• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
در این تاپیک اشعارِ شاعرِ محترم، سیمین بهبهانی قرار خواهد گرفت.
از فرستادن اسپم و شعر غیر مربوط خودداری کنید.
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید البرز ل*ب فرو بست
حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده‌رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی‌ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشه‌ی خلوت، چه عالمی دارم

تو دل نداری و غم هم نداری اما من
خوشم از این که دلی دارم و غمی دارم
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه
چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
این شب نداشت آری الماس خرده خرده

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت
روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها… رها… رها… من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته‌ای دوست ، هوای گریه با من
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
دوباره می‌سازمت وطن!
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می‌زنم
اگرچه با استخوان خویش

دوباره می‌بویم از تو گل
به‌میل نسل جوان تو
دوباره می‌شویم از تو خون
به‌سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز روشنا
سیاهی از خانه می‌رود
به شعر خود رنگ می‌زنم
ز آبی آسمان خویش
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
دوباره یک روز روشنا
سیاهی از خانه می‌رود
به شعر خود رنگ می‌زنم
ز آبی آسمان خویش

اگرچه صدساله مُرده‌ام
به‌گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلبِ اهرمن
به‌نعرۀ آنچنان خویش

کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می‌بخشدم شکوه
به عرصۀ امتحان خویش
 

NaRvꪖꪀ

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 17, 2023
Messages
236
سکه
-15
اگر چه پیرم ولی هنوز
مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز می‌کنم
کنار نوباوگان خویش

حدیث «حبّ‌الوطن» ز شوق
بدان رَوش ساز می‌کنم
که جان شود هر کلام دل
چو برگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی
به‌جاست کز تاب شعله‌اش
گمان ندارم به کاهشی
ز گرمی دودمان خویش
 

mahban

کاربر افتخاری
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,053
Awards
7
سکه
34,189
صبح است و آسمان ابری



صبح است و آسمان ابری / یکشنبه، هفتم بهمن
چون عطر پونه با برگش / یادت، عزیز من، با من

ای دوست، من چه بنویسم / حالِ غمم نمی‌دانی
خواهم پیِ فراموشی / یک خُم شر*اب مردافکن

خورشید سر گران کرده / روی از زمین نهان کرده
اخمی بر آسمان کرده / پایی کشیده در دامن.

ای دوست، آن محبّت‌ها / وان شعر و شورِ گرمی‌زا
چون پیچکی که بر افرا / وامم نهاده بر گردن

افرای عصر پاییزم / در معبر زمان عریان
حیران که خود چه خواهم کرد / با سردی‌یِ دی و بهمن

از سردی‌یِ دی و بهمن / اندیشه می‌کنم امّا
سرمایی از درون گویی / افسرده هر رگم در تن

یک آفتابْ گرمی را / بر من به مهر می‌تابی
من سوی تو چه می‌آرم؟ / ـ تندیس یخ به پیراهن!

این گیسوان که خاکستر / از تارهاش می‌ریزد
در جان عاشقان دیگر / آتش نمی‌کند روشن.

گفتی که دوستم داری / شرمم ز خویش می‌آید
گردش که دوست می‌دارد / در باغ بی‌گل و سوسن؟

پنداشتی که مهتابم؟ / یا شب‌چراغ نایابم؟
نه، نه، حبابِ بر آبم؛ / آهی بِدَم، مرا بشکن!


بهمن ۶۹
 

mahban

کاربر افتخاری
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,053
Awards
7
سکه
34,189
•••
ای شاهِ سواران


ای شاهِ سواران که سراپا دل و جانی
چون است که با کوکبه‌ی مرگ روانی؟
تابوت تو عرش است که این‌گونه روان است
هرگوشه به دوشی که ز فضل است جهانی
یک کاهکشان اختر تابنده پِیَت هست
ای عرشه‌ی تابوت که خورشیدکشانی!

ای دوست، به غربت همه با یاد تو بودم
زان‌رو که ز ایران تو نمادی، تو نشانی
یک عمر حدیثت همه‌ غم‌های وطن بود
غم کُشت تو را، نیست در این جایِ گمانی
ای کُشته‌ی غم، خاک تو از اشک دهم آب
تا سبز شوی، ساقه کنی، ریشه دوانی
یارانِ تو ای عاطفه‌ی محض، به سوگ‌اند
در دایره‌شان نقطه‌ی عطفی به میانی
اربابِ کمالند که از ریزه‌ی دانش
آراسته زانان همه‌جا خانه و خانی.

احوال تو پرسیدم، یک هفته از این پیش
گفتی ز خوشی هرچه توان بود همانی
گویا خبری بود و نمی‌گفتی و بودت
در لحن صدا سِرّ و سرودی، هیجانی
خوش بودی و گل گفتی و خندیدی و ناگاه
از مرگ سخن راندی، بی خطّ امانی
گفتی که مرا پیر و جوان سوگ بدارد
گفتم که تو خود شادی هر پیر و جوانی
گفتی که چنین است و، چنان نیز که گفتم
می‌باش دو روزی، که ببینی که بدانی
گفتم که مبادا به چنین زودی و گفتی
تغییر مقدّر به «مبادا» نتوانی.

پیغام اجل آن‌که رساندت ز تو می‌خواست
آفاقِ سخن تا ابدیّت برسانی
امروز روان در پیِ تو پیر و جوانند
بی روح و روان، روحِ روان، روح و روانی!
بار غم هجران تو بر دوشِ نحیفم
دانی که گران است و به حالم نگرانی
در سوگ منوچهر* به غمخواری و یاری
برداشتی از شانه‌ی من بارِ گرانی
گلچهر مرا خواندی و دلداده‌ی اورنگ
یعنی که بدان حُسن و بدان سیرت و سانی
گفتم که مگو حُسن کزو خیر ندیدم
گفتی که مخور غم که ز خیرات حسانی
گفتم که بهارم همه تاراج خزان شد
گفتی که بهشتی تو و فارغ ز خزانی
افتاده غزالی به رهی بودم و گفتی
دل سخت قوی دار، که از شیرزنانی!

ای دوست، کنون تسلیتم گوی که بی دوست
رفته‌ست ز تن، بود اگر تاب و توانی
در محفل ما چشم و چراغ همه بودی
اکنون کفنت ابر و تو خورشیدِ نهانی
یاد آر که بزمی شبی آراسته بودیم
تا شعر بدان حنجره‌ی خسته بخوانی
می‌گفتی و می‌خواندی و آوازِ حزینت
در «جامه‌دران» کرد به پا جامه‌درانی!
گریان به تو گفتم صله در خوردِ توام نیست
گفتی صله اشکی که به شعرم بفشانی

جویی به عبث می‌رود از چشمم و دیگر
این‌جا ننشینی، که نهالی بنشانی.
خالی‌ست کنون جای تو، خواهم که گل آرم
بر جات گذارم، تو به گل هیچ نمانی
گل شعر نخواند، سخن نغز نداند
وان توسن اندیشه نراند که تو رانی
چونان تو نزایید و نزاید پس از این کس
با دهر نمانده‌ست امیدِ اخوانی
می‌گریم و می‌نالم و با این‌همه دانم
آن‌کس که نمرده‌ست و نمیرد، همه آنی.



«یک دریچه آزادی»

▪️ نهم شهریور ۶۹
▪️ پنجمین روز درگذشت مهدی اخوان ثالث


* منوچهر کوشیار، همسر سیمین بهبهانی؛
اخوان پس از درگذشت منوچهر در شعری سیمین را دلداری داد:
چو دوکی گشته بود او آبنوسی
عزادار منوچهر است سیمین
نمی‌دانستم این را با منوچهر
چنین اورنگ و گلچهر است سیمین
 

Who has read this thread (Total: 0) View details

Top Bottom