دستگیره‌ی در را رها می‌کند، بسته شدنش همراه می‌شود با حرکت تند و تیزش به سمت پله‌ها، واهمه‌ای افتادن روی سرامیک‌های عسلی نم‌دار را از یاد می‌برد. خود را به جلوی در چوبی می‌رساند، رنگ سفیدش در آینه‌ی بیضی ماتی که در بالای در نصب شده نمایان می‌شود، حتی آن گل‌برگ‌های رز طلایی هم شادابی را از چهره‌ش دریغ می‌کنند. تیغ برنده‌ی باد پشتش را می‌سوزاند، درها با صدا از هم کناره می‌گیرند. پچ می‌زند:
- آخرش یه روز از دستشون دیوونه میشم اون موقعه‌ست که دیگه می‌ذارن راحت باشم، از دست همه خلاص میشم.
جیغ لاستیک‌های ماشین شورش مدت‌هاست که شده است زنگ در خانه، سر برمی‌گرداند نگاهش بر روی آسفالت‌های تیره‌ی باران خورده می‌ماند، دلش به حالشان می‌سوزد بس که شورش با بی‌رحمی تنشان را زیر چرخ‌های ماشین خراش می‌دهد. همیشه همین است آوای ترمز گرفتن شورش گوش عالم و آدم را کر می‌کند. زیرلب می‌گوید:
ـ همه در و همسایه باید بفهمن آقا شورش من و رسونده خونه.
دستانش با سستی بالا می‌آیند و روی دستگیره‌ی طلایی دایره مانند می‌نشیند، بی‌جان در را هول می‌دهد و وارد می‌شود. نگاهش بر روی تابلوی اعلانات سبز رنگیست که بر روی کاشی‌های کرمی متصل است.
دمی عمیق می‌گیرد، صدای کوفته شدن پاشنه‌های کفشی را که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شود را می‌شنود.
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #19
جیغ زنی در گوش‌هایش پژواک می‌شود:
- مرهم! مرهم! بخدا قسم می‌کشمت که دیگه از این غلطا نکنی، همه رو از دست تو و دردسرات راحت می‌کنم.
قصد می‌کند برگردد، برخورد جسم شتاب زده با تن کرختش مرهم را سخت به دستگیره توپی می‌کوبد، درد تا مغز استخوانش می‌پیچد و ناله می‌کند.
- آخ!
یقه‌ی لباسش در چنگ‌های ظریفی گرفتار می‌شود. سر بالا می‌گیرد چشمان خاکستری در خون غوطه‌ور است. فریاد خواهرش بر روی سرش آوار می‌شود:
- با بابا چی‌کار کردی؟ هان؟ انداختیش گوشه‌ی بیمارستان اونوقت خودت به چه حقی برگشتی خونه؟ آتیشت خوابید؟ آره حالا دیگه هر غلطی بخوای می‌تونی بکنی.
اشک‌های مرهم روی گونه‌های یخ‌زده‌ش فرود می‌آید، پالتویش توسط مارال کشیده می‌شود. جیغ می‌زند:
- تو فکر کردی تفحه‌ای! تو هیچی نیستی مرهم، یه نگاه به خودت بندازی می‌فهمی حتی از هیچیم کمتری جز یه سلیطه که همیشه همه رو انداخته به جون هم و با کارات شر درست کردی! اما نمی‌ذارم این‌سری آتیش به پا کنی تو خونه زندگیمون، تموم شد دیگه!
مرهم مقاومت نمی‌کند، تنش دوباره کوفتِه می‌شود به در، اولش می‌خواهد از درد شیون بکشد اما ل*ب می‌گزد. ناله می‌کند:
ـ مارال آخ!
ـ درد و مارال دیگه اسم من و به دهنت نیار.
ابروهای بور مارال درهم تنیده شده، دستانش می‌لرزند با صدای خفه می‌گوید:
- مگه بابا رو ننداختی گوشیه بیمارستان که نمی‌خوایش پس حالا غلط کردی باهاش بلند شدی امدی، همه‌اش تقصیر باباست، اگه از همون اول بهت انقدر رو نمی‌داد می‌کنی به لالات نمی‌ذاشت از همه سواری نمی‌گرفتی.
چشمان درشتش از حدقه بیرون می‌زند و با خشم می‌گوید:
هر روز دارم بیشتر دعا می‌کنم که شورش هرطور شده از این خونه ببرتت و بابا از دستت یهنفس راحت بکشه‌.
صدای مردانه‌ای از بالای پله سرازیر می‌شود مضطرب و پر التهاب صدا می‌زند:
- مارال! مارال!
دستان مارال از یقیه‌ی مرهم آزاد می‌شود، دستی بر روسری سیاهش می‌کشد و کنار می‌رود. مرهم قلب تکه‌تکه شده‌ش را از روی زمین جمع می‌کند.
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
286
Reaction score
988
Time online
6d 23h 15m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,802
  • #20
از فرط استرس و غم زانوهایش سقوط می‌کنند. سرخوردگی در سلول‌های جانش نفوذ کرده. پشت چشمی نازک می‌کند و می‌گوید:
- غلط کردی که میگی شورش و نمی‌خوایش، تو فکر کردی الآن آسمون پاره میشه یکی دیگه میاد پایین؟ نه جونم از این خبرا نیست. به جون نیهانم بلایی سر بابا بیاد زنده‌ت نمی‌ذارم. با همین دستام می‌کشمت.
نامدار به پا گرد می‌رسد، دستی بر زلفان سیه کوتاهش می‌کشد، مردمک‌هایش روی مارال و مرهم می‌چرخد توبیخ‌گرانه نگاه مارال می‌کند. می‌غرد:
ـ مارال!
جلو می‌رود از چشمان مارال آتش می‌بارد. نامدار با آن چشمان سبزش خط و نشان می‌کشد و جلو می‌رود. بازوی نحیف خواهرکش را می‌گیرد و از روی سرامیک‌های سرد بلندش می‌کند.
- آروم، هیچی نشده الکی شلوغش می‌کنی بی‌خودی برای خودت. انقدر هوچی‌گری درنیار واسه خودت و بقیه. بابامون صحیح و سالمه اونوقت تو کفن پیچشم کردی و خواهرمونم کشتی.
در دلش یک خدا رو شکر می‌گوید که همسایه‌ها از واحدهایشان بیرون نیامدن و فضول نیستند تا کارهای خواهرش را ببیند. نگاهی به صورت مرهم می‌اندازد و می‌گوید:
ـ خوبی؟ چیزیت که نشد؟
مرهم سری بالا می‌اندازد و با بینی کوچکش را بالا می‌کشد و با صدای گرفته می‌گوید:
ـ خوبم چیزم نشده.
مارال دست راستش را بر روی کمرش می‌زند و با آن چشمان طوسی که بی‌شباهت به رنگ چشمان شورش نیستند می‌نگرد. سرش را پایین می‌اندازد و پر غیض نامدار را خطاب قرار می‌دهد:
- آره بلندش کن چهارتا هم قربون صدقه‌ش برو پرروتر از اینی که هست بشه این سری بابامونو بذاره تو قبر! نه اینکه تا الان کم نازشو کشیدین از حالا به بعد واسه کارایی که کرده بیشترم نازشو بخرید، اصلا چرا ناز بکشید بذارید رو سرتون حلوا حلواش کنید.
مرهم با پشت دست مروارید غلتان روی گونه‌ش را کنار می‌زند، نامدار کشان کشان به سمت آسانسور می‌بردش، سر برمی‌گرداند، ابروهای سیاهش را برای مارال درهم می‌کند و لبان نازکش را از هم فاصله می‌دهد و بی‌صدا ل*ب می‌زند:
- بسه خواهر من بسه! ساکتشو کم با اون زبونت نیش بزن. با هم حرف می‌زنیم بعداً، الآن در و همسایه می‌ریزن بیرون. آبروی‌داری هم بد نیست صدات انداختی رو سرت همه رو داری خبر می‌کنی واسه تماشا. بابای بدبخت ما تو این خونه آبرو داره.
مارال قصد تمام کردنش را ندارد، چادر سیاهی که بر سر دارد را محکم زیر گلویش چفت می‌کند.
 

Who has read this thread (Total: 7) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom