• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

مسابقه عکس از من متن از تو | تالار مسابقات بوکینو

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

worning.f

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-16
نوشته‌ها
970
سکه
6,045
سلام به بوکینویی‌های عزیز!
به
مسابقه عکس از من متن از تو خوش اومدید!
خب شرایط مسابقه اینجوریِ که من یه عکس می‌فرستم و شما به دلخواه خودتون و با هر سبک و ژانری اون عکس رو توصیف می‌کنید.
برای شرکت در مسابقه فقط کافیه تا
۷تیرماه متن مورد نظرتون رو تو همین تایپک ارسال کنید.
مسابقه که بدون جایزه نمیشه:eyes:
و اما جوایز!!

جایزه نفر اول، مدال🥇طلای مسابقات بوکینو!
جایزه نفر دوم مدال🥈 نقره‌ای مسابقات بوکینو!
جایزه نفرسوم مدال🥉برنز مسابقات بوکینو!
*می‌تونید برید تو بخش مدال‌ها و مدال‌های مورد نظر رو مشاهده بفرمایید^^
*فقط لطفا متن بیشتر از۷۰ خط و کمتر از۲۰خط نباشه.^

عکس مورد نظر👇
porofayl-1401-03-12.jpg
 
آخرین ویرایش:

worning.f

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-16
نوشته‌ها
970
سکه
6,045
دستان‌اش را درون جیب‌های هودی‌اش فرو برده و سرش را پایین انداخت.
با گام‌هایی آهسته شروع به قدم زدن کرد.
آهسته‌آهسته داشت از آنجا فاصله می‌گرفت بی‌آنکه به عقب نگاه کند و چاقوی فرو رفته درون قلب دخترک توجه‌اش را جلب کند.
گویا برایش مهم نبود که آن صورت معصوم داشت به پهنای صورت اشک می‌ریخت..
قلب‌اش خود را دیوانه‌وار به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوباند ولی او خود را به بی‌خیالی زده و داشت به‌راهش ادامه می‌داد، حتی دست‌های مشت شده درون جیب‌هایش‌هم نمی‌‌توانستد او را به عقب بازگردانند.
صدای ضعیف دخترک با فاصله چندمتری هنوز به گوش می‌رسید که با درد و بریده‌بریده داد می‌زد:

- فر..ید...ف..ری..د!
به قدم‌هایش سرعت بخشید و چشم‌هایش را محکم برهم نهاد.
لحظه‌‌ی صحنه‌ی چند دقیقه قبل جلوی چشمانش رژه رفت.
***
مرد هیکلی با تیپ سر تا پا مشکی‌اش به مهسا نزدیک شده و همان‌طور که او قدم به عقب برمی‌داشت او نزدیک‌تر می‌رفت.
فرید فقط نظاره‌گر بود و به چشم‌های پر از اشک و خواهش مهسا بی‌توجه!
مرد خنجر مشکین‌اش را جلو برد و قدمی دیگر به مهسا نزدیک شد، با لحنی ترسناک رو به او گفت:

- هه، فکر کردی می‌تونی از دست من فرار کنی؟ هان؟!
مهسا اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شده و فقط با بغض ل*ب گشود:

- توروخدا نیما! التماست می‌کنم بذاری برم!
غلط کردم توروخداا!

نیما فقط پیچش ابروهایش را بیشتر کرده و فریاد زد:

- هه بذارم بری؟ فکر کردی یادم رفته چه بلایی سرم آوردی؟!
فرید تماشاگر بود و در دل به خود و وجدانش می‌گفت که این حق مهسا است زیرا اون گناه‌کار بود!
او کسی بود که زندگی نیما تنها برادرش را نابود کرده بود!

***
چشمانش را باز کرده و از قدم زدن باز ایستاد..
چراغ‌های مترو و نوری که از آن‌طرف مترو سوسو میزد خبر از نزدیک شدن قطار را می‌داد.
و مهسایی که روی ریل بی‌جان افتاده بود..
 

worning.f

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-16
نوشته‌ها
970
سکه
6,045
چون انجمن یه روز قطع بود مسابقه تا امروز ادامه داشت.
متاسفانه به جز خودم هیچ شرکت‌کننده‌ای نداشتیم برای همین تنها برنده‌ای مسابقه خودم هستم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا