What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

جیـــلان

[مدیر گرافیک + طراح سایت]
LV
0
 
Joined
Jan 1, 2025
Messages
342
Reaction score
4,398
Time online
11d 21h 15m
Points
218
Location
خونه‌مون
سکه
1,723
  • #1
نام کتاب: قیام ماه
«اِلارا در یونانی به معنی الهه زیبایی و نامِ یکی از قمر‌های مشتری‌ست. ماه در اینجا نمادی از قیامِ زنی‌ست که چون ماه زیباست!
قیامِ ماه؛ رستاخیزِ اِلا!»

ژانر: تاریخی، عاشقانه

ناظر: @YAS

خلاصه:
در اعماق شهری پر از خون و دود، آواز پرنسسی جوان سکوت شب را می‌شکند.
لارا، دختر ولیعهدِ کشته شده؛ زخمی و سرکش، در تاریک‌ترین مخفیگاه‌ِ شهر پنهان می‌‌شود.
غرور، آتشِ درون و اراده‌ای که نمی‌میرد، او را زنده نگه داشته و هر نفسش بانگِ ظهور زنی‌ست که جهان را با حضور خود تکان خواهد داد.
بی‌آنکه بداند، قلبش در مسیری قدم می‌گذارد که عشق را به خطرناک‌ترین سلاحِ سرنوشتش بدل خواهد کرد!

مقدمه:
مه خاموش بر مدیترانه می‌لغزد،
زنجیرهای سکوت در هوا موج می‌زنند.
نغمه‌ای در سایه‌ها شناور است،
نغمه‌ای که هم عشق است، هم آتش، هم راز.
ماه بر دیوارهای سنگی لبخند می‌زند،
و هر نگاه، قصه‌ای از سرکشی و شور را نجوا می‌کند.
دست‌ها، هرچند در بند، در درونشان پر از نور است،
و قلب‌ها، با هر تپش، قیام یک زن را زمزمه می‌کنند.
اینجا، در تاریک‌ترین شب‌ها،
روزی فرا می‌رسد که خاموشی فروخواهد ریخت،
و زنی، لطیف اما بی‌باک، با شعله‌ای که نمی‌میرد،
جهان را از نو خواهد ساخت…

پی‌نوشت:
اتفاقات و شخصیت‌های این داستان هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد! نام‌ها، همه ساخته تخیلند و هرگونه شباهت به واقعیت، کاملا تصادفی است.
 
Last edited:

سارابـهار❁

[مدیر تالار ترجمه]
Staff member
LV
0
 
Joined
Feb 16, 2025
Messages
238
Reaction score
1,362
Time online
1d 14h 8m
Points
188
Age
24
Location
Afghanistan
سکه
1,219
  • #2
img_20250725_202236_092-png.15739


نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!
از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:



‌برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌




بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:​


برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:​


بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:



پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:​


برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



‌و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.​


با آرزوی موفقیت برای شما!​

[کادر مدیریت تالار کتاب]​
 

جیـــلان

[مدیر گرافیک + طراح سایت]
LV
0
 
Joined
Jan 1, 2025
Messages
342
Reaction score
4,398
Time online
11d 21h 15m
Points
218
Location
خونه‌مون
سکه
1,723
  • #3
«فصل اول؛ آواز در تاریکی»
«بهار هزار و چهارصد و هفتاد و پنجِ میلادی؛ قصرِ نکسوس، یونان»
در پله‌های سنگی زیرزمین قصر، صدای قدم‌های خسته خدمتکاران می‌پیچید. آتش مشعل‌ها در طول راهرو می‌لرزند و نورشان بر دیوارهای تر شده منعکس می‌شد.
سروصدای زنان و زمزمه‌‌ی آرام سربازان، سکوت شب را می‌ربود. خنده‌های سرمستانه‌ی خدمه از دروازه‌ی چوبی و بزرگِ حمام، شبیه به آوازی دور و محو توجه‌ی مردانِ هو*س*باز را به پرده‌های حریر و معلق که پشتِ یکدیگر در هوا می‌رقصیدند، جلب می‌کرد. در انتهایی ترین ساعات شب، وقتی که همه‌ی اعضای حاضر در نکسوس م*س*تِ خواب‌اند، ناگهان نغمه‌ای نرم و لطیف، فضای راهروی زیرزمین را پر می‌کند:
- «او، پسلا ووندا کای آیونیا گالازیا ثالاسا
او، پروئینو آئرآکی پو فوسا یی ماس
ای کارذیس ماس ساندزددِمِنه مازی سو، یِره گی
کانِنو زیسف او فلوگا نه بوریه نا اسپاسی تی ثیلیسی سو
کی ای آگاپی ماس فورا سِنا، اوسکوس او ایلوس، پاندتا کای آپیرا لامبی»
همخوانی پر از عشق زنان؛ دل همه را به لرزه انداخته است. «میهالا» خدمتکارِ وفادار پرنسس کوچکِ نکسوس؛ همانطور که دنباله‌ی دامن حریرش را از روی زمین خیس بالا می‌کشد، مجدد زمزمه می‌‌کند:
- «ای کوه‌های سربلند و دریای آبی جاودان،
ای نسیم صبحگاهی که بر خاک ما می‌وزد،
دل‌های ما با تو پیوسته است، ای سرزمین مقدس،
هیچ شمشیر و شعله‌ای نتواند اراده‌ات را بشکند،
و عشق ما به تو، مانند خورشید، همیشه و بی‌کران می‌تابد!»
در دلِ حمام؛ پشتِ دروازه‌های بسته‌ی زیرزمین، اِلارا میان بخار غلیظ و انعکاس نور شمع‌هایِ معطر نشسته‌ بود.
حلقه‌های رقصانِ آب روی ستون‌های بلندِ فضا حلقه زده و نور شمع‌ها در خیسی سنگ‌های کف، مانند هزار ستاره کوچک می‌درخشیدند.
زمینِ حمام لغزنده بود، پر از کف صابون‌های مرغوبی که رایحه‌ی عطر بابونه‌اش مدهوشت می‌کند. گوشه‌ای، حوضچه‌های کوچک آب گرم و قفسه‌ی پر از روغن‌های نارگیل و رزِسرخ در بالای آن قرار داشت. انعکاس نور شمع در حوضچه، تصویرهای موج‌دار زیبایی را روی دیوار می‌انداخت.
جاری شدن روغن روی کتفش موجب لبخندی پر از سرخوشی و سبک‌بالی بر صورت گلگون الارا شد. خدمتکاران آرام بدن او را می‌شستند و دستانشان محتاط و دقیق روی تن مرمرینش حرکت می‌کرد. پوست سفید و شفافش در کنار قامتی بلند و کشیده، از او یک مجسمه‌ی کاملاً شرقی با جذابیتی خیره‌کننده ساخته بود.
چشمان درشت و پر مهر میهالا هنگام نگاه کردن به پرنسس کوچک قصرش؛ مهر و وفاداری‌ای قلبی را داد می‌زد. دخترکی بیست و چندساله با صورتی گندمی و دلنشین، لباسی ساده، اما مرتب با پارچه‌ای سبک و کرم‌رنگ که از سر شانه‌ی آن شنلی بلند تا زانویش توسط یک سگک طلا وصل بود.
الارا با بیشتر شدن حرکت دست ماساژور حرفه‌ای‌اش خمار شده و میل به خوابیدن در اتاق بزرگ و تخت گرم و نرمش داشت.
همه‌چیز آرام بود تا اینکه ناگهان صدای یک انفجار مهیب و لرزش دروازه قصر، سکوت و شادی حمام را درهم شکست.
آب و بخار با صدای ترکیدن توپ مخلوط شد و خدمتکاران و الارا لحظه‌ای در جای خود خشک شدند.
قامت سربازان ‌جای نور مشعل بر دیوار‌های راهرو سایه انداخته و شعله‌‌های آتش خمیده و لرزان شد.
در همین لحظه، در ضخیم زیر زمین با لگدی پر قدرت باز و یکی از محافظان ورودی پله‌ها میان چهار چوب بزرگ و بلندش ایستاد.
لباسش ترکیبی از زره فلزی سبک، کمربند چرمی پهن و خنجرهای تزئینی بود. کلاه خود بر سر داشت و روی بازوهایش نشان‌ سرباز‌های رسمی یونان حک شده بود.
چکمه‌های چرمی و بلندش هر قدم را با صدای پرش آب همراه می‌کرد. شمشیرش را به زمین کوبیده، بی مکث، با صدایی بلند و وحشت‌آور فریاد کشید:
- شورشی‌ها! شورشی‌ها حمله کردند! فرار کنید!
خدمه با حیرت یک قدم عقب رفتند، روغن‌های درونِ قفسه با لرزش زلزله مانند سقف بر زمین ریخته و همراهش تنِ الارا شتاب زده از سکو تخت مانندش جدا شد. چشم‌هایش از ترس و شگفتی گشاد شده، لرزی حاصل از سرما و وحشت بر جانش نشست.
 

Who has read this thread (Total: 8) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom