• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
عنوان: پژواک جنگل
ژانر: علمی-تخیلی، ترسناک
خلاصه:
آریا، طبیعت‌گردی تنها در دل جنگلی تاریک و فراموش‌شده، با چیزی فراتر از تصور روبرو می‌شود: سازه‌ای فلزی که از دل آسمان سقوط کرده و موجوداتی بیگانه که برای مقاصدی نامعلوم، خاطرات و داده‌های او را می‌ربایند. اما حقیقت هولناک‌تر از آن است که به نظر می‌رسد؛ جنگل، موجودات و حتی خود آریا، همگی بخشی از یک شبیه‌سازی پیچیده هستند و او تازه متوجه می‌شود که در دام واقعیتی دروغین گرفتار شده است.
شخصیت‌ها:
آریا: طبیعت‌گرد و شخصیت اصلی
موجودات فضایی: عاملان جمع‌آوری داده و نگهبانان شبیه‌سازی
پیام: آیا آنچه تجربه می‌کنیم، حقیقت است یا تنها توهمی ساخته شده؟ گاهی اوقات، آزادی در دل پذیرش این واقعیت نهفته است که شاید هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد، نباشد.
لحن: تعلیق‌آمیز، سرد و معمایی
 

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
هوا سرد و دلگیر بود. جنگل انبوه و تاریک، نفس‌های آریا را در سینه حبس کرده بود. هر قدمی که برمی‌داشت، صدای خش‌خش برگ‌های پاییزی زیر پوتین‌هایش، سکوت وهم‌آور شب را می‌شکست. نور لرزان چراغ‌قوه‌اش به سختی می‌توانست تاریکی مطلق را کنار بزند و سایه‌های رقصان درختان، منظره‌ای ترسناک‌تر از آنچه بود، می‌ساخت. او چند ساعت پیش، در پی یک مسیر انحرافی، راه بازگشت را گم کرده بود و حالا، هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر در دل جنگل فرو می‌رفت.
آریا زیر ل*ب، با صدایی که از سرما و ترس می‌لرزید گفت:
- لعنتی… اینحا دیگه کجاست؟ هیچ‌کدوم از این درخت‌ها آشنا نیست.
قطب‌نمایش که همیشه یار غارش بود، حالا دیوانه‌وار می‌چرخید و عقربه‌اش هیچ جهت مشخصی را نشان نمی‌داد. این اتفاق، بر اضطرابش می‌افزود. ناگهان، صدای عجیبی به گوشش رسید. صدایی شبیه به برخورد فلز با سنگ، اما با طنینی عجیب و غریب که در سکوت جنگل پخش می‌شد. صدایی که انگار از عمق جنگل می‌آمد.
حس غریزی‌اش فریاد می‌زد که از آن صدا دوری کند، اما کنجکاوی و امید به یافتن راهی برای نجات، او را به سمت صدا کشاند. شاید کسی آنجا بود، شاید می‌توانست کمک بگیرد. قدم‌هایش تندتر شد و از میان شاخ و برگ‌های آویزان گذشت.
پس از طی مسافتی، درختان کم‌کم جای خود را به فضایی باز دادند. نور ضعیفی در دوردست دیده می‌شد. انگار که جنگل به پایان خود نزدیک می‌شد. آریا با نفس‌نفس زدن به لبه این فضای باز رسید. در مقابلش، جاده‌ای خاکی نمایان شد. جاده‌ای که نویدبخش بازگشت به دنیای امن بود. لبخندی از سر آسودگی بر لبانش نشست.
آریا با صدای بلندتر، نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید:
- بالاخره... فکر کردم تا صبح باید اینجا بمونم.
همین که خواست قدم به سمت جاده بگذارد، ناگهان ایستاد. نگاهش به دست راستش افتاد. چیزی عجیب در حال رخ دادن بود. انگشتانش شروع به نورانی شدن کرده بودند، انگار که نوری آبی و لطیف از درون آن‌ها ساطع می‌شد. نور کم‌کم تمام دستش را فرا گرفت و سپس شروع به محو شدن کرد. گویی جسمش داشت به انرژی خالص تبدیل می‌شد.
آریا با وحشتی که تمام وجودش را فرا گرفت، فریاد می‌زند:
- نه! این امکان نداره! چی داره سرم میاد؟!
وحشتش شدت گرفت. سعی کرد دستش را تکان دهد، اما دیگر کنترلی بر آن نداشت. نور آبی با سرعتی باورنکردنی تمام بدنش را در برگرفت. حس می‌کرد که در حال جدا شدن از جسم فیزیکی‌اش است.
آریا که صدایش دیگر متعلق به خودش نبود، پژواک‌وار و لرزان در فضا تکرار می‌شد:
- کسی اونجاست؟ الو! هی! کسی صدای منو میشنوه؟
بدنش کاملاً ناپدید شد و تنها پژواک صدایش در سکوت جنگل، که حالا دیگر بسیار غریب به نظر می‌رسید، باقی ماند.

[کات به سیاه]
 
آخرین ویرایش:

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
آریا، که دیگر وجود فیزیکی‌اش را حس نمی‌کرد، خود را در فضایی غریب و نورانی یافت.
اطرافش را سازه‌ای فلزی و عظیم احاطه کرده بود که تا بی‌نهایت ادامه داشت.
نور آبی که از آن آغاز شده بود، حالا او را به درون این سازه می‌کشید.
حس گیجی و سردرگمی امانش نمی‌داد. صداهای زمزمه‌مانند و نامفهومی در محیط پخش می‌شد که انگار از همه جهات به گوش می‌رسید.
ناگهان، اشکالی هندسی و نورانی در مقابلش پدیدار شدند. موجوداتی که نه شبیه انسان بودند و نه هیچ موجود شناخته شده‌ای. پوستشان شبیه فلز صیقلی بود و چشمانی درخشان داشتند که به او خیره شده بودند. یکی از آن‌ها، با صدایی که انگار از درون سر آریا شنیده می‌شد، آغاز به سخن کرد.
موجود فضایی ۱ با صدایی آرام و بی‌احساس:
- به شبیه‌سازی خوش آمدی، آریا.
آریا با ناباوری و وحشت:
- شبیه‌سازی؟ من... من کجام؟ شما کی هستید؟
موجود فضایی ۲ با صدایی کمی بم‌تر:
- ما سازندگان این واقعیت هستیم. تو بخشی از آزمایشی. بخشی از داده‌هایی که جمع‌آوری می‌کنیم.
موجود فضایی ۱ گفت:
- هدف ما درک تکامل است. درک چگونگی واکنش موجودات هوشمند در شرایط مختلف و تو یکی از نمونه‌های موفق بودی.
آریا حس می‌کرد ذهنش در حال فروپاشی است:
- پس... اون جنگل... اون اتفاقات... همه‌ش...؟

موجود فضایی ۲:
فقط یک صحنه‌سازی برای مشاهده رفتار تو بود. برای دیدن واکنش‌های تو در مقابل ترس، تنهایی و ناامیدی.
موجود فضایی ۱:
- نگران نباش. این پایان کار نیست. تازه شروع کردیم.
آریا سعی کرد فریاد بزند، اما صدایی از گلویش خارج نشد. او در میان این سازه فلزی بی‌انتها، میان این موجودات بیگانه و سرد، درک کرد که چیزی فراتر از تصور او در جریان است.
واقعیت، آن‌طور که می‌شناخت، دیگر وجود نداشت.
او در دامی گرفتار شده بود که بسیار پیچیده‌تر از جنگل تاریک بود.
 

YAS

[ بنیانگذار دوم سایت + مدیریت تالار نظارت ]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2024-09-04
نوشته‌ها
1,485
سکه
36,686
آریا چشمانش را باز کرد. اما این بار، نه در آن سازه فلزی درخشان، بلکه در میان جنگلی باز هم تاریک‌تر و بسته‌تر از قبل پیدا شد. درختان بلند و در هم تنیده، آسمان را پوشانده بودند و تنها نور کمی از میان شاخ و برگ‌ها به پایین می‌تابید. هوا سنگین و دم‌کرده بود و بوی تند و عجیبی در فضا پراکنده بود که آریا را به سرفه انداخت. او احساس می‌کرد در جا می‌دود؛ هر قدمی که برمی‌داشت، انگار که دوباره به نقطه اول بازمی‌گشت.
جنگل اطرافش شکلی نامنظم و وهم‌آور به خود گرفته بود. درختان کج و معوج بودند و ریشه‌هایشان چون مارهایی سیاه و پیچیده بر زمین افتاده بود. صدای وزوز خفیفی در پس‌زمینه به گوش می‌رسید، صدایی که آرامش نداشت و حسی از خطر را القا می‌کرد. آریا سرش را بلند کرد و در میان شاخ و برگ‌های انبوه، سازه فلزی عظیم را دوباره دید. اما این بار، سازه بزرگ‌تر، تیره‌تر و ترسناک‌تر از قبل به نظر می‌رسید. گویی که از دل تاریکی جنگل جوانه زده و قد علم کرده بود.
با وجود تلاش برای مقاومت، نیرویی نامرئی او را به سمت سازه می‌کشاند. قدم‌هایش ناخودآگاه تندتر می‌شدند و اراده‌ای در او باقی نمانده بود. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، وزوز شدیدتر می‌گشت و نور آبی ضعیفی از شکاف‌های سازه به بیرون می‌تابید. ناگهان، همان اشکال هندسی و نورانی که در سازه دیده بود، اطرافش ظاهر شدند. آن‌ها او را محاصره کرده بودند.
موجود فضایی ۱ (صدایی که این بار کمی بلندتر و قاطعانه‌تر بود):
- شما هنوز متوجه نشده‌اید، آریا.
موجود فضایی ۲ (با همان لحن سرد):
- این فقط یک لایه دیگر بود. یک آزمایش دیگر.
موجود فضایی ۱:
- واقعیت، چیزی است که ما می‌سازیم. و تو… تو فقط یک مهره‌ای در این بازی.
آریا در میان نگاه‌های خیره و بی‌روح آن‌ها، احساس انزوا و درماندگی عمیق‌تری کرد. او در چرخه‌ای بی‌پایان گرفتار شده بود و درک حقیقت، از همیشه دورتر به نظر می‌رسید.
[کات به سیاه]
پایان.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا