What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #1
نام اثر: فصل دوم طلسم سطل اشغال
نویسنده: @Rezi
ناظر: @Blueberry
ژانر: فانتزی، اجتماعی
خلاصه:
فقط افراد خوش حساب لایق دیدار با او هستند! طومار بلند بالایی از بدهی‌هایم را در دست دارم و حتی نمی‌دانم کی، کجا و از چه کسی بدهکارم؛ اما می‌دانم که با ادای آنچه به من داده شده، جوابم را خواهم یافت. حاضرم تمام جهان‌های پس از مرگ را به دنبال حقیقت بگردم حتی شده به قیمت روحم.
 
Last edited by a moderator:

mahban

کاربر افتخاری
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,053
Reaction score
14,920
Points
468
Awards
7
Location
کوچه‌ی اقاقیا
سکه
34,189
  • #2
1681550354811 (1).jpg

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!

از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌



برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌



بعد از قرار دادن ۱۵ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:




برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:




پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:




و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #3
مقدمه:
آیا تاکنون به صحبت‌های گربه‌ی پارک توجه کرده‌اید؟ مشخصاً خیر، زیرا شما چیزی از زبان گربه‌ای نمی‌دانید. بسیاری از آن دم تکان دادن‌ها التماس برای چیزی و یا شاید کنایه به تیپ و قیافه شما بوده است؛ ولی چون از صبحت‌های آن‌ها چیزی متوجه نمی‌شوید، گربه از مهربانی شما خسته می‌شود و شما را ترک می‌کند. آری مهر و محبت به تنهایی کافی نیست.
 

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #4
پارت یکم:

صدای نقاله‌ها و تسمه‌های پله برقی، پس‌ از گذشت ساعت‌ها سفر طولانی حکم لالایی را پیدا کرده بود و حوصله سارا را سر می‌برد. او خسته بود و به جای ایستادن، تصمیم گرفت روی پله بنشیند؛ اما همین که چشم‌اش به دیوار شیشه‌ای افتاد متعجب گشت. سارا اجزای صورت‌اش را در بازتاب دیوار نمی‌دید و فقط با لمس کردن آن‌ها بود که متوجه‌شان می‌شد. سارا چند بار به صورت‌اش دست کشید تا خیالش از بابت اجزای آن راحت شود و بعد با تمسخر گفت:
- چقدر ساده هستم! اگه گوش نداشتم چه طور صدای خودم و پله برقی رو می‌شنوم؟ اگه چشم ندارم چه طور دارم می‌بینم؟ اگه دماغ ندارم چه طور دارم نفس می‌کشم؟ این فقط یه توهمه.
زیر پاهای سارا و همچنین مبدأ پله برقی دیگر پیدا نبود و پشت سرش هم مقصدی به چشم نمی‌خورد، مانند تونلی که با نور‌ خورشید کیلومترها فاصل داشته باشد. منظره بیرون نیز از آن فضای آفتابی و زیبا، به تاریکی مطلق و ابر‌های سیاه تبدیل شده بود؛ اما طولی نکشید که صدای تک ریتم پله برقی با جیک‌جیک گنجشکان ترکیب شد و باعث شد تا سارای عبوس ناگهان گوش تیز کند و به دنبال منبع صدا بگردد.
به پشت سر که نگاه کرد دید، پله برقی با گیاهان و شاخه‌های درختان درحال ادغام است. تونل شیشه‌ای آرایشی از جنس طبیعت پیدا کرده بود و انگار که منتهی به جنگلی بهشت مانند می‌شد. سارا از جای برخاست و دستی به شاخه‌های سقف پله برقی کشید، شاخه‌هایی که حس زنده بودن و امید به زندگی را از طریق لمس به سارا می‌دادند. سارا که از ساعت‌ها تماشای منظره یکسان خسته شده بود، حالا با دیدن این شاخ و برگ و احساس سر زندگی، ذوق زده شده بود و در پوست خود نمی‌گنجید.
آرام‌آرام به‌غیر از سطح فلزی پله برقی، همه جا توسط ریشه درختان و شاخ و برگ‌ها درحال پوشانده شدن بود. حالا آن پله برقی خسته کننده، تبدیل به یک شهربازی شده بود و با صدای گنجشکان و قناری‌ها انگار آن شهربازی متعلق به بهشت بود. چندی بعد صدای زنگوله‌ای به گوش رسید که خبر از رسیدن به مقصد می‌داد. آری پله برقی این جا به آخر خط می‌رسید و سارا می‌بایست از آن پیاده شود. آن حال و هوای جنگلی حالا با چاشنی معماری یونان باستان، حال و هوایی شگفت انگیز به خود می‌گرفت، گویی که آتلانتیسی بر فراز ابرها باشد.
پله برقی به راهرویی منتهی میشد که انتهای آن راهرو به ابتدای چند راهروی دیگر متصل می‌شد. در ابتدای راهرویی که سارا در آن حضور داشت، تابلویی به شکل پیکان و با نقاشی از یک علامت بازیافت دیده می‌شد. سارا جز دنبال کردن پیکان‌ها راه دیگری نداشت، پس دوباره به راه افتاد. ریشه‌های قطور درختان از لا به لای سنگ فرش‌های کف راهرو بالا آمده بودند و به هر سویی تنیده شده بودند. با اینکه راهرو فقط به اندازه سه نفر عرض داشت؛ ولی پاک ترین هوا را برای استنشاق در خود داشت.
در راه افرادی دیده می‌شدند که گوشه‌ای نشسته بودند، زانو‌های خود را ب*غل کرده بودند و گریه و زاری می‌کردند؛ اما سارا قادر به حرف زدن با آن‌ها نبود و هربار که به آن‌ها نزدیک می‌شد، نیرویی او را به عقب هل میداد و از نزدیک شدن به افراد ناشناس باز می‌داشت. آن اشخاص نیز مانند سارا، فاقد اجزای صورت بودنت و سرشان فرقی با یک نان لواش نداشت. سارا صدای آن‌ها را نمی‌شنید؛ اما از حرکات آن‌ها یقین داشت که آن اشخاص کاری جز گریه نمی‌کنند. دیدن این افراد که رفته‌رفته تعدادشان نیز بیشتر می‌شد، ترسی در دل سارا انداخته بود و او را برای رسیدن به انتهای راهرو کنجکاوتر و مصمم‌تر می‌کرد.
 
Last edited:

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #5
پارت دوم:
در انتهای راهرو، جنگلی از انواع درختان قرار داشت که انبوه آنها مانع رسیدن نور به زمین می‌شد. در میان درختان، دالان‌های کوچکی از جنس گیاه پیچک، مسیر را برای عابران مشخص می‌نمود. در انتهای دالان و در مرکز جنگل، میدانی خشک و بی آب و علف وجود داشت که مرزی بین جنگل سرسبز و بیابان خشکیده بود. موجودی درشت هیکل و ورزیده در میان میدان، چند متری بالا تر از سطح زمین معلق بود. آن موجود شبیه انسان بود؛ اما رنگ تیره و عجیبش با آن صورتی که مانند دود سوختن چوب تر بود، آن را از آدمی متمایز می‌ساخت. باجه‌ کوچکی با همان معماری یونانی که قالب همه سازه‌های آن جا نیز بود، در میان دالان و قرار داشت و راه را بسته بود. بر سر در باجه علامت بازیافت به چشم می‌خورد و فرشته‌ای خوش بر و رو با مو‌های بلند و بلوند داخل باجه نشسته بود و با یک «قلم پَر» مشغول نوشتن چیز‌هایی روی یک طومار بود.
سارا با دیدن آن فرشته با تعجب گفت:
- وای، اون حتماً یه فرشته‌ست! چه موهایی چه قیافه‌ای، فکر نمی‌کردم فرشته‌ها هم کارمند باشن. بهتره برم ازش چندتا سؤال بپرسم.
سارا جلوتر رفت و با لکنت گفت:
- سلام... من ام... می‌دونی از پایین پله‌ برقی و این‌ها... .
فرشته عینک‌اش را روی چشم گذاشت و نگاهی به صورت سارا کرد، سپس با لحنی محترمانه گفت:
- خانمه «سارا هارت» به سرزمین ارواح خوش آمدید. با اینکه از دیدن صورت بی روح و خالی از اجزاع شما خوش‌حال نشدم؛ اما باید بگم که هر چه سریع‌تر باید به دیدار پادشاه سرزمین برید.
سارا بلافاصله پرسید:
- ببخشید پس اجزای صورت من کجاست؟ اصلاً اینجا...؟
فرشته حرف سارا را قطع کرد و سپس چنین گفت:
- سؤالی پاسخ داده نمیشه خانم محترم، لطفاً این کاتالوگ رو مطالعه کنید.
و سپس طوماری را با سر برگ «باید‌ها و نبایدها»به دست سارا داد، سپس سارا باخود گفت:
- سرزمین ارواح؟ یعنی اون قرص من رو کشت؟ پس بهشت و جهنم کجاست؟ پس خدا کو؟ پس همه اون حرف‌ها کو؟
سپس ادامه طومار را خواند که نوشته بود:
- باجه پاسخگوی سؤالات شما نیست و باید از پادشاه بپرسید. از پرسیدن سؤالاتی راجع به آفرینش، انسان‌ها و چیز‌هایی که اینجا دیدید به شدت پرهیز کنید. پادشاه موظف به پاسخگویی همه سؤالات شما نیست، پس قیافه طلبکارانه به خود نگیرید.
سارا مجدد خواست سؤالی از فرشته بپرسد؛ اما فرشته فوراً دیالوگ قبلی‌اش را تکرار کرد و یک کپی دیگر از کاتالوگ به دست سارا داد. سارا دوباره تلاش کرد تا سؤالش را تکرار کند؛ ولی با همان واکنش مواجه شد. حال سارا با چند طومار در دست و کوله باری از سؤال با اعصابی بر هم ریخته، اطراف را به دنبال پاسخ سوالاتش از زیر نگاه‌اش می‌گذراند. پس از کمی دقت دید که درب جدیدی از کنار باجه ظاهر شده است و سارا را به سمت ادامه ماجرا فرا می‌خواند. سارا به سمت پادشاه نزدیک می‌شد و با پاهای برهنه بر روی خاک داغ و سوزان میدان جلو می‌رفت.
راهرو‌ها با دیوار از هم جدا شده بودند و مشخص نبود که هر کسی با پادشاه راجع به چه چیزی صحبت می‌کند. برخلاف آن طرف دیوار، دیگر خبری از پرندگان آوازه‌خوان نبود و همه پرندگان ساکت و بی‌صدا بودند، تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای زوزه‌‌ی باد و گاهی کلاغ‌ها بود. سارا در چند قدمی پادشاه ایستاد و همین که خواست سلامی بکند... .
 
Last edited:

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #6
پارت سوم:
پادشاه با صدایی محکم و مردانه گفت:
- اوه سارا هارت، به دنیای ارواح خشومدی.
سارا انگشت به دهان مانده بود که چه گونه این موجود، بدون هیچ بالی در هوا معلق است. همین که خواست چیزی بگوید، پادشاه زودتر گفت:
- ان‌قدر ندید پدید نباش، این طبیعیه که ارواح در هوا معلق باشن. حالا بگو ببینم چطور می‌خوای بدهیت رو بپردازی؟
سارا مِن و منی کرد تا چیزی بگوید؛ ولی پادشاه مجدد گفت:
- کدوم بدهی؟ بدنی که بهت داده شده بود هنوز کارش توی دنیا تموم نشده، بدهی تو تموم کردن اون کاره.
گویی پادشاه متوجه هر چیزی که سارا به آن فکر‌ می‌کرد می‌شد و پاسخ می‌داد. سارا دوباره به سؤال‌هایش فکر کرد و پادشاه اینگونه پاسخ داد:
- قراره کجا بری؟ قراره برگردی به دنیای خودت و بدهکاریت رو بپردازی. در مورد اون قرص؟ مزدورای «مایور»‌ گولت زدن و خودکشی کردی.
سارا با لبخند کجی که به صورت داشت، به سؤالات بعدی خود فکر کرد و اینگونه شنید:
- چرخه چیه؟ جواب این سؤال و سؤال‌های دیگه رو فقط ارواح خوش حساب خواهند فهمید. حالا چطور‌ قراره برگردی؟ اون بدن قابلیت نگهداری از روح رو نداره، اول باید اون رو درست کنی.
پادشاه شمشیری از جنس دود در دستش ظاهر کرد و ادامه داد:
- مایور داداش دوقلوی منه، وظیفه‌اش اینه که آدم‌ها رو گول‌ بزنه و اون‌ها رو به کام مرگ بکشونه. نتیجه‌اش هم میشه وضعیتی که می‌بینی.
سارا هیچ درکی‌ از چیزی که می‌شنید نداشت؛ اما به سؤال کردن ادامه می‌داد. پادشاه فوراً ذهنش را خواند و پاسخ داد:
- یه بدن جدید بهت میدم تا بتونی باهاش بدهیت رو بدی و طبق چیزی که من خبر دارم، سرنوشت خودش میاد به سمت تو.
سارا می‌خواست چندین سؤال دیگر هم بپرسد؛ اما ساعت شنی که با ورود سارا شروع به کار کرده بود، خبر از پایان وقت می‌داد. سارا فوراً به سؤال دیگری فکر کرد و پادشاه با آرامش گفت:
- نگران نباش سؤال آخر رو هم جواب میدم. اون افراد گریانی که دیدی، بدهی که داشتن رو نپرداختن و حالا مجبورن تا قیامت منتظر بمونن. بدرود سارا.
پادشاه بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم... من «لایور» پادشاه سرزمین ارواح، ملقب به شوالیه تاریکی هستم و به دستور من، تو به جهانت یعنی زمین بر می‌گردی.
پادشاه این را گفت و با شمشیرش گردن سارا را زد؛ اما نگران نباشید. شمشیر مانند جسمی نامرئی از بدن سارا بدون آسیب زدن به آن گذشت. سارا نیز در راهرویی جدید ظاهر شد و بلافاصله چشمش به تابلو‌ها و نوشته‌های روی دیوار افتاد. درست است که افراد آنجا قادر به صحبت با یکدیگر نبودند؛ اما قادر به نوشتن که بودند! تابلوی دیوار، شکلی مانند سیاره زمین که به معنای رفتن به زمین بود را نشان می‌داد؛ ولی بعضی نوشته‌ها که با قرمزی خون پرندگان نوشته شده بود، کمی ترسناک‌ بود.
کسی نوشته بود:
- فرار کن! زمین جای خوبی نیست!
شخص دیگری نوشته بود:
- اون فرشته لعنتی یه ربات احمقه!
نوشته دیگری می‌گفت:
- من چیزی قرض نگرفتم که حالا بدهکار باشم!
این نوشته‌ها سارا را می‌ترساند؛ اما شوق رسیدن به جواب، نیرو برای حرکتش به جلو می‌شد. برخلاف ابتدای مسیر، تونل از خشت‌های گلی و درختان خشکیده تشکیل شده بود، یعنی زمین آن‌قدر جای بدی است؟ در ادامه مسیر سارا فردی را دید که روی زمین افتاده و سعی می‌کند با ناخن‌هایش چیزی روی دیوار بنویسد؛ اما ناخن‌هایش بعد از هربار تلاش خشک می‌شد و می‌افتاد. تنها چیزی که او موفق شده بود بنویسد فقط دو کلمه «She will» بود که به معنای «او در آینده» است.
 
Last edited:

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #7
پارت چهارم:
سارا بی‌اعتنا چیز‌هایی که می‌دید جلو می‌رفت و دیگر برایش فرقی نمی‌کرد که در این کابوس، چه چیز‌های عجیب دیگری خواهد دید. دالان تنگ و تنگ‌تر می‌شد و دیگر حتی خبری از صدای کلاغان نیز نبود. در پایان دالان خشتی و خاکی، دستگاه اسکنری وجود داشت که ارواح را اسکن می‌کرد و آموزشات لازم را به آن‌ها می‌داد.
دستگاه انگار از فیلم‌های علمی تخیلی بیرون آمده بود و هیچ شباهتی با آن محیط باستانی و تاریخی نداشت. سارا به آرامی قدم بر روی سطح اسکنر گذاشت و اشعه‌‌ای نامرئی از بدنش عبور کرد. اسکنر به شکل یک کپسول پیشرفته بود و حدوداً دو متر بلندا داشت. اسکن که تمام شد، صوتی از بلندگوی اسکنر پخش شد که چنین می‌گفت:
- خانمِ سارا هارت، سرنوشت شما با موفقیت مقدر شد! لطفاً برای ادامه زندگی، کلید سبز رنگ را بفشارید.
عرقی سرد بر پیشانی سارا ظاهر شد و با عصبانیت گفت:
- سرنوشت شما مقدر شد؟ این کابوس عجیب و غریب چرا تموم نمیشه؟ اه.
سارا کمی جلوتر رفت و به دیوار خشتی تکیه زد تا کمی به حال روزش فکر کند. در همین حین، روح دیگری از راه رسید و وارد دستگاه اسکنر شد. سارا همین‌طور که برای آینده‌اش فکر می‌کرد شنید:
- آقای صادق هدایت، سرنوشت شما با موفقیت مقدر شد! لطفاً برای ادامه زندگی، کلید سبز را بفشارید.
سارا با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و متوجه شد که به غیر از خودش، هم زمان افراد دیگری هم در حال استفاده از دستگاه هستند. سارا با لحنی کنجکاوانه گفت:
- اوه پس بقیه هم ازش استفاده می‌کنن! بذار ببینم این آقا چه کار می‌کنه.
مرد بلافاصله دکمه سبز رنگ را فشرد و از دیده محو شد. سارا که راه دیگری نداشت، به ناچار دوباره درون کپسول رفت و مورد اسکن قرار گرفت. بعد از شنیدن دیالوگ‌های دستگاه، سارا دکمه را فشرد و در چشم بر هم زدنی خود را روی یک پله‌برقی یافت؛ اما این‌بار به سمت پایین می‌رفت.
سارا سری تکان داد و با بی‌حوصلگی گفت:
- دوباره روز از نو، روزی از نو. من به هر قیمتی شده، باید بفهمم این‌جا چه خبره.
پله‌برقی از ابرها می‌گذشت در همان تونل شیشه‌ای، میان زمین و آسمان معلق بود. پس از ساعتی پله سواری، انتهای پله‌برقی آرام‌آرام دیده می‌شد، پرتگاهی به سوی ناکجا آباد!
سارا با دیدن پرتگاه خودش را جمع و جور کرد و خواست هر طور که شده، دستش را به جایی بند کند تا پایین نیفتد؛ اما چاره‌ای جز سقوط نداشت. نفس سارا در سینه حبس بود و قلبش از ترس محکم در سینه می‌کوبید. سارا دستانش را به دو طرف تونل می‌کشید تا رسیدن به مقصد را به تعویق بیندازد؛ اما پله‌برقی ثانیه‌ای توقف نمی‌کرد.
پله آخر پله‌برقی هم رد شد و سارا با جیغی بلند به پایین افتاد، گویی که از خواب سنگینی بیدار شوی، گویی از دنیای رویا‌ها به پایان بیفتی یا آن‌طور که از حضرت آدم از بهشت به زمین افتاد. ناگهان سارا درد عظیمی در تمام بدنش احساس کرد، انگار که از همان بالا به زمین خورده باشد.
احساس سرمای شدیدی می‌کرد و به خود می‌لرزید، چنانکه دیگر شروع به گریه و زاری کرده بود. توان باز کردن چشمانش را نداشت و از شدت ضعف بدنی که داشت، ترجیح داد در همان حال دراز بکشد.
همان‌طور که ناامیدانه روی زمین افتاده بود، چیزی گرم و نرم شروع به نوازش کمر و سر و صورتش کرد. گرمای آن جسم، جانی دوباره به بدن خسته سارا می‌داد و او را از زمین بلند می‌کرد؛ اما هرچه تلاش می‌کرد تا چشمانش را باز کند و صاحب گرما را بیابد عاجز می‌ماند. گوش‌های سارا کیپ شده بودند و حتی شنیدن صداها هم برای سارا کاری طاقت فرسا شده بود. در این لحظه، سارا هیچ چیز را به یاد نمی‌آورد، انگار که تازه متولد شده باشد.
 
Last edited:

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #8
پارت پنجم:
از آن روز دو هفته می‌گذشت و رفته‌رفته، شنیدن و دیدن برای سارا کاری ساده و غیر ارادی شده بود، درست همانند بقیه افراد. در طول این دو هفته، آن شئ گرم و نرم و نوشیدنی که چند روز بعد از سقوطش به او خورانده می‌شد، تنها دلگرمی او بود. امروز سارا قرار است وقتی از خواب بیدار شد و چشمانش را گشود، به جای تاری و اشکال درهم آمیخته، تصویری واضح‌تر از دنیای اطرافش ببیند.
سارا به آرامی از خواب بیدار شد و خودش را در مکعبی فلزی یافت، مکعبی با فرشی از پوشال کولر که نشان می‌داد این مکعب در واقع یک کولر آبی اوراقی است. سارا کش و قوسی به اندامش داد و از زیر فن بزرگ کولر، به سمت روزنه‌های نوری که می‌دید رفت. یکی از سه درب کولر نیمه باز بود و از طریق همان مجاری، پاره‌هایی از نور به داخل کولر می‌تابید. سارا در حیاط پشتی خانه‌ای واقع شده بود که پر از لوازم اوراقی و دور ریختنی بود.
آن کولر نیز بر بالای تپه‌ای از لوازم دور ریختنی قرار داشت. همین که نور خورشید به چشمان سارا رسید، برای چند دقیقه‌ای دوباره بینایی‌اش را از دست داد و به عقب تلو‌تلو خورد. سارا که از رفتن به گردش پشیمان شده بود و شکمش نیز به قار و قور افتاده بود، تصمیم گرفت تا به جای خوابش برگردد. چندی بعد چیزی روی سقف کولر افتاد و با صدایی که ایجاد کرد سارا را ترساند؛ اما وقتی دید که مادرش صاحب صدا بوده و از ورودی کولر درحال وارد شدن است، آرامش دوباره به قلب سارا بازگشت.
گربه‌ای سفید با اندک لکه‌های نارنجی روی شکم و کمرش، با قدم‌های نجیب به سمت سارا می‌آمد. مادر سارا با لبخندی بر ل*ب نزدیک آمد و گفت:
- سلام عزیزم، بیدار شدی؟ شرط می‌بندم خیلی گرسنه باشی، بیا یکم شیر بخور.
سپس بالای سر سارا دراز کشید. سارا با عجله سلامی کرد و سینه‌ی مادر را به دهان گرفت. مادرش امروز برای صبحانه دچار مشکل کوچکی با گربه‌های همسایه شده بود و ساق دستش کمی زخمی شده بود، برای همین این فرصت را برای لیسیدن زخمش غنیمت شمرد. چند روز پس از تولد سارا و خواهر و برادرانش، مأموران سازمانی که وظیفه کنترل حیوانات خیابانی را دارند، وارد لانه آن‌ها شدند و سایر توله‌ها را به همراه پدرشان بردند.
اما از شانس خوب سارا، مادرش وقتی متوجه آن موقعیت می‌شود، فوراً او را به دندان می‌گیرد و فرار می‌کند و پس از ساعت‌ها پیاده روی، روی دیوار‌ها و کوچه‌ها‌ موفق به پیدا کردن این پناهگاه کوچک می شوند. مادر سارا گاهی اوقات پنهانی برای خانواده از دست رفته‌اش گریه می‌کند. عشق زندگی‌اش حتماً تا کنون عقیم شده است و بچه‌هایش آنان که دختر بودند، به دست صاحبانی ناشناس و آنان که پسر بودند به سرنوشت پدر دچار می‌شوند.
گرم همین صحبت‌ها با خودش بود که سارا پرسید:
- مامان، پس بابا کی بر می‌گرده؟
مادر به خودش آمد و با چشمان درشت و لبخند همیشه بر ل*ب پاسخ داد:
- بزودی عزیزم، بزودی.
شکم سارا دیگر سیر شده بود و حالا وقت بازیگوشی با مادر بود. او شروع به بپربپر از این سو و آن سوی مادرش کرد، با دم مادرش دزد و پلیس بازی کرد و روی کمرش کوهنوردی کرد. مادرش نیز در میان بازی او با حرکاتی سریع، پشت گردنش را می‌گرفت و با این کار حمله کردن را به او یاد می‌داد. مادرش تا شب باید یک وعده دیگر غذا می‌خورد و جستجو برای غذا را به عصر موکول کرده بود.
از وقتی این‌جا هستند، صاحب خانه گاهی برای‌شان ته مانده غذا را می‌گذارد و کاری به کارشان ندارد، این بزرگی ترین دلگرمی برای خانواده از هم پاشیده «زَردَک» بود.
 
Last edited:

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #9
پارت ششم:
زندگی برای سارا تا چند ماه اول، به بازیگوشی اطراف لانه و سفرهای کوچک درون شهری با مادرش خلاصه می‌شد. تا این‌که یک روز هرچقدر در لانه منتظر مادرش ماند، خبری از او نشد که نشد. شکمش ضعف می‌رفت و از سوی دیگر هنوز می‌ترسید که خودش دنبال غذا بگردد. خورشید در مرکز آسمان بود و به ما ظهر را نشان می‌داد. سارا با دلهره جستی زدی و روی زمین فرود آمد، وقت آن بود که از مهارت‌هایی که تاکنون یاد گرفته است استفاده کند.
تقریباً سه ماه از سال نو می‌گذشت و هنوز اندکی برف گوشه پیاده‌روها و حیاط خانه‌ها وجود داشت. آری تولد دوباره سارا، درست مدتی بعد از به کما رفتنش بوده است. دومین قرصی که وارد بدن سارا شد، باعث برگشت او به این دنیا و بلیطی به دنیای ارواح بود، در غیر این صورت معلوم نبود به جرم خودکشی با او چه می‌کردند. پس حالا می‌توان نتیجه گرفت که سارا، چرخه‌ را تکمیل کرده بود؛ اما با مهره‌ای اشتباه. همان‌طور که پادشاه قبلاً گفته بود، دست نشانده‌های مایور هم برای خرابکاری کردن در چرخه اقدام خواهند کرد.
و این یعنی کار ما با مایور تمام نشده است!
سارا با تکان دادن دمش کمی از اضطرابی که داشت را فروکش می‌کرد، ابتدا به سری به صاحب خانه زد؛ اما او سرکار بود و کسی جوابی به سارا نداد. از پشت پنجره ته‌مانده غذاها را می‌دید و بیشتر دلش ضعف می‌رفت؛ اما همه در و پنجره‌ها قفل بودند. سارا حرف مادرش را به یاد داشت که می‌گفت:
- اگه گرسنه بودی و مامان رو پیدا نکردی، برو به کلیسای «روشنا». اون‌جا حتماً خوراکی پیدا می‌کنی.
سارا هروقت که با مادرش به آن‌جا می‌رفت، احساس می‌کرد که قبلاً نیز آن‌جا بوده است. حتی خیابانشان و خانه‌ها نیز برایش آشنا بود زیرا اون قبلا در همسایگی همین خانه زندگی می‌کرده است! اما برای سارا این یک زندگی جدید بود، به دور از همه‌ سختی‌هایش به عنوان یک دختر. قبل از رفتن نگاهی به گنجشکان روی سیم برق انداخت، چه غذای لذیذی! اما چه فایده که دستش به آن‌ها نمی‌رسید.
یکی از گنجشک‌ها با خنده و کنایه به او گفت:
- هی تو! شرط می‌بندم که دلت می‌خواست الان علف‌های کنار خیابون رو دو لپی بخوری؛ ولی چه فایده باید از پسمونده‌های آدما بخوری.
گربه‌ها و پرنده‌ها هیچ‌وقت باهم دوستان خوبی نیستند چون دوستی شکار و شکارچی، همیشه به خیانت ختم میشه.
سارا پنجه‌ای به گنجشک نشان داد و گفت:
- شانس آوردی دستم بهت نمی‌رسه، وگرنه استخون‌هات رو هم می‌خوردم.
گنجشک با مسخره کردن گفت:
- تو هنوز دهنت بوی شیر می‌ده بچه جون، برو رد کارت.
و این را گفتند و از روی سیم پریدند. سارا از عصبانیت موهای تنش سیخ شده بود و در آن لحظه توانای تار و مار کردن یک گله گنجشک را داشت؛ اما به یاد آوردن این‌که باید برای غذا به کلیسا برود باعث فروکش کردن خشمش شد.
ناگهان صدایی از پشت سارا گفت:
- هی، یکم غذا می‌خوای؟
سارا چرخید و چشمش به یک موش قهوه‌ای شهری درشت هیکل خورد که کمربندی به دور خود داشت، از صدایش پیدا بود که موش دختر است. سارا موش را به چشم یک لقمه و آماده و خوشمزه می‌دید، پس با حرکتی سریع به روی سر موش پرید. موش از پشت کمربندش یک کاتر بیرون آورد و به سمت گردن سارا نشانه رفت که باعث شد سارا همان‌طور که در هوا بود مسیرش را عوض کند و آن‌طرف موش فرود بیاید.
موش انعکاس نور را روی تیغه کاتر به سارا نشان داد و با اعتماد به نفس گفت:
- هیچ گربه‌ای تا حالا پنجه‌اش به صاعقه نخورده، می‌خوای بفهمی چرا؟
 
Last edited:

Rezi

☻︎رضا
LV
0
 
Joined
Nov 24, 2024
Messages
1,243
Reaction score
4,328
Points
264
Awards
1
Age
22
سکه
7,047
  • #10
پارت هفتم:
سارا ناخون‌های پنجه دستش را بیرون داد تا درصورت لزوم با موش مقابله کند و بعد با غرور پاسخ داد:
- واضحه، چون هیچ موجودی آنقدر احمق نیست که گوشت تنش رو بده به دست تیغ تیز!
موش سلاحش را پایین آورد و با اطمینان خاطر گفت:
- معلومه گربه باهوشی هستی، از موجودات باهوش خوشم میاد.
حالا بگو ببینم، حاضری در ازای یه گنجشک، یه مأموریت برای من انجام بدی؟
سارا وقتی واژه گنجشک را شنید ناخودآگاه، گوش‌هایش تیز شد و روی زمین نشست.
موش دستانش را به کمرش زد و با خنده گفت:
- می‌دونستم خوشت میاد! فقط یه سری شرط و شروط داره که باید قبول کنی.
معده سارا به صدا افتاده بود و برای یک لقمه غذای مفت، هرکاری می‌کرد. سارا با عجله گفت:
- قبوله‌قبوله، هرچی باشه قبوله، فقط بزن بریم.
موش جلوتر آمد و دستش را روی پای سارا گذاشت و شروطش را بیان کرد:
- تند نرو رفیق! اول از همه این یه رازه، هیچ‌کس نباید باخبر بشه که تو کجا رفتی و با کی حرف زدی. دوم اینکه خشونتت باید صفر درصد باشه؛ یعنی عصبی نمی‌شی، پنجه و دندون به کسی نشون نمی‌دی و هر چری گفتن فقط میگی چشم!
سارا سری تکان و در جواب گفت چشم، سپس پشت سر موش روانه شد. در گوشه حیاطی که سارا زندگی می‌کرد، زیر ورقه‌های حلبی دریچه‌ای بود که موش‌ها طراحی کرده بودند تا با آن یک مسیر مخفی از فاضلاب به روی زمین داشته باشند. موش تکه چوبی لای دریچه گذاشت تا باز بماند، سپس وقتی هردوی آن‌ها داخل تونل شدند با حرکتی سریع تکه چوب را برداشت و دریچه بسته شد.
تونل تنگ و تاریک بود و سارا به سختی در آن جا می‌خزید. موش مشعلی دست ساز را که با کبریت، پلاستیک و پوست ماهی ساخته بود را از پشت کمربندش بیرون آورد و آن را روشن کرد. موش جلوتر می‌رفت و راه را نشان می‌داد و سارا او را دنبال می‌کرد. در راه که می‌رفتند، موش دوباره سر صحبت را باز کرد و گفت:
- راستی من خودم رو معرفی نکردم، اسم من «ویکتوریا» هست؛ ولی تو می‌تونی ویکی صدام کنی. نگفتی، اسم تو چیه؟
سارا کمی فکر کرد و با تردید پاسخ داد:
- آم... راستش رو بخوای، نمی‌دونم! تا حالا کسی من رو با اسم صدا نکرده.
ویکی گوشه چشمی به او کرد و طعنه وار پرسید:
- مگه چنین چیزی ممکنه؟ یعنی مادر و پدر نداشتی که تو رو صدا بکنن؟
سارا با این حرف ویکی اندکی آزرده خاطر شد و با اندوه گفت:
- چرا، پدر و مادر داشتم؛ ولی هیچ‌وقت من رو با اسمم صدا نکردن‌. همیشه به من می‌گفتن عزیزم یا اینکه می‌گفتن دخترم...
ویکی حرف سارا را قطع کرد و با لحنی دوستانه گفت:
- چطوره من یه اسم برات انتخاب کنم؟
«سوزان» چطوره؟ به لکه‌های نارنجی روی تنت هم خیلی میاد. اصلا چطوره بگم سوزی؟ کوتاه و مختصر و باحال.
سارا لبخندی زد و گفت:
- قشنگ بود، دوستش داشتم!
ویکی خنده‌ای زد و گفت:
- عالیه! خب سوزی بگو ببینم داشتی کجا‌ می‌رفتی؟
سوزی به یاد آوردم که قرار بود به کلیسای روشنا برود؛ اما رویا رویی با ویکی باعث شد که مسیرش کاملاً تغییر کند. بعد از آن سوزی برای دوست جدیدش توضیح داد که به دنبال چه چیزی بود و اکنون که با او در تونل به سوی مأموریت می‌روند.
در انتهای تونل اتاقک کوچکی بود که شهر زیرزمینی موش‌ها را به دالان مخفی وصل می‌کرد. سوزان چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد، شهری زنده و پر تلاطم پر از موش‌هایی که هرکدام خوراک یک وعده او بودند.
سوزان با کنجکاوی از ویکتوریا پرسید:
- نترسیدی که توی راه بخورمت؟
 
Last edited:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom