What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

YAS

[ مدیریت کل سایت + مدیریت تالار نظارت ]
Staff member
LV
0
 
Joined
Sep 4, 2024
Messages
1,156
Reaction score
5,083
Time online
28d 10h 19m
Points
533
Location
بیرجند
سکه
8,682
  • #21
"راوی-سوم شخص"
با قدم‌هایی هماهنگ و شمرده‌شمرده به سمت سالن میهمان حرکت کردند.
یکی قلب و ذهنش آشفته از ماموریتی تحمیلی و دیگری از فرط درد و نفرت دیگر ضربان قلبش را حس نمی‌کرد، گویی قلبش ضربان نداشت!
هرا با پیشانی دوخته شده از اخم بر روی مبل سلطنتی‌اش نشسته بود و یکی از پاهایش را بر روی دیگری انداخته بود.
با ورود آن دو، کمی اخم‌هایش را باز کرد و منتظر ماند تا آرس و آلثیا ادای احترام کنند.
- درود خدایان کوه المپ بر بانوی بزرگ، الهه هرا.
هرا سرش را آرام تکان داد و با اشاره دست‌های آویخته بر زیورالاتش آنها را برای نشستن دعوت کرد.
آلثیا قلبش دیوانه‌وار بر دیواره‌های سینه‌اش کوبیده می‌شد و عرق سردی بر روی پیشانی‌اش نشسته بود که از فاصله چند متری هم برق آن به چشم می‌خورد.
الهه هرا لبخندی بر ل*ب زد و گفت:
- چقدر زیبا هستی، حالا می‌فهمم چرا اینقدر آرس عاشقته، الکی نیست پس!
آلثیا لبخندی بی‌جان زد.
- یکم از خودت بگو؟
آلثیا ل*ب باز کرد تا حرفی بزند اما آرس پیش از اینکه او چیزی بگوید گفت:
- چیزهای لازم رو گفتم مادر، بهتر نیست در مورد مراسم صحبت کنیم؟
الهه ابرویش بالا پرید!
انتظار این حرف را نداشت.
آلثیا دستش را بر روی دست آرس که مشت شده بر روی زانوش بود گذاشت و گفت:
- عزیزم، بذار صحبت کنیم.
آرس نیم‌نگاهی به آلثیا انداخت و سرش را تکان داد، خیلی نامحسوس دستش را از زیر دست آلثیا بیرون کشید اما آلثیا تیزتر از این چیزها بود!
- بانوی من، شما و آرس عزیزم محبت زیادی نسبت به من دارید، من همونطور که می‌دونید آلثیا نام دارم و از فرقه خاصی نیستم، تا جایی که یادمه گیر نفرین یک جادوگر شده بودم… .
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به چهره مضطرب آرس دوخت و ادامه داد:
- که آرس نجاتم داد.
الهه با چشم‌هایم مشتاق گفت:
- چقدر خوب، پس مشخصه خیلی هوای همدیگه رو دارین.
هر دوی آنها لبخندی مصنوعی به ل*ب زدند.
رز با قامت کوتاهی که داشت، تند تند به سمت محفل آنها می‌آمد تا آنها را به میز ناهارخوری دعوت کند.
در حین صرف ناهار، صحبت‌های زیادی بین هرا و آلثیا صورت گرفت و آرس این بین فقط به چهره آلثیا چشم دوخته بود.
هنوز هم برایش تعجب‌برانگیز بود، گویی قلبش مچاله شده بود!
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom