جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #1
نام رمان: دختری نامرئی در کلبه ی تاریک
نام نویسنده: فاطمه رسولی
ژانر: فانتزی، عاشقانه

خلاصه: آتلانتیس که در دل دریا نهفته شده دارای موجودات افسانه‌ای بی‌شماری است، یک دختر زیبا که از چشم‌ها پنهان شده کنار رودخانه بزرگ وسط جنگل زندگی می‌کنه؛ هیچ‌کس نمی‌تونه اون رو ببینه، اون فقط می‌تونه تو خواب‌ها ظاهر شه، اون عاشق یک پسر میشه اما چطور می‌تونه دل اون رو به دست بیاره در حالی که اون نمی‌تونه ببینتش و توی دنیا و زندگی اون پسر هیچ نقشی نداره؟ داستان از جایی شروع میشه که تصمیم می‌گیره زادگاه خودش رو ترک کنه تا از کسی که دوستش داره محافظت کنه ... .

مقدمه
هرکسی تعریفی از عشق دارد و تعریف من از عشق اینه: وقتی شروع به دوست داشتن بی دلیل یک نفر می‌کنی در حالی که اون حتی تو رو ندیده و نمی‌دونی بعد از دیدن تو واکنشش ممکنه چی باشه؟ وقتی نقش پر رنگی تو زندگی اون نداری و بازهم دوست داری ازش محافظت کنی، سرگرمی روزانه‌ات فکر کردن بهش و نگاه کردن به اونه، نگرانشی و همین‌طور می‌خوای اون رو به سمت درست زندگی هدایت کنی، مثل یک کلبه‌ی تاریک چون نوری وجود نداره اون نمی‌تونه تو رو ببینه و تو آرزو می‌کنی مثل نور بودی و از چشم اون پنهان نبودی.
 
آخرین ویرایش:

mahban

[مدیریت ارشد کتابینو]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
5,391
پسندها
9,429
امتیازها
418
سکه
32,878
  • #2
1681550318664-2_sfmn.jpg

نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sara

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #3
پارت ۱
این‌که چرا الان این‌جا هستم! و چرا تصمیم گرفتم این زندگی رو داشته باشم! به اون موقع‌ها برمی‌گرده.

***
درب چوبی کلبه رو که روش پر از کنده‌کاری‌های ریز به شکل ماهی بود باز می‌کنه و تو جنگل سبز تو هوایی که به طلوع نزدیکه قدم می‌زنه.
درخت‌های جنگل بلند بودن، صدای پرندگان سراسر پخش شده بود. توی این هوای نسیم صبحگاهی صدای قدم‌های پابلو روی خاک شنیده میشد. به آبشار انتهای جنگل نزدیک و نزدیک‌تر شد. آبشاری که با آب زلال جاری بود. توش پر از سنگ‌های رنگی‌رنگی‌ای که با طلوع آفتاب به چشم میان بود و در همین حال چشمش به چیز عجیبی خورد.
چیزی که با تمام انسان‌هایی که تا حالا دیده بود فرق داشت. یک دختر با پوست و موهای کاملاً سفید، چشم‌های سبز کبریتی روشن و ل*ب هایی که به صورت غیرطبیعی صورتی مایل به قرمز بود و با یک لباس بلند کاملاً سفید پوشیده شده بود. این همه زیبایی واقعاً وصف‌ناپذیر بود و وقتی چشم‌هاش رو باز کرد دوباره در کلبه‌ی چوبی خود بیدار شد و از پشت پنجره نور به سرتاسر کلبه می‌تابید. الان دیگه خورشید قبلاً طلوع کرده بود و همه‌ی این‌ها یک خواب بود؛ ولی اون خیلی حیرت‌زده بود. نمی‌تونست از فکر دختری که تو خواب دیده بود بیرون بیاد. اون دختر من بودم.
من یک روح آبشار بودم. کسی نمی‌تونست من رو ببینه مگه تو خواب و خب مثل هر موجود دیگه توانایی‌ها و قدرت‌هایی برای خودم داشتم؛ ولی اهریمن‌های خیلی زیادی وجود دارن که از من قدرتمند‌ترن و برای همین من بین طبقه‌ی موجودات ضعیف جنگل محسوب میشم.
می‌خوام این آبشار رو ول کنم و برم به سمت پابلو کسی که توی این چند سال اخیر توی کلبه‌ی چوبی پدر بزرگش زندگی می‌کنه و تنها آدم این جنگل هست. پدر پابلو یک اشراف‌زاده بین طبقه‌ی سِر محسوب میشه، مقامات توی آتلانتیس به نه طبقه تقسیم میشن: اولیش خانواده سلطنتی، دومی سربرد، سومی سر، چهارمی مذهبیون، پنجمی فرمانده‌های نظامی، ششمی سور، هفتمی دانشمندان دربار، هشتمی تاجران‌درباری و...
اولین‌باری که اومد، صدای پرنده‌ها رو شنیدم که با هم صحبت می‌کردند.
***
دو سال پیش:
صداهایی می‌شنیدم که می‌گفتند: تازگی‌ها به جنگل یک آدم اومده. یعنی پرنده‌ها رو شکار می‌کنه؟ شاید دوستمون باشه. به آدم‌ها نباید اعتماد کرد، ولی اون خوشگله به قیافش نمی‌خوره شرور باشه، همه‌ی آدم‌ها یکی هستن اون‌ها شیاطین دوپا هستن، پس باید از خونه‌مون بریم، شاید اگه جای خوبی قایم بشیم اون اصلاً مارو پیدا نکنه.
از سر کنجکاوی به سمت اون رفتم. از پشت پنجره کلبه دیدمش اون یک پسر ۱۷ ساله بود که یک بلویز شلوار ساده مشکی پوشیده بود. موهای مشکی و چشم‌های قهوه‌ای داشت و از این زاویه نیم‌رخ که نگاش می‌کردم همون‌طور که گرمای آفتاب احساس میشد روشنایی اون هم به چهره‌ی اون می‌تابید و بینی کاملا نوک تیز، مژه‌های بلند و ل*ب های قلوه‌ای‌ به چشم می‌خورد. انسان‌ها واقعاً این‌قدر جذاب میشن؟ اولین باری بود که یک انسان می‌دیدم و انتظار نداشتم اون‌ها ظاهراً یک چیزی شبیه ما باشن.
ولی خب به قول پرنده کوچولوها ظاهر که نشونه‌ی خوب بودن نیست. اون می‌تونه آدم بدجنسی باشه؛ پس بهتر بود به انسان‌های شیاطن صفت دل نبندم.
اون روز بارون شدیدی بارید. بوی خاک بارون خورده حس میشد و آب همه جای جنگل رو پر کرده بود. آب آبشار بیشتر از همیشه شدید به سنگ‌ها و صخره‌ها برخورد می‌کرد و سنگ‌ها رو تکون می‌داد. موجودات جنگل خیلی ترسیده بودن و همگی به یک گوشه و کنار فرار می‌کردند. این جنگل، جنگلی بود که توش حیوانات وحشی و درنده مثل ببر و خرس زندگی نمی‌کردند؛ ولی هر لحظه ممکن بود یکی از اون‌ها از جنگل کناری به این سمت بیاد.
***
فردا روزی آفتابی بود. یک گربه کوچولو شنی به سمت من اومد و با استرس گفت:
- آفریدا! مامانم رو نجات بده دیروز تو بارون اون گیر کرده لابه‌لای سنگ‌ها و فشار سنگ‌ها به شکمش آسیب زده و اگه نجاتش ندی، اون می‌میره.
اضطراب و نگرانی عجیبی رو احساس کردم، پس من به سرعت خودم رو به جنگل فرستادم و از چیزی که دیدم شوکه شدم.
دیدم اون پسر داره اون رو از اون‌جا نجات میده! بعد از درآوردنش اون رو گذاشت توی یک پارچه نرم قرمز مخملی و با خودش برد. یعنی اون رو کجا می‌برد؟ من هم به سمتش حرکت کردم، اون بچه گربه به شدت نگران بود و می‌گفت:
- مامانم رو نجات بده اون انسان داره می‌بره اون رو، به‌خاطر این‌که گیر افتاده بود راحت بهش دست پیدا کرد. حالا بهش آسیب جدی می‌زنه و در نهایت اون رو می‌کشه.
من گفتم:
- زمانی‌که اون آدم حواسش پرت شد، من قایمکی درب پنجره رو باز می‌کنم و بهش میگم فرار کن.
ما به کلبه رسیدیم گربه کوچولو کنار پنجره نشست دوتایی از پشت پنجره به اون‌ها نگاه کردیم. اون پسر داشت گریه می‌کرد و با حوله مامان گربه رو خشک کرد. بعدش با پارچه زخمش رو بست و یکمی براش آب و غذا آورد.
بچه گربه با خوش‌حالی در حالی که خودش رو به سمت پنجره می‌کوبید گفت:
- اون داره مامانم رو نجات میده.
با همین صدا پابلو متوجه بچه گربه شد و با خوش‌حالی به سمت پنجره اومد و گفت:
- پس تو بچه‌ی اونی؟ الان درب رو باز می‌کنم تا توهم بیای کنار مامانت غذا بخوری.
درب رو باز کرد و بچه گربه بدو‌بدو به طرف مامانش دوید. یکم مامانش رو لیس زد بعد اون هم شروع کرد از غذاهای اون‌جا خورد.
اون روز، اون مکان و اون اتفاق درحالی که من غرق در نگاه کردن به اون صحنه بودم، باعث شد گوشه‌های قلبم این شروعی باشه برای دوست داشتن پابلو.
 
آخرین ویرایش:

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #4
پارت ۲
توی هوای خنک صبح نسیم پاییز، در کنار آبشار گنجشک روی انگشت اشاره‌ام نشسته بود. طوری که تیزی ناخن‌هاش و سنگینی‌اش روی دستم حس میشد.
گفتم:
- من میگم این آدم نمی‌تونه اون‌قد‌ر‌ها هم بد باشه. گربه رو دیروز نجات داد و به خودش و بچه‌اش غذا داد.
پرنده که با این حرفم پشم‌هاش ریخته بود گفت:
- تو چه‌قدر ساده‌لوح هستی، همون غذایی که بهش داده بود رو هم از پرنده‌ها تهیه کردند، اون نمی‌تونه آدم خوبی باشه.
من کمی تعجب کردم با خودم گفتم راست میگه من که هنوز اون رو کامل نمی‌شناسم؛ پس گفتم:
- باید بیشتر زیر نظرش بگیرم.
پرنده:
- آخرش به حرف من می‌رسی.
در همین حال پرنده پرواز کرد روی درخت نشست.
پرنده ادامه داد:
- شنیدم امروز پابلو قراره به شهر بره؛ می‌تونی بری دنبالش تا بیشتر بشناسیش؛ ولی از نظر من وقتت رو برای آدم‌های بی ارزش هدر نده.
من به دنبال قدم‌های پابلو به شهر رفتم. بازار بعضی جاها شلوغ، پرهیاهو و پر از دکان‌هایی بود که جواهرات، میوه، گوشت، لباس و کفش و... می‌فروختند.
پیرزن کمی تپل با چشم‌های گرد که لباس بنفش بلند گل‌گلی با گل‌های قرمز پوشیده بود. لرزان‌لرزان دو تا کیسه‌ی پارچه‌ای پر از میوه و مایحتاج داشت رو می‌برد و می‌رفت که ناگهان دست‌هاش لرزیدن و کیسه‌ها به زمین افتادن.
پابلو با دیدن این اتفاق زود به سمت پیرزن رفت.
- مادر جان شما به کمک نیاز دارید؟ می‌تونم کمکتون کنم؟
- ممنون میشم فرزند.
پابلو با یک دستش از دوتا دسته‌ی کیسه‌ها گرفت و اون‌ها رو بلند کرد و با یک دست دیگه از دست پیرزن، من هم پشت سر قدم‌های آهسته و با احتیاط اون‌ها راه افتادم، قیافه‌ی خندون و پر‌ذوق پابلو هنگام کمک به پیرزن واقعا دیدنی بود. چه‌قدر تو اون لباس و شلوار ست سورمه‌ای و کمربند مشکی و اون خنده‌ی زیبا خوشگل شده بود.
رسیدیم به یک کوچه با خونه‌های سنگی به رنگ قهوه‌ای، طوسی همین‌طور زمینی سنگی و خیلی تمیز، دیوار‌های کوتاه و پنجره‌ها نزدیک به زمین بودن، درحالی که از پشت دیوار کوتاه بعضی خونه‌ها شاخ و برگ‌های درختان بیرون زده شده بود. به یک درب قدیمی چوبی کوتاه رسیدیم. درب که باز شد پله‌هایی رو مشاهده کردیم که به سمت پایین می‌رفت و پابلو و مادربزرگ از پله‌ها پایین رفتند و وارد خانه شدن یک حیاط که زمینش کاملاً خاکی که گوشه‌ی دیوار گل و درخت کاشته شده بود رو از پشت درب می‌دیدم.
پابلو کیسه‌ها رو زمین حیاط گذاشت و گفت:
- مادر عزیز با اجازت من رفتم.
توی بازار درگیر فکر بودم. با خودم می‌گفتم پس انسان‌ها با هم نوع‌های خودشون خوبن! در همین حین از پشت پارچه سفید دکان دوتا زن که درحال حرف زدن بودن توجه من رو جلب کردن.
- که این‌طور متوجه شدی مامانت رو داداشت کشته؟
- درسته؛ اولش ادعا کرده بود که خودش مرده؛ ولی به قتل رسیده.
- حتماً خیلی ناراحتی و برات سخت بوده... .
با شنیدن این حرفم مو به تنم سیخ شده چه‌طور ممکنه کسی مامان خودش رو کشته باشه؟ یعنی آدم‌ها این‌قدر ترسناکن که مامان بابای خودشون رو دوست ندارن و می‌کشن؟
وقتی برگشتیم، من به سمت آبشار رفتم و صدا کردم گنجشک ،گنجشک‌ها کجایین؟
صدای پرواز گنجشک‌ها شنیده شد، من دیدم که به سمتم پرواز کردن و اومدن بهشون گفتم:
- امروز پابلو به یک پیرزن کمک کرد.
یکی از گنجشک‌ها گفت:
- نگو اون خوبه، نگو بهش اعتماد داری، ببین آدم‌ها اون‌قدر بدجنس هستن که به هم نوع خودشون هم رحم نمی‌کنن، تو چی می‌دونی؟ من دیروز وقتی که بالای آسمون شهر پرواز می‌کردم با چشم‌های خودم دیدم که یک پسر داشت مامان خودش رو با چاقو می‌کشت.
تو فکر فرو رفتم. آدم‌ها مامان بابای خودشون رو دوست ندارن، این خیلی بده، این‌که کسی رو دوست نداشته باشی خیلی بده. شاید پابلو هم مامان باباش رو دوست نداره، شاید برای همین ولشون کرده اومده این‌جا؛ اون شب هوا تاریک بود. کلاغ سیاهه روی درخت نشسته بود و ما محو تماشای کلبه‌ی چوبی بودیم. از پشت پنجره، هیچ‌چیز معلوم نبود ولی صدای گریه شنیده میشد. من از پشت پنجره به داخل خونه تلپورت کردم و پابلو رو دیدم که گردنبندی که رنگ بنفش سنگ بیضی شکل روی زنجیرش داشت، توی دستش گرفته بود به سختی دیده میشد.
اشک سراسر صورت پابلو رو فرا گرفته بود و در همین حین صدایی با بغض و گرفتگی و با عمقی از ناراحتی شنیدم:
- مامان دلم برات تنگ شده، الان کجایی؟ من خیلی دلم برات تنگ شده، از وقتی که تو مردی هر روز ناراحتم.
پابلو به خاطر مردن مامانش ناراحته! دلش براش تنگ شده! امشب اون اشک‌ها باعث ناراحتی من هم شد؛ چون من امروز ناخواسته بیشتر از دیروز جذب پابلو شده بودم.
***
دو سال گذشت
من و حیوانات جنگل هر روز بیشتر از دیروز پی می‌بردیم به این‌که پابلو با بقیه آدم‌ها فرق داره، اون یک فرشته است که لباس انسان‌ها رو به تن کرده. واقعاً این فرشته دوست داشتنی رو دوست دارم.
اون روز روی سنگ‌های کنار آبشار نشسته بودم که گنجشک به سمتم اومد و روی شونه‌ام نشست و نوکش رو به سمت گوشم برد و گفت:
- شاید از این خبر شوکه بشی! ولی امروز یک کبوتر نامه‌رسان رو دیدم که به سمت پنجره پابلو رفت. من ازش راجع به محتوای نامه پرسیدم. گفت برادر بزرگ‌تر پابلو مرده. انگار که پابلو یک خواهر و برادر‌ناتنی دوقولو داشته، بعد از این‌که برادر پابلو با مریضی مردش خواهرش هم خودکشی کرده. حالا فقط پدر و مادر ناتنی موندن و اون خونه هیچ وارث دیگه‌ای به جز پابلو نداره پس اون‌ها ازش خواستن که برگرده و به وظایفش به عنوان پسرشون عمل کنه.
با افسوس و نا‌‌امیدی به گنجشک گفتم:
- یعنی حالا پابلو برمی‌گرده؟ یادمه اول که به این‌جا اومده بود خیلی افسرده بود. معلوم نبود تو اون خونه چقدر سختی کشیده و حالا باید برگرده به مکانی که هربار که یادش می‌اومد حالش بد میشد.
اگه پابلو برگرده من چی‌کار کنم؟ حالا دیگه کاملاً به بودنش عادت کردم.
 
آخرین ویرایش:

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #5
پارت ۳
- به هرحال من تصمیمم رو گرفتم با پابلو میرم.
- اما تو چه‌طور می‌تونی زادگاه خودت رو، جایی که توش به دنیا اومدی و تعلق داری رو ترک کنی؟
- من به‌خاطر پابلو هرکاری می‌کنم، اگه من اون رو نبینم و جلوی چشمم نباشه برام سخت و غیر‌قابل تحمل میشه... .
- آفریدا پس ما چی؟ دلت برای ما تنگ نمی‌شه؟
- چرا! ولی پابلو بیشترین برای من مهم تره.
- تو چه‌طور تونستی به‌خاطر اون ما رو فراموش کنی؟
- فراموشتون نکردم و همون‌قدر برام مهم هستین؛ ولی باید با پابلو برم، این تصمیمیه که گرفتم و اصلاً عوض نمی‌شه.
پابلو که داشت می‌رفت به پشت سرش نگاه کرد؛ تو این جنگل همه‌ی حیوان‌ها اومدن. انگار که همه‌‌ی اون‌ها اومدن باهاش خداحافظی کنن؛ ولی اون‌ها برای خداحافظی با من اومدن.
پابلو همون لباس‌های کاملاً مشکیش رو که اولین‌بار که به این‌جا اومده بود پوشیده بود و کیف بزرگ مشکیش رو پشتش انداخته بود.
حیوانات جنگل گفتن که دلشون برام تنگ میشه.
بالاخره به عمارت بزرگی رسیدیم. معماری این‌جا خیلی باشکوهه! سنگ‌های مرمری این عمارت سه طبقه، روشنایی چشم‌گیر شهر که هنگام عصر تکنولوژی نوری پیشرفته همه‌جا رو روشن کرده بود. این‌جا پر بود از عمارت‌های بزرگ و کوچیک، با طبقات بیشتر و کم‌تر به رنگ‌های سفید و آبی، نوری حیرت‌انگیز، رودخانه‌ای که کناره‌هاش دیوارهای سنگی خیلی باشکوهی داشت و مابین اون‌ها با پل به هم وصل شده بود. باورنکردنی بود! این بناهای باشکوه و این تکنولوژی‌خفن واقعاً کار دست انسان بود؟
به داخل که رفتیم، پام رو روی زمین شیشه‌ای گذاشتم که از زیرش ماهی‌ها و موجودات زیر دریا دیده می‌شدن. داخل پر از ستون‌های مرمری بود. کلی خدمتکار به پابلو سر تعظیم کردن و گفتن:
- خوش اومدین ارباب جوان.
هر خدمتکار زن و مرد داخل راهرو می‌رفتن و دورتادور اون سالن بزرگ دایره‌ای پر از در‌ب‌های نیم دایره‌ای شکل بود. انگار که درب‌های خارجی همون نقش پنجره رو برای این اتاق‌ها داشتن وسط سالن یک ستون بزرگ و پهن وجود داشت؛ ولی انگار ستون نبود! من اشتباه متوجه شده بودم یک محوزه بود که توش پله‌های مار‌پیچ وجود داشت و مارو به سمت طبقه‌ی بالا هدایت می‌کرد. داخل طبقه‌ی دوم هم همین‌طور بود و ما وارد طبقه‌ی دوم شدیم.
پابلو یکی از درب‌های اون‌جا رو باز کرد و ما وارد یک اتاق شدیم. یک لوستر خیلی بزرگ و خوشگل بالا بود و یک میز و دوتا صندلی گوشه و از درب بزرگ اتاق منظره بیرون شهر کاملاً نمایان بود. یک تخت بزرگ اون وسط بود که پدر و نامادریش روش نشسته بودن و پاهای خودشون رو با ملحفه‌ی مخملی قرمز پوشونده بودن.
اون زنی که موهای قهوه‌ای و پوست گندمی داشت با اون چشم‌های قهوه‌ای رنگ و ترسناکش به طور عجیبی به پابلو خیره شده بود، پس پدر پالو این شکلیه! قشنگ با اون موهای سفید، چروک‌های صورتش معلومه که پیره و همین‌طور بینی دراز و قوز دارش اون‌ رو شبیه جادوگرای پیر کرده. این دو خانواده پابلو محصوب میشن؟
پابلو تعظیم و سلامی کرد:
- مشتاق دیدار پدر، مشتاق دیدار مادر
صدای زمخت این مرد به گوش شنیده شد که با سردی می‌گفت:
- پابلو، حالا که این‌جایی از پیشخدمت اعظم بخواه که وظایفت رو برات شرح بده.
اون زن کمی بعد شروع کرد به حرف زدن با صدای بلند، لحن عصبانی و خیلی تندتند گفت:
- تو برگشتی و حالا بچه‌های من مردن؛ اون‌هایی که لایق بودن که فرزند پدرت باشن، نه توی بی‌مصرف، باید مراسم ختم باشکوه‌ای برای اون‌ها برگزار کنیم. پابلو یادت باشه که موقعیت تو کاملاً موقته و من به زودی صاحب فرزندی میشم و تو می‌تونی هر‌چه زودتر این‌جا رو ترک کنی همون‌طور که می‌خواستی... .
پابلو گفت:
- باشه مادر.
و اون اتاق رو ترک کرد. همین که درب رو بست صدای جر و بحث شنیده شد.
- چرا گفتی وظیفه‌ی پابلو موقته؟
- چون اون این رو نمی‌خواد.
- ولی اون الآن تنها بچه‌ی منه!
- ما می‌تونیم باز هم بچه‌دار شیم طوری که خیلی راحت اون رو پرت کنیم بیرون.
- ولی تا اون زمان معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته؟! از این گذشته به دنیا اومدن و تربیت بچه دیگه خیلی زمان می‌بره.
- بس کن! حالا که بچه‌هام مردن تو دیگه به من اهمیت نمی‌دی؟
 

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #6
پارت 3.5
صدای گریه عمیق نامادری شنیده شد. پابلو در همین حال بغضش شکست و به آرامی اشک ریخت و بدو‌بدو به سمت طبقه‌ی بالا رفت، اون‌جا بر خلاف طبقه‌ی دوم که خلوت بود پر از خدمتکار بود. همگی سلامی کردن و با تعجب به پابلو که داشت اشک می‌ریخت نگاهی کردند. پابلو وارد یکی از اتاق‌ها شد، این اتاق متروکه سراسر پر از تار عنکبوت بود. پابلو گفت:
- حداقل زمانی که من نبودم کسی از اتاقم استفاده نکرده.
از بیرون صدا‌هایی شنیده میشد.
- ارباب جوان گریه می‌کرد؛ به نظرت چرا؟
- فکر کنم به‌خاطر این بود که طفلک از مرگ خواهر برادرش ناراحت شده.
پابلو اول با گذاشتن پاش روی کاشی آبی کنار درب چراغ رو روشن کرد، سپس رفت روی تختش نشست و زانوی غم ب*غل کرد و از کنار در شیشه‌ای به بیرون نگاه کرد.
اون شب تا زمانی که پابلو خوابش ببره کنارش نشستم و به اون نگاه کردم. بعدش پابلو سرش رو روی بالش گذاشت و ملحفه‌ی سفیدش رو کشید. من اون شب برای اولین بار کنار پابلو خوابیدم و به صورتش از نزدیک نگاه کردم.
اون موقع نمی‌دونستم که پابلو قبلاً چه‌قدر توی این خونه سختی کشیده؛ ولی از یک چیز مطمئن شدم، نا‌مادری پابلو به هیچ‌عنوان حاضر نبود که اجازه بده پابلو رئیس بعدی این عمارت باشه.
این برای زمانی بود که نمی‌دونستم نامادری و خواهر برادر‌ناتنی چه گذشته‌ی سختی رو برای پابلو ساختن و با همه‌ی این‌ها پابلو آن‌قدر قلب مهربونی داشت که اون‌ها رو دوست داشت.
حالا که دیگه پابلو خوابیده بود و می‌تونست من رو ببینه و در حالی که رو تخت بود به من با تعجب نگاه کرد. بهش گفتم:
- تو ناراحتی؟
اشک‌های پابلو جاری شد و جواب داد:
- من اون‌ها رو دوست داشتم با وجود این‌که اون دوتا از من متنفر بودن.
گفتم:
- مامانت رو چی؟ مامانت رو دوست نداشتی؟ اگه ذره‌ای به مامانت اهمیت میدی از این زن و بچه‌های مرده‌اش متنفر شو، مطمئن شو تو رئیس بعدی این‌جا میشی، تو شایسته و لایقش هستی، مطمئنم اگه مامانت هم این‌جا بود بهت همین حرف رو می‌گفت.
پابلو گفت:
- مامان؟ الان خیلی دلم اون رو می‌خواد.
اون آخرین حرفی بود که من و پابلو به‌هم زدیم.
صبح که پابلو از خواب بیدار شد، زود نشست. دستش رو روی سرش گذاشت و با تعجب به فکر فرو رفت. با خودم می‌گفتم یعنی اون الآن داره به چی فکر می‌کنه؟ چیه که ذهن اون رو درگیر کرده و ازش تعجب کرده؟
***
روز مراسم ختم:
تالار بزرگی که داخل عمارت مردگان بود، این‌جا هر مرده رو توی زیرزمین آتیش می‌زدن و اون رو داخل یک ظرف درب دار فلزی می‌ریختن و اسمش رو روی ظرف فلزی حک می‌کردن. مادر و‌ پدر روی صندلی بزرگ و با شکوهی نشسته بودند و پابلو به دیوار تکیه داده بود، گریه می‌کرد. مهمان‌ها وارد می‌شدن و یک شاخه گل قرمز روی میز می‌گذاشتند و می‌رفتن.
نامادری پابلو بیشتر از همه گریه می‌کرد و پدر پابلو حتی یک قطره اشک هم نریخت، واقعاً پیرمرد سنگدلی بود.
اشک‌های پابلو قلبم رو به درد می‌آورد و من راجع به گذشته پابلو چیزی نمی‌دونستم، همین‌طور مادر پابلو.
مادرپابلو تنها دختر یکی از سه سربرد بزرگ آتلانتیس بود که با پدرپابلو ازدواج می‌کنه، همه چیز خوب بود تا این‌که خانواده مادریش به خیانت محکوم میشن و اون‌ها توسط پادشاه مجازات و کشته میشن، این شرایط واقعاً برای مادرش سخت بود. اموال پدربزرگ پابلو به جز یک کلبه در جنگل و یک صندوق طلا مادربزرگش همگی مصادره میشه و مادر پابلو اون صندوق جواهرات رو‌ نگهداری می‌کرد که با ارزش‌ترین اون‌ها براش یک گردنبند با پلاک بیضی شکل بنفش بود.
طولی نمی‌کشه که پدر پابلو یک معشوقه رو که اصلاً اشرافی نبود و از طبقه‌ی پایین جامعه بود به خونه میاره و این شروع ماجرا میشه.
 
آخرین ویرایش:

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #7
پارت ۴
***
یک روز بعد مراسم نامادری درب اتاق پابلو رو باز کرد و وارد شد. پابلو با ترس بهش نگاه کرد و از جا پرید. نامادری آروم‌آروم به پابلو نزدیک شد و پابلو هم با هر قدم کوتاه نامادری با ترس به عقب رونده میشد تا این‌که روی تخت نشست. به سمت پابلو‌ که رو تخت نشسته بود خم شد و با دست‌هاش گلو‌ی اون رو گرفت. شروع کرد به خفه کردن پابلو و گفت:
- شرطمون رو که یادت نرفته؟
صدای وحشت زده و لرزان پابلو شنیده میشد:
- نه اصلاً!
مادر پابلو با این‌که پدرش با خودش یک معشوقه بیاره کنار اومد، با خودش می‌گفت:
- من دختر یک خیانتکارم و این خیلی بدتر از یک رعیته، همین که اون من رو بعد از ماجرای پدرم بیرون نکرد و گذاشت این‌جا بمونم خودش اوج بخشندگیه!
***
۵ سالگی پابلو" زمانی که دوقولو ها ۶ سالشون بود.
برادر پابلو گفت:
- تو نوه‌ی یک خیانتکاری، پست و حقیری و لیاقت این‌که این‌جا باشی رو نداری، ما خیلی زود تو رو از اینجا بیرون می‌کنیم.
پابلو جواب داد:
- این یعنی شما من رو دوست ندارید؟ ولی من که آدم بدی نیستم!
خواهر پابلو گفت:
- چرا هستی، تو نوه‌ی یک خیانتکاری پس مثل خودشی، این پادشاهی و ما از تو و مامانت متنفریم.
پابلو با گریه از راهرو‌ی طبقه‌ی پایین به سمت راهروی طبقه دوم که اتاق مادرش اون‌جاست میره و اون‌جا چشمش به مامانش می‌افته.
رنگ شب به‌خاطر موها و چشم‌های مشکی مادر پابلو تو چهره‌اش نمایان بود. اون موقع یک لباس سفید پوشیده بود و یک شنل طلایی ساتن به پشتش بسته بود. با صدای ملیح و آرومی به پابلو میگه:
- پسرم؛ چی شده؟ بازهم با خواهر برادرهات دعوا کردی؟ تو باید اون‌ها رو دوست داشته باشی.
پابلو که گریه می‌کرد، گفت:
- ولی اون‌ها گفتن که این‌جا مال اون‌هاست و حق دارن که ما رو بیرون کنن.
مادر گفت:
- پابلو اون‌ها راست گفتن، این‌جا مال اون‌هاست و ما حقی نداریم، همین که تا الان گذاشتن این‌جا بمونیم لطف بزرگی در حق ما کردن.
طولی نکشید که در هفت سالگی پابلو، مامان پابلو مرد و پابلو نفهمید که اون به قتل رسیده؛ اون هم توسط نامادری شرور.
بعد از اون نامادری ادعا کرد که باید تربیت پابلو رو به عهده بگیره. اون و بچه‌هاش هر‌طوری دلشون خواست با پابلو رفتار می‌کردن، اون رو می‌زدن، تنبیه و مسخره می‌کردن، حتی یک شب تو زمستون اون رو بیرون کردن اون تقریبا یخ زده بود و داشت می‌مرد تا این‌که خدمتکار‌ها التماس کردن که نامادری اون رو ببخشه، آب داغ رو سرش می‌ریختن و حتی بعضی وقت‌ها با چاقو اون رو زخمی می‌کردن و اون ده سال برای پابلو یک عذاب بزرگ بود تا این که یک روز:
توی ۱۷ سالگی پابلو دید که نامادری جواهرت مادرش رو داره می‌فروشه و زود خودش رو به اتاق نامادری که با یک تاجر حرف می‌زد رسوند.
اون از این وضعیت شکایت کرد و گفت:
- این صندوق جواهرت مادرمه که از پدربزرگم براش مونده، برای چی داری این رو می‌فروشی؟
نامادری بلند شد و سیلی‌ای به صورت پابلو زد و گفت:
- پسره‌ی احمق! حالا کارت به جایی رسیده که بهم تهمت می‌زنی؟
دست پابلو رو گرفت و ازتوی پله‌های محوزه اون رو به زیر زمین تاریک و ترسناک برد و زنگوله‌ای که اون‌جا بود رو به صدا درآورد و طولی نکشید که چندین خدمتکار و خواهر و برادر پابلو از راه رسیدن.
خدمتکارها به‌زور پابلو رو گرفتن و دست‌ها پاهاش رو به صندلی بستن؛ بعد یک ظرف پر از سم رو آوردن که به‌زور تو دهن پابلو بریزن اما اون مقاومت کرد و سم به زمین ریخت.
پابلو با ناراحتی و استرس پرسید:
- چرا می‌خوای من رو بکشی؟
- چون تو نباید تو خونه‌ی ما باشی این‌جا برای ماست.
- پس چرا دست به کشتن من می‌زنی؟ فقط ازم می‌خواستی برم و من هم بدون تأخیر از این‌جا می‌رفتم.
- واقعاً میری؟
- قول میدم که میرم؛ ولی به یک شرط، جواهرات مامانم رو بهم بدی.
- این کار رو نمی‌کنم.
- پس حداقل اون گردنبد بنفش رو بده اون رو مامانم خیلی دوست داشت.
- خب این کار رو می‌کنم؛ ولی به شرط این‌که قول بدی بری و هیچ وقت برنگردی؛ در ضمن قبل رفتن به پدرت بگو که نمی‌خوای چیزی از این عمارت بهت برسه و ازش بخواه که برادرت رو جانشین این‌جا کنه، این‌جوری من هم از جونت می‌گذرم.
- باشه این کار رو می‌کنم؛ ولی تو فقط می‌تونی قبل رفتن کمی پول بهم بدی که بتونم باهاش به زندگی‌ام ادامه بدم؟
- اگه گم شی و برنگردی حاضرم یک چنین کاری کنم.
 
آخرین ویرایش:
  • متحیر
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #8
پارت 4.5
این شرطی بود که بین پابلو و نامادری بود. بعد از گذشت این همه مدت نامادری از پابلو پرسید:
- اگه شرط رو یادته پس چرا برگشتی؟
پابلو با ترس گفت:
- پدرم، اون من رو مجبور کرد که برگردم. هیچ چاره‌ای نداشتم!
در همین حال نامادری به صورت وحشیانه دستش رو از گردن پابلو کشید و گفت:
- اون یک بچه می‌خواد! من باید خیلی زود یک بچه به دنیا بیارم تا اون‌موقع تو مجبوری این‌جا بمونی؛ ولی اون‌موقع من با دست‌های خودم تو رو پرت می‌کنم بیرون.
با عصبانیت بیرون رفت لباس بلند دنباله دار سبز رنگش هنگامی که داشت می‌رفت به زمین کشیده میشد و ترس توی قیافه‌ی پابلو موج می‌زد.
به مرور وظایف و مسئولیت‌هایی به پابلو رسیده بود و امروز انگار یک مهمون بزرگ قرار بود به این‌جا بیاد. اون یکی از دو سربرد بزرگ این شهر بود، همه‌جا رو تمیز کرده بودن و پابلو توی اتاق انتظار با پدرش نشسته بود. هر طرف اتاق چهارتا مبل راحتی قرمز بود و وسط یک میز سنگی بزرگ روش شمع و ظروف غذا قرار داشتن بود؛ در همین حال مهمون رسید. یک پسر بود که کلاهی مشکی به روی موهای مشکیش که با لباس‌های سیاه‌اش ست کرده بود، به سر داشت و چشم‌هاش، آره چشم‌هاش خیلی خاص بودن؛ چون اصلاً معلوم نبود که مشکی هستن یا خاکستری.
وارد شد و پابلو و پدرش بهش سلام دادن و پدر پابلو برای احترام با دستش صندلی‌ای که اون باید روش می‌نشست رو نشون داد.
اون روی صندلی مورد نظر نشست و پدر پابلو کنارش نشست. روبه‌روی اون‌ها هم پابلو نشست و من هم کنار پابلو نشستم.
اون پسر یک نگاهی به پابلو کرد. به چشم‌های من نگاه کرد و به من خیره شد.
من از تعجب از جا پریدم؛ یعنی اون می‌تونه من رو ببینه؟ بعد به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم، اون لابد داشته به صندلی نگاه می‌کرده.
سربرد گفت:
- برای این که تو برای اداره‌ی قلمروت از من پول درخواست کردی، این جام، فقط بگو چه‌قدر می‌خوای؟
پدر پابلو گفت:
- این! راستش من پول نمی‌خواستم، این بهانه‌ای برای دیدن و ملاقات سری بین شما و منه.
در طول صحبت‌ها هی اون به من نگاه می‌کرد؛ ولی من نه احتمالاً به صندلی نگاه می‌کرده! هر بار با تعجب چشم‌هام رو گرد می‌‌کردم.
بالاخره وقت رفتن شد و اون‌ها سربرد رو به بیرون هدایت کردن. من دنبالش رفتم. در همین حال اون به من خیره نگاه کرد آن‌قدر نزدیک بود که صورت الماسی شکلش تو حلقم بود و سپس پشتش رو کرد، با اون پاهای درازش به رفتن ادامه داد، باز برگشت رو کرد بهم نگاه کرد. این بار اومد نزدیک‌تر و دستم رو گرفت و من رو به سرعت به بیرون و بالکن دور تا دور طبقه‌ی دوم که دارای دیوار‌ها و ستون‌هایی بود، در حالی که از این بالا منظره جزیره دیده میشد برد.
دستم رو ول کرد. پرسیدم:
- چه‌طور تو تونستی من رو ببینی؟
جواب داد:
- چون مثل تو انسان نیستم! برای همین تونستم تو رو ببینم.
کمی مکث کردم و بعدش با تعجب پرسیدم:
- اگه این‌طوریه پس چرا آدم‌ها تو رو می‌بینن و من رو نمی‌بینن؟
 
آخرین ویرایش:
  • متحیر
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #9
پارت ۵
اون مرد سیاه‌پوش از دستم گرفت و با استفاده از تلپورت اون توی جنگلی که قبلاً توش زندگی می‌‌کردم ظاهر شدیم.
دستم رو ول کرد و به چشم‌هام خیره شد و گفت:
- همه چیز به قدرت هرکس بستگی داره،‌ موجودات ضعیف برای مثال یکی مثل روح‌سایه، اون‌ها قدرت دیده شدن توسط انسان‌ها رو ندارن، همین‌طور قدرت آسیب زدن به انسان‌ها رو هم ندارن، تو یک روح ضعیفی به‌خاطر همونه.
گفتم:
- آهان! پس به‌خاطر همونه!
بعد از کمی مکث ادامه دادم:
- من هم می‌خوام قوی باشم چجوری می‌تونم قوی بشم؟
اون نزدیک شد و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد،‌ خیره شد به چشم‌هام گفت:
- تو می‌خوای قوی شی؟ برای چی؟ برای اون پسر؟‌ نکنه دوستش داری؟
پشتش رو کرد و نیش‌خندی زد و ادامه داد:
- فکر نمی‌کنم این‌قدر احمق باشی که عاشق یک انسان بشی،‌ این احتمالاً یک حس ترحم باشه.
برگشت و باز از نزدیک به چشم‌هام نگاه کرد و این حرف‌ها رو گفت:
- حس ترحم رو با عشق اشتباه نگیر، ولی اگه واقعاً عاشقشی، دنبال قدرت می‌‌گردی تا ازش محافظت کنی؟ به‌خاطر اون حاضری چه چیزی رو از دست بدی؟ حاضری به‌خاطرش اون چشم‌های سبز کبریتی‌ رو که انرژی خاصی داره رو هم بدی؟
دستم رو گذاشتم روی چشم‌هام توی ذهنم کلماتی ظاهر شد: « آفریدا! اون خبیث به نظر میاد و به چشم‌های من طمع داره؛ اگه به‌خاطر چشم‌هام قصد جون پابلو رو کنه چی؟ باید ازش مخفی کنم، باید بگم که پابلو برام اهمیتی نداره؟ بزار شبیه گیج‌ها بشم این‌جوری بیشتر حرفم رو باور می‌کنه.»
با لحن لوس گفتم:
_ آخه چشم‌های طوسی مشکی خودت هم خیلی خوبه و از چشم‌های سبز من قشنگ‌تره.
اون توی پنج ثانیه چشم‌هاش رو به رنگ‌های مختلف و حتی رنگ چشم‌های من تغییر داد، واقعاً برام عجیب بود! گفت که:
- فکر می‌کنی به خاطر رنگ چشم‌هات اون رو می‌خوام؟
من پرسیدم:
- خب پس برای چی؟
جواب داد:
- توی موجوداتی مثل ما هر رنگ از چشم یک خاصیتی داره، خاصیت چشم‌های من اینه که چشم‌هام تو‌ مواقع خاص مثل خشم، ناراحتی، شادی و... رنگ عوض می‌کنه. چشم‌هایی که به رنگ سبز کبریتی باشه، این رنگ چشم خیلی خاص و نایابه به طوری که تو می‌تونی باهاش آینده و گذشته رو ببینی، قدرت‌های خاص رو هم همین‌طور و یک سری چیزای دیگه.
گفتم:
- چرت نگو، من تاحالا همچین قدرت‌هایی از چشم‌هام احساس نکردم.
گفت:
- درسته همه‌ی چشم‌های مشکی مثل من نیستن؛ ولی از یک چیز مطمئنم،‌ همه‌ی کسایی که رنگ چشم تو رو دارن این قدرت رو دارن و تو از اون‌ها جدا نیستی.
خیلی عجیب بود! درسته تونستم بحث پابلو رو عوض کنم و اون رو از یادش ببرم؛ ولی واقعاً خودم هم نمی‌دونستم چشم‌هام یک همچین قدرت خاصی داره! این آدم اطلاعات خوبی می‌تونه بهم بده و باتوجه به مقام و قدرتش باید اون رو سمت خودم بکشم.
به این مرد سیاه پوش گفتم:
- اسمت چیه؟ و کجا زندگی می‌کنی؟ راجع به این‌که چرا این جزیره‌ این‌قدر پیشرفته‌ست چیزی می‌دونی؟
اون جواب داد:
- اسمم آریسه.
نزدیک من وایساد و یک گوی آبی درست کرد که وسطش شهر رو نشون میداد و ما به اون‌جا پرتاب شدیم.
گفت:
- خوب نگاه کن و توضیح بده که چی می‌بینی؟
من نگاهی به این شهر و شلوغی و آدم‌هاش کردم و از چیز عجیبی که دیدم براش گفتم:
- این آدم‌ها خیلی بزرگ هستن، اون‌ها به اندازه‌ی یک ساختمان بزرگ هستن، دارن کار می‌کنن و عمارت‌های این شهر رو می‌سازن.
آریس گفت:
- اون‌ها آدم نیستن! اون‌ها هم مثل ما هستن توی این شهر یک سری ساحره وجود دارن که اون‌ها رو به اسارت گرفتن. برای ساخت خونه‌هاشون از موجودات غول‌پیکر استفاده می‌کنن و برای روشن کردن توشون از انرژی یک روح‌نور استفاده می‌کنن. اون‌ها انرژی اون رو ذخیره کردن و کمی از اون رو داخل یک ظرف قرار دادن و توی زیر اون خونه دفن می‌کنن؛ این‌جوری هر وقت که بخوان می‌تونن چراغ‌ها رو روشن کنن.
حس ترس به قلبم نفوذ کرد،‌ یعنی ممکنه یک روز من هم بازیچه‌ی دست اون‌ها بشم؟
گفتم:
- این خیلی ناعادلانس! اون‌ها به زور دارن از ما استفاده می‌کنن.
گفت:
- درسته آدم‌ها در این حد ترسناک هستن، پس نگو که تو از اون آدم یعنی پابلو خوشت میاد؟
من سریع گفتم:
- نه، اصلاً! اصلاً این‌جوری نیست!
 
  • متحیر
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Aygunu

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-17
نوشته‌ها
16
پسندها
25
زمان آنلاین بودن
3h 45m
امتیازها
13
سن
20
سکه
79
  • #10
پارت۵.۵
صدای شکستن قلبم رو شنیدم. این که بگم پابلو رو دوست ندارم حس بدیه.
آریس گفتش:
- پس تو دلیلی برای موندن کنارش و کمک کردن بهش حس می‌کنی؟ بگو با اون چشم‌هات چی توش می‌بینی؟
این سوالی که پرسید خیلی سخت بود و جوابی براش نداشتم، باید یک چیز می‌گفتم و یهو اون حرف به ذهنم رسید و گفتم:
- میشه راجع بهش بهت نگم، فعلاً در این حد بدون که اون خیلی خاصه.
بعد از صحبت‌های عمیق ما من به پیش پابلو برگشتم و درب اتاق اون رو باز کردم و صحنه‌ای که مشاهده کردم من رو شوکه کرد. اشک توی چشم‌هام جمع شد. من کجا بودم که این اتفاق افتاد؟ همش تقصیر من بود پابلو روی زمین افتاده بود در حالی که یک استکان شکسته شده دستش بود.
گریه می‌کردم و قلبم شکسته بود و یهو یاد حرف آریس افتادم. آره باید تلاش کنم ببینم چی شده؟ اولین‌بار تلاشم شکست خود، دومین بار هم همین‌طور و سومین‌بار بعد از این که انرژی زیادی رو از دست دادم تونستم اون صحنه رو ببینم.
توی یک صحنه‌ی خاکستری و تار پابلو توی اتاق نشسته بود و نامادری وارد اتاق پابلو شد و پشت سرش دوتا مرد بزرگ زود به پابلو حمله کردن. اون فرصتی برای فرار نداشت و اون‌ها از دست‌های اون گرفتن؛ اون رو نگه داشتن و نامادری نزدیک شد. اون قیافه بی‌رحمش رو از نزدیک دیدم. زهری رو توی دهن پابلو ریخت؛ مقداری از اون زهر روی لباس بنفش و بلندش ریخت عجیب بود! توی اون صح*نه خاکستری فقط رنگ لباس بنفشش واضح بود. در نهایت پابلو شروع کرد به خون بالا آوردن و بی‌هوش شد. نامادری لیوان رو شکست و گذاشت توی دست‌های پابلو.
نمی‌دونم چه‌قدر باید گریه می‌کردم و خودم رو سرزنش می‌کردم! پابلو تو این خونه از اولش امنیت نداشت؛ ولی من اون رو تنها گذاشتم.
در همین حال نامادری رو دیدم که بعد از این که استکان رو داخل دست پابلو گذاشت گفت:
- همه فکر می‌کنن خودکشی کردی، متأسفم که مثل مامانت تو رو هم کشتم؛ ولی واقعاً نمی‌تونستم صبر کنم تا از این‌جا بری بهتر بود می‌مردی.
این اتفاق! درسته همین الآن افتاده! یادم اومد که موقع اومدن به این‌جا نامادری رو دیدم که با لباس بنفشش که یک گوشه‌اش خیس بود از کنارم گذشت.
یعنی پابلو هنوز زنده‌ست؟ باید چکش کنم!
دستم رو روی پیشونی سرد و یخی پابلو گذاشتم و نور عمیقی به سرش تابوندم. متوجه شدم که زنده‌ست؛ ولی زیاد وقت برای نجاتش ندارم. اون بین هشت تا ده دقیقه‌ی دیگه جون خودش رو از دست میده.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 5) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین