• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

کوره‌ی تب | لیلا مرادی

  • نویسنده موضوع Leila.Moradi
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها 226

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
من از رودخانه‌ها بیزارم
تمام نامه‌هایم را با خود می‌برد
گفتم پلی بسازم تا به دنبالت بیایم
نامردها با هم نقشه چیده بودند!
طوفان بدقدم پل امیدم را شکست و اکنون آب خونم را می‌شوید
تا نبینی چه به روزم آمد.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
گر دور مرا سیم و زر بپوشانی
و تاجی از مروارید بر سرم بنهی
سودی به دل زنگ زده‌ی وجودم ندارد
این قصر طلایی پیشکش خودت
می‌روم و جانم را که به دست پیچ و مهره‌های آلوده‌ات شکسته شده برمی‌دارم و نمی‌گذارم آن هوس نفرینی و سیاه بیش از این مرا در خود ذوب کند.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
دروغ‌هایت برای به دام انداختن من کافی بود
به قلاب فریبت افتادم که حال اسیر این تنگ کوچک و خفه شدم
پنجره‌‌ها با چشم‌های وسیعشان، شاهد غروب این ماهی زخمی هستند.
ولیکن تو بی‌رحمانه خودت را به کوری زده‌ای و نمی‌بینی که طعمه‌ی قدیمی‌ات در خونابه‌ی دورش حل می‌شود!
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
در غیبت نور، این قطره‌های سمج و یخ‌زده هم‌نشین این دل بی‌خانمان شده که گذشته‌ را رج‌به‌رج به رخم بکشد. ساز خاموشش محشری به پا کرده بیا و ببین! مزه‌ی تلخ صدایت را به کامم زهر می‌کند که مرا روی نیمکت خیس ته پارک جا گذاشتی. آن روز شولای گرم دستانت را سیل ربود و تو نمی‌دانی که هنوز هم دخترکی هر جمعه به آن پارک می‌رود.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
در بالینم کلاغ‌های جارچی خانه کرده‌اند تا باز نبودنت را خبر دهند.
بسترم پاتوق دارکوب سمجی شده
که احمق بودن زنی را بر سرش می‌کوبد
زوزه‌ی باد که درب نیمه‌باز خانه را تکان می‌دهد هم مرا از خواب بیدار نمی‌کند‌
دگر چکه‌هایی که از چشم شیروان شکسته می‌افتد، ناودان سست این خفته‌ی هزارساله را به لرزه نمی‌اندازد. زبان شب برایم لالایی می‌خواند و کاش این بار برنخیزم تا رویای دیدارت، نبض قلب پوک و سردم را به وصال مرگ برساند.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
دستان جدایی، او را ساقه‌ی بی‌تاجی کرد که به دنبال ریشه‌اش دور خود می‌پیچید. طفلی نمی‌دانست جوانی بریده شده‌اش را در آن سیاه‌چالی جا گذاشت که روزی در نظرش باغستانی مصفا بود.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
جسم ضعیف و رنجورم همچون فنجان شکستنی روی میز می‌لرزد. چشمه‌ی روانی که از دیدگانم می‌ریزد، ریشه‌‌اش فرجام عشقی است که تلخ و تیره، روز و شب به‌سان جوی غلتانی مرا در خود غرق می‌کند. کاش ببینی که کینه‌ و خشمت چه لکه‌هایی بر احساسات لطیفم می‌چسباند. کاش بفهمی که با هر نادیده گرفتنت، قلبم شبیه این قهوه سرد غلتان، می‌گرید تا مبادا خشکیده گردد. نجاتش بده!
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
یادت هست بچگی‌هایمان روی بخار پنجره‌ طرح قلب می‌کشیدیم و ذوق می‌کردیم؟ آه که چه زود گذشت. کاش الان اینجا بودی تا برایت بگویم چگونه با یک نگاه گرم و ساده فریفته‌ی مرد غریبه‌ای شده‌ام. سرزنش‌های نشنیده‌ات را از همین فاصله‌ی دور هم حس می‌‌کنم. به حتم با خود می‌گویی این علاقه‌ی یک‌طرفه مثل رد قلب روی شیشه دوام ندارد و ازبین می‌رود. کاش نصیحتت را آویزه‌ی گوشم کنم، کاش دیر نشود تا این صحرای جوشان مرا در خود نبلعد.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
حکایت من سیب کالی بود که زود چیده شد و بر خاک سیاه افتاد. ارزان در آغـ.ـوش کرم‌های هرز، رفته‌رفته تهی و پوسیده می‌گردم. چشمانت جایی دیگر می‌پلکد، حق هم داری! منِ خام و نرسیده نبایستی عجله می‌کردم و گول ظاهر فریبنده‌ات را می‌خوردم.
 

Leila.Moradi

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-16
نوشته‌ها
381
سکه
1,896
آن قدیم‌ها موج‌های شور و عشقش آن‌قدر بلند و پهناور بود که سراسر خاک خوشبختی را در سیطره خود می‌گرفت. کوهان دلدادگی سنگ‌واره‌‌ی شوم و گرفتاری بر این دریا انداخت که او را به مرداب راکدی تبدیل کرد.
حال دست‌آویز خاکی شده که به خاطرش از قصر شاهانه‌اش دل کند و همه‌چیزش را داد. در این پیله‌ی تنهایی، مرداب فقط سراب خانه را می‌بیند و به خشکیدن خود توجهی ندارد.

پایان.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا