• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
109
سکه
550
به نام او
نام اثر: ۹ نوامبر (9 November)
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نویسنده: کالین هوور

خلاصه: ـ
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
109
سکه
550
کنجکاوم چه صدایی ایجاد می‌کرد اگر این لیوان رو به کنار سرش می‌کوبیدم.
این یه لیوان ضخیمه. سرش محکمه. پتانسیل یه صدای خفه و محکمِ درست‌وحسابی اینجا هست.
کنجکاوم اگه خون‌ریزی کنه. دستمال‌های کاغذی روی میز هست، ولی نه از اون نوع خوبش که بتونه کلی خون رو جذب کنه.
اون گفت:
ـ خب، آره. یکم شکه‌ام؛ ولی خب اتفاق می‌افته.
صداش باعث شد دستم دور لیوان محکم‌تر بشه، به امید اینکه توی دستم بمونه و واقعاً به کنار جمجمه‌ش نخوره.
ـ فالن؟
گلوش رو صاف کرد و تلاش کرد حرف‌هاش رو ملایم‌تر کنه، ولی هنوزم برای من مثل تیغ بود.
ـ قراره هیچی نگی؟
با نی به قسمت توخالی یه تکه یخ ضربه زدم و تصور کردم که سرشه.
ـ قراره چی بگم؟
من‌من کردم، بیشتر شبیه یه بچه‌ی لوس بودم تا یه آدم بالغ هجده‌ساله که هستم.
ـ می‌خوای بهت تبریک بگم؟
پشتم به پشتیِ اتاقک پشت سرم خورد و دست‌به‌سینه ایستادم. بهش نگاه کردم و کنجکاو شدم ببینم پشیمونی‌ای که توی چشم‌هاش می‌دیدم، نتیجه‌ی ناامید کردن من بود یا این‌که دوباره داشت فیلم بازی می‌کرد.
فقط پنج دقیقه شده بود از وقتی که نشسته بود و همین حالا سمت خودش از اتاقک رو به صحنه‌ی نمایش خودش تبدیل کرده بود. و یک بار دیگه، من مجبور بودم تماشاگرش باشم.
انگشت‌هاش رو به فنجون قهوه‌ش می‌زد و چند ضرب در سکوت نگاهم می‌کرد.
تپ‌تپ‌تپ.
تپ‌تپ‌تپ.
تپ‌تپ‌تپ.
اون فکر می‌کرد من بالاخره کوتاه میام و چیزی رو که می‌خواد بشنوه بهش می‌گم، ولی توی دو سال اخیر اون‌قدر کنارم نبوده که بدونه من دیگه اون دختر سابق نیستم.
وقتی حاضر نشدم به نمایشش واکنش نشون بدم، بالاخره آهی کشید و آرنج‌هاش رو روی میز گذاشت.
ـ خب، فکر کردم خوشحال می‌شی برام.
به زور سرم رو سریع تکون دادم.
ـ خوشحال برای تو؟
نمی‌تونه جدی باشه!
شونه‌ای بالا انداخت و یه لبخند ازخودراضی روی حالت آزاردهنده‌ی چهره‌ش نشست.
ـ نمی‌دونستم هنوز در وجودم هست که دوباره پدر بشم.
صدای خنده‌ای بلند و ناباورانه از دهانم بیرون زد. با لحنی نسبتاً تلخ گفتم:
ـ این‌که باعث شی یه زن بیست و چهار باردارشه، ازت پدر نمی‌سازه.
لبخند ازخود‌راضیش ناپدید شد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 8) مشاهده جزئیات

بالا