• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

سارابـهار❁

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
222
سکه
1,097
منتظر ناشناسِ ماسک‌پوش هستم که بیایید و حرف‌هایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگی‌ام سرجایش است و بعداً هم می‌توانم به آن‌ها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانه‌ات ظاهر شود و با حرف‌های عجیبش، جذبت کند؟ نه خب، نمی‌توانم انکار کنم، من واقعاً آن‌جا هستم تا ناشناس جذاب بیایید و اولین دیت مان را باهم از میدان اصلی شهر آغاز کنیم! نفهمیدم کیست؛ ولی هرکس که است خوب می‌داند به فیلم‌های ژانر فانتزی علاقه‌مندم که هم‌چون یک سوپرمن وارد خانه‌ام شد و مرا به یک قرار دعوت کرد. گرچه حرفش زیاد شبیه دعوت آن‌چنانی نبود؛ ولی حالا بیاییم دلم را خوش کنیم. شاید واقعاً در فکر ایجاد یک را*ب*طه عاطفی با من باشد و یا... اوه! لعنتی. چشمم که به ساعت مچی‌ام می‌افتد افکار درهم برهمم متوقف می‌شوند. دوساعت است که من کنار آب‌نما منتظر او هستم و هنوز اثری از او نیست. شایدم سرکارم گذاشته! نه نه نه! این فکر واقعاً عصبی‌ام می‌کند که یک مرد بخواهد حالم را این‌چنین بگیرد و مرا مضحکه کند. درست است که زیادی تنها هستم و دلم می‌خواهد یک شریک زندگی و یا یک دوست صمیمی در کنارم داشته باشم؛ ولی این‌که کسی بخواهد از این نقطه ضعف تنهایی‌ام استفاده کند و سرکارم بگذارد واقعاً روانی‌ام می‌کند. به سرعت در سرم افکار جدیدی شکل می‌بندند، نکند از طرف رسانه‌ها باشد و حالا بیایند بریزند سرم و سؤالات مضحک و رایج‌شان را دیوانه‌وار بپرسند؟
دفعه قبلی که ریختند سرم و خفه‌ام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیک‌تر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه می‌کنم و به خود اطمینان می‌دهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت می‌آمد.
اوه نه این‌که آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آن‌که پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانه‌ها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آب‌نما می‌روم و سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره می‌شوم و دستم را در آب فرو می‌برم، که در یک لحظه، حرکت دنیا هم‌چون سرعت نور تند می‌شود و همه چیز دور سرم می‌چرخد. پیش از آن‌که درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هاله‌ای سیاه پرتاب می‌شوم، سپس پیش از آن‌که بدانم در چه منجلابی فرو می‌روم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسک‌پوشِ جذاب و کوفتی می‌افتد که با قدم‌های بلندی سعی می‌کند خود را به من برساند و یک نـه‌ی بلند که از حنجره‌اش خارج می‌شود و با برخورد شدیدی سقوط می‌کنم.
 

سارابـهار❁

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
222
سکه
1,097
چشم که باز می‌کنم می‌بینم روی زمین بی آب و علف افتاده‌ام. با وحشت و ناباوری به اطراف نگاه می‌کنم. یک کویر درندشت و لعنتی! خدای من! همین الآن شب بود، پس این خورشید بالای سرم چه می‌گوید؟ چه به سرم آمده؟ نکند افتادم درون آب و خوابم برد و الآن این هم یکی دیگر از خواب‌های عجیب غریبم که جورجی به آن‌ها می‌گفت خواب‌های ترسناکِ بهبود یافته‌، است؟ وای نه، وای نه! از جایم بلند می‌شوم و گرد و خاک نشسته روی سویشرت و گرمکن ورزشی‌ام را می‌تکانم و با صدای کمرم، آه از نهادم بلند می‌شود. استخوان‌هایم عمیقاً درد می‌کردند. اصلاً نمی‌توانستم درک کنم من کنار آب‌نمای میدان اصلی شهر بودم، پس حالا چطور یک آن از این کویر متروکه سر در آورده‌ام؟
صدایم را در سرم می‌اندازم و جیغ می‌کشم:
- آهایی... کسی نیست؟
خب صد البته آن‌جا کسی نیست و این جیغم بیشتر نشانم می‌دهد که چقدر گلویم خشک است و تشنه هستم! بله! در این وضع و این کویر که حتی یک گربه هم پیدا نمی‌شود جیش کند، تشنگی را کم داشتم! درحالی‌که به سمت هدفی نامعلوم قدم برمی‌داشتم متوجه‌ی سایه‌ای بالای سرم و روی زمین شدم. سرم را که بلند کردم با بدترین و هولناک‌ترین کابوس عمرم رو به رو شدم. یک اژدها! پیش از آن‌که به من حتی فرصت جیغ زدن بدهد، با دست، پا، چنگال، قاشق و یا نمی‌دانم هرچی‌اش، چنگی به من می‌زند و از روی زمین بلندم می‌کند. درحالی‌که از ترس نفسم بند آمده بود. با دیدن فاصله مان از زمین و اوج مان در آسمان، آن هم منی که فوبیای شدید از ارتفاع داشتم، کاملاً سکته‌ای بی برگشت زدم و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت.
***
با صدای صحبت کردن محوی، بیدار شدم؛ اما چشم باز نکردم. خیلی سریع مغزم اتفاقی که افتاده بود را پردازش کرد. یک اژدها! خدای من... گیر یک اژدها افتاده بودم آن‌ هم دقیقاً بعد از آن‌که در یک کویر متروکه به زمین کوبیده شدم! صدای افرادی که آن‌جا بودند دور و دورتر شد. چشمانم را آرام باز کردم. نگاهی به فضای اتاقی که در آن روی زمین دراز کشیده بودم انداختم. بیشتر از اتاق، یک آلونک یا کلبه‌ی کوچک بود. هیچ اشیائی به غیر از من در آن آلونک حضور نداشت من هم که اشیاء نبودم. سعی کردم از جایم بلند شوم که درب چوبیِ کلبه تکان خورد و قامت شخصی پدیدار شد. در وهله اول احساس کردم با هرکول طرف هستم! البته نه آن هرکول اسطوره‌ی یونان باستان، بلکه کارآگاه هرکول پوآرو! هیکلی و قوی اندام با پوستی برنز و جذابیتی انکار نشدنی، موهای پرپشت سیاه، چشمانی سیاه‌تر از سیاه! با این همه زیبایی که گویا یک مدل حرفه‌ای است، پس آن سیبیل پوآرویی‌ پشت لبش چه می‌گوید؟! چشمش که به من می‌افتد و می‌بیند زنده و بیدارم، فقط زمزمه می‌کند:
- دنبالم بیا.
و از آلونک خارج می‌شود. ناچاراً از جایم بلند می‌شوم و از آلونک خارج می‌شوم تا بفهمم کجا هستم و چه شده؟ از آن‌جا که خارج می‌شوم با سیبیل پوآرویی رو به رو می‌شوم که مقابل درب ایستاده است. دستم را بی اجازه می‌گیرد و می‌گوید:
- سلام. من انزو هستم.
پیش از آن‌که فرصت کنم بگویم: «خب به من چه که انزو هستی؟» همه چیز دور سرم می‌چرخد و تاریک می‌شود.
 

Who has read this thread (Total: 4) View details

Top Bottom