What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

TWCA

[مدیر ادبیات + آشپزی]
Staff member
صداپیشه انجمن
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
753
Reaction score
2,195
Time online
10d 3h 57m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
3,432
  • #1
بسم حق
عنوان: نخ‌ سرخ عشق
ژانر: تراژدی، عاشقانه
نویسنده:
@TWCA
توکا راد

ناظر: @YAS

خلاصه:
نخ سرخ سرنوشت تقدیری از قبل نوشته شده است، آیا این دو نیز تقدیرشان یکسان‌ است؟
زندگی پر از اندوه و غم مهمان اوست، مرگ مادر، بی‌مهری پدر، رازهایی که برملا نشده است، او خواهد فهمید!
چه خواهد شد؟
به کدامین سمت کشیده خواهد شد؟
 

MaHdIs ✿°

[مدیر ارشد بخش کتاب + مدیر تالار رمان]
Staff member
LV
0
 
Joined
Apr 22, 2025
Messages
226
Reaction score
525
Time online
3d 18h 14m
Points
193
Age
18
سکه
1,091
  • #2
IMG_20250725_202236_092 (4) (1).png

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

TWCA

[مدیر ادبیات + آشپزی]
Staff member
صداپیشه انجمن
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
753
Reaction score
2,195
Time online
10d 3h 57m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
3,432
  • #3
مقدمه:
اگر عشق و معشوقی باشد، اگر دوست داشتنی باشد، به هم خواهند رسید.
نخ سرنوشت تو را به او خواهد رساند.
تو را به کنار او خواهد رساند.
بدون ان‌که بدانی، بدون ان‌که بفهمی، خواهی رسید!
مهم نیست در این راه چه خواهد کشید، او را دوست دارد و دوست داشتن راهی سخت اما شیرین است.
 

TWCA

[مدیر ادبیات + آشپزی]
Staff member
صداپیشه انجمن
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
753
Reaction score
2,195
Time online
10d 3h 57m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
3,432
  • #4
بر روی صندلی چوبی سرما زده نشستم. چای را در دستانم محکم فشردم. به حیاط بزرگ بهاری خیره شدم. درختان بزرگ، گل‌های بنفشه و مریم! بوی خاک پس از باران را به ریه‌هایم هدیه دادم. بعد از چند سال بالاخره آرامش را در وجودم احساس می‌کردم. صدای عصای پدربزرگم به گوشم رسید. به پشت سرم نگاهی انداختم، لبخند زیبا و مهربانش را به من هدیه داد. بعد از تمام این سختی‌هایی که کشیده است چین‌های صورتش را بیشتر کرده است. بر روی صندلی کنار من نشست و به حیاط بزرگ نگاهی انداخت. احساس می‌کردم چیزی می‌خواست بگوید، شاید مراعات حالم را می‌کند شاید هم خودش حوصله سخن گفتن ندارد. به حیاط نگاه کردم، هیچ‌کدام سخن نگفتیم، شاید این بهترین راه بود برای تسکین دردهایمان. بعد از مرگ مادرم که تنها امید من در شهر بود به خانه او آمدم، پدری که اصلا دخترش برایش مهم نبود حتی به دنبالم هم نیامد! پسر قشنگش چه گلی بر سرش زده بود که من نمی‌توانستم؟ اخ برای قلب مادرم که چه‌ها کشید برای جان خسته‌ی من! ناز دخترک را فروخت و ناز پسر را خرید! چای گرم را نوشیدم، شاید اگر مادرم بود اینک حال بهتریداشتم. صدای پدربزرگم تمامی زنجیره‌ی غم افکارم را پاره کرد:
- سرما به بدنت برسه سرما می‌خوری دخترجان.
به صورت مهربان و پیرش نگاهی انداختم، سرما خیلی وقت است به بدنم رسیده است پدرجان فقط جانم را نمی‌گیرد. باد از لابه‌لای برگ درختان عبور می‌کرد. صدای قشنگشان را به وضوح می‌شنیدم. از جای خود بلند شدم و به خانه رفتم. در چوبی قهوه‌ای رنگ را باز کردم. تایه که بر روی مبل نشسته بود و قرآن می‌خواند، به سمتش رفتم، بر روی زمین نشستم، سرم را بر روی پایش گذاشتم:
- تایه منم دعا کنم.
دست‌هایش را بر روی موهایم کشید، دست‌هایش همانند دست‌های مادر است، آرام‌بخش و مهربان. چشم‌هایم را بستم تا نکند قطره اشک سمج دوباره راهی شود. نه برای این‌که نخواهم، برای غم دل تایه و پدربزرگم! پنج ماه است که بی‌مادر شده‌ام، خیلی وقت است که پدر ندارم، دارم ولی نداشتم نیز بهتر بود. بعد از مرگ مادرم زنی گرفت و به خانه آورد. به قول خودش می‌خواست مادرم باشد. این‌گونه که خودش می‌گفت قبل از مرگ مادرم هم با او بود و او را محرم خود کرده بود. کاوان! برادرم را چگونه دوست داشت؟ گناه من تنها دختر بودنم بود؟ بغض گلویم را در زندانی فولادی زندانی کردم.
 

TWCA

[مدیر ادبیات + آشپزی]
Staff member
صداپیشه انجمن
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
753
Reaction score
2,195
Time online
10d 3h 57m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
3,432
  • #5
به رخسار پر از غم تایه نگاهی انداختم. در میان تمامی غم‌هایش که در دل داشت لبخند زد، او نمی‌خواهد من ناراحت شوم. تایه جان من از کودکی غمگینم تو مراعات دل من را نکن! دستش را به موهای فر حنایی‌ام کشید و گفت:
- مادر بمیره برای دل غم زده‌ات دختر، بلندشو برو باپیرت بیرون کمی حالت عوض بشه.
از جای خود بلند شدم و به سمت اتاق کوچک رفتم. لباس‌‌هایم را تن کردم و بیرون رفتم. تایه نگاهی به لباس‌هایم انداخت:
- باید فردا بریم شهر لباس بخریم، این لباس‌های تو شهری‌ان برای این‌جا مناسب نیست مادرجان!
حوصله چانه زدن و راضی کردن او را نداشتم، با چشم گفتنی خلاصه کردم، دیگر برایم فرق نمی‌کرد چگونه لباس بپوشم. باپیر از بیرون با صدای بلندی گفت:
- کژال دختر من میرم چمنزار برای چرای گوسفند زود باش.
با عجله چکمه‌های مشکی‌ام را پا زدم و به سمتش رفتم.
***
به چمنزار رسیدییم، تنها یک بار در ۱۰ سالگی به این‌جا آمدم، تخته سنگ بزرگ وسط چمنزار را برای نشستن انتخاب کردم. باپیر گوسفندان را به این طرف و آن طرف هدایت کرد و به سمت من آمد، بر روی تخته سنگ نشست:
- مادرت که بچه بود، خودش تنهایی میومد چرا، دوست داشت جای آمیار رو بگیره بهم کمک کنه.
آمیار؟ او کیست؟ با تعجب به باپیرم نگاهی انداختم با یک لبخند پاسخ داد:
- پسرم، دایی تو!
من دایی داشتم؟ بیست و سه سال از وجود او بی‌خبر بودم؟ چرا تا به حال او را ندیدم؟ یعنی الان هست؟
- دایی من؟ م… من چرا بی‌خبرم پس؟
پسرک جوانی با صدای بلندی اسم باپیر را فریاد زد. به سمت صدا برگشت. پسرک به ما نزدیک شد و با باپیر دست داد:
- سلام اقا یاور خوب هستید؟
باپیر دستش را برروی شانه‌اش گذاشت:
- سلام آدان جان، ممنون تو خوبی؟
پسرک لبخند زد و تشکر کرد، باپیر ادامه داد:
- خب این هم گوسفند‌های من کارت تموم شد بیار سمت خونه.
 

TWCA

[مدیر ادبیات + آشپزی]
Staff member
صداپیشه انجمن
Top Poster Of Month
LV
2
 
Joined
Aug 12, 2023
Messages
753
Reaction score
2,195
Time online
10d 3h 57m
Points
358
Awards
4
Location
اتاق لیلو
سکه
3,432
  • #6
پسرک چشمی زیر ل*ب گفت و به سمت گوسفندان رفت. باپیر به سمتم برگشت و با مهربانی گفت:
- پسر اردشیرِ، کار نداره همه روستا جمع شدیم، گوسفندانمون رو میاره چرا بهش ماهیانه حقوق میدییم. به سمت جاده قدم گذاشت. بارش باران تمامی جاده‌ی خاکی را گلی کرده بود. بوی چمن‌های باران خورده، بودی خاک حال و هوای من راعوض کرده بود. در تلاش آرام کردن روح و قلب خود بودم. نمی‌دانم تا به این‌جا موفق شده‌ام یا نه ولیکن اینک حال بهتری دارم. ماشینی جلویمان ایستاد. پسرک جوانی از ماشین پیاده شد و در را برای آن یکی باز کرد. از ماشین پیاده شد، عصای قهوه‌ای چوبی‌ خود را در گل فرو می‌کرد و در میاورد. به سمت باپیر آمد:
- میبینم که مهمون داری یاور.
باپیر نگاهی به من انداخت و باز ادامه داد:
- چقدر می‌خوای محکم باشی، بیا زمین رو بفروش من هتل رو بسازم یاور.
به سمت من برگشت و سیبیل خود را با دست چرخاند:
- تو باید دختر آوینار باشی درسته؟
ابروانم بهم گره خورد. لبخند تمسخرامیزی زد:
- چند سالی میشه که نیومده این‌جا، یاور داستان مادرت رو بهت گفته؟
او کیست؟ اصلا چرا راجب مادر من سخن می‌گوید؟ باپیر چه چیزی را باید به من بگوید؟ چه چیزی را از من مخفی کرده است؟ دل آشوبم بیشتر آشوب شد. به باپیر نگاه انداختم، رخسارم پر از سوال بود، سوالاتی که شاید پاسخ آن‌ها سخت و غمناک باشد یا شاید پاسخی نداشته باشد. دیگر خبری از صورت مهربان باپیر نبود. بدون هیچ‌گونه سخنی به راهش ادامه داد. نمی‌خواست چیزی بگوید؟ باپیر رفت! مرد به سمت من برگشت:
- پدربزرگت رو راضی کن زمینش رو به من بفروشه.
در میان تمامی سوالاتم گم شده بودم. چه می‌گفت؟ به باپیر نگاه کردم، دور شده بود، ماشین روشن شد و رفت. باید میفهمیدم چه شده. شاید وقتش نبود که باپیر جواب نداد، شاید جوابی نداشت، مادر من؟ با هزاران سوال به سمت پدربزرگم دویدم. دستش را گرفتم، ایستاد و به سمتم برگشت، نه مثل همیشه مهربان و آرام با خشم و عصبانیت! دستم را کشیدم، باز بدون هیچ حرفی رفت!
 

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom