What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

در حال تایپ رمان تیمارگر جنون | ستایش محمدی _ کاربر انجمن فرهنگی و هنری بوکینو

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #1
نام رمان: تیمارگر جنون
نویسنده: ستایش محمدی
ژانر: عاشقانه
ناظر: = @gece ayı
خلاصه:
مرهم در شانزده سالگی شیرینی خورده‌ی شورش می‌شود و در یک شب شوم زمانی که هردویشان در خانه‌ی مادربزرگشان به سر می‌برند، آنقدر زیر گوشش می‌خوانند که نصف شب دربند او می‌شود و ریشه‌های اسارتش مانند طنابی دور تنش پیچ و تاب می‌خورد.
حال که چهار سال از آن شب می‌گذرد مرهم دیگر عاشق و شیدای شورش نیست بلکه از او و خوی وحشیش که ورد زبان اهالی خانواده است واهمه دارد.
مردی درنده که بی‌رحمیش زبان زد خاص و عام است. مرهم به هرچیزی چنگ می‌زند تا نامزدیشان را بهم بزند اما نمی‌داند که شورش محال است از او دست بکشد‌. مردی که عشق جنون آمیزش ذره‌ذره مرهم را آب می‌کند. امیدها و آرزوهای مرهم همچون سیگاری بر گوشه‌ی ل*ب شورش دود می‌شود و به هوا می‌رود. زندگی مشترکشان مانند نیشدری دمل چرکین گذشته را می‌شکافد و تاریکی هردویشان را می‌بلعد.
***
مقدمه:
چشم باز می‌کنی اولین نگاهت می‌شود چشمان طوسی رنگ، پلک می‌زنی اما چشم‌های مقابلت از بین نمی‌رود، عاشق بودن را در گوش‌هایت فرو می‌کنند. تو می‌مانی و دنیای ویرانِ مردی که باید دوستش بداری!
باران مرا خیس می‌کند
طوفان می‌ترساند
و پاییز افسرده می‌سازد
تو اما
چیزی از من باقی نمی‌گذاری!
(مژگان عباسلو)
 
Last edited by a moderator:

Ayli🌙

[مدیر ارشد بخش کتاب+مدیرتالار رمان+کتابخوان انجمن]
Staff member
LV
0
 
Joined
Apr 22, 2025
Messages
192
Reaction score
450
Time online
3d 4h 46m
Points
193
Age
18
سکه
921
  • #2
IMG_20250725_202236_092 (4) (1).png
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!


از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:




برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:




بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:



برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:




برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:



و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.



با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #3
تشویش کمان کرده در میان عطر تند و تیز الکل، دلش را می‌رباید. مردمک مستأصل کاراملی‌هایش، راهروی عریض انتظار را بارها و بارها طی می‌کند. سکوت رخنه کرده لابه‌لای سفیدی دیوارها، فغان حنجره می‌دزد. ل*ب‌هایش مانند ماهی در آب تکان می‌خورد:
ـ وای‌... وای... من چی‌کار کردم خدایا...وای!
از روی صندلی فلزی بلند می‌شود و کف دستانش بر روی شقیقه‌هایش می‌نشیند. مواج پر تلاطم چشمانش، طلب سرخی می‌کنند. زیرلب پر تشویش می‌نالد:
- مرهم... تو مقصر هیچی نیستی! خب؟ تو مقصر نیستی، تو هیچ اتفاقی تقصیری نداری. این یه اتفاق بود، یه اتفاق!
آوای چکمه‌های پاشنه بلند یشمی بر روی سرامیک‌های سفید و براق و در خاموشی پر بیم و هراس بیمارستان طنین انداز می‌شود. در هراس با خود مانند یک دیوانه زمزمه می‌کند:
ـ من باید آروم باشم آره، باید آروم باشم وگرنه همه می‌فهمن.
دمی مشوش از هوا نصیبش می‌شود. گوشه‌ی چشمان کشیده‌اش چین‌های ریزی می‌خورند و صدای نگران زنی را می‌شنود.
- مرهم؟
درد تا مغز استخوانش نفوذ می‌کند و قصد دارد امشب جانش را به بردگی بگیرد. در یک آن انگاری سکته می‌کند که زبانش قفل می‌شود:
ـ عـ... عمـ... عمه!
سر بالا می‌گیرد و نگاه‌اش، برروی صورت دایره مانندی که دورش را روسری حریر سیاه احاطه کرده می‌ماند. فاصله‌یشان تنها با هم سه قدم است.
رنگ پریده و چشمان سرخ زن مقابلش، خوب نشان از حال نزارش می‌دهد.
نوای دلهره‌آورش در گوش‌هایش زنگ می‌زند.
- چی‌شده چی‌کار کردی مرهم؟ حال داداشم خوبه؟ چه بلایی سرش اومده؟ زبون باز کن یک کلام بگو تا دق نکردم همین‌جا برم پیشش بخوابم!
زبان خشک شده‌اش در دهان نمی‌چرخد تا کلامی سخن بگوید؛ از آنکه چه بلایی به سرشان آورده. لبان خشکیده‌اش را با زبان تَر می‌کند و نزار و چانه‌ای لرزان دهان باز می‌کند.
- عمه... بابام!
زن به گونه‌اش می‌کوبد و غضبناک می‌گوید:
ـ مرگِ عمه! معلوم نیست با داداش بدبخت بی‌نوام چی‌کار کردی، الهی این عمه بمیره راحت بشه از دستتون.
بزاق دهانش را با سختی به قعر گلویش می‌فرستد. محتویات معده‌ش در گلویش کمان کرده و جوشش می‌زند.
ـ عمه بخدا نمی‌دونم چطوری شد ما داشتیم حرف می‌زدیم یه‌دفعه قلبشو گرفت و بعدم من نفهمیدم چی‌شد اصلا، به خودم که اومدم دیدم وسط بیمارستانم.
 
Last edited:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #4
انگار اصلا گوش نمی‌دهد که مرهم چه می‌گوید. کوتاه نمی‌آید و زبان به دهان نمی‌گیرد:
ـ بگو داداشم چه بلایی سرش اومده هان؟ تو بلای جون باز چی‌کارش کردی؟
زن روی گونه‌اش آنقدر محکم می‌کوبد که جای انگشتانش باقی می‌ماند، شیون می‌کشد:
ـ خاک برسرم... چی‌کارش کردن داداشم و تو این خراب شده؟ زبونم لال بشه نکنه... .
هول می‌شود که دست بلند می‌کند و برای رفع نگران آفاق می‌گوید:
ـ نه..‌. نه به جون مرهم اونجوری که فکر می‌کنی نیست حالش زیادی بدم نیست.
زانوهای سست شده‌اش قصد یاری ندارند تا کمی جلو بروند. پلک چپش بدون فرمان به سمت بالا کشیده می‌شود. نفس در میان سینه‌اش گره می‌خورد و صدای گرفته‌اش در محیط سرد و بی‌روح می‌پیچد.
- بستریه، بردنش برای آنژیو. دکتر می‌گفت خدا بهش رحم کرده که زنده‌ست! عمه خدا صدام و شنید که الان سالمه.
زن پیش رویش گونه‌ی سفید چین چروک دارش را چنگ می‌زند، ابروهای هلالی نازکش که رویشان با مداد قهوه‌ای پوشانده شده را در هم می‌برد. به سینه‌اش مشت می‌زند و با حرص می‌گوید:
ـ چه غلطی کردی گیس بریده بهش چی گفتی که به این روز افتاده؟ راحت شدی آتیشت خوابید داداش بدبخت زبون بسته‌مو انداختی گوشه‌ی بیمارستان؟ دیگه خیالت راحت شد آره؟ ببینم چی عوض شد با این کارت هان؟
چادر سیاهی که زیر گلویش قفل شده رها می‌شود و فاصله را از بین می‌برد. بازوهای دخترک را از روی پالتوی چرم سیاه چنگ می‌زند و میان انگشتان کوتاه و تپلش می‌گیرد. مردمک‌های مرهم گشاد می‌شود و با بهت می‌گوید:
ـ عمه به جون خودش که واسم عزیزترینه من کاری نکردم، داشتم باهاش حرف می‌زدم فقط، بخدا که مقصر من نیستم. خودش یه‌دفعه حالش بد شد.
چشمان کشیده‌اش آنقدر درشت شده‌اند که انگار قصد دارند گلوله‌های آتش آبی رنگ را به بیرون پرتاب کنند.
نیشخندی می‌زند و با تمسخر می‌گوید:
ـ آره تو گفتی و منم باور کردم. من که می‌دونم انقدر باهاش کلنجار رفتی که این بلا اومده سرش. تو که می‌دونی قلب بابات ناراحت چرا بهش فشار آوردی هان؟
خشمگین ابروهای خرماییش را درهم می‌برد و‌ می‌گوید:
ـ عمه اصلا می‌شنویی من دارم چی میگم؟ من کاری نکردم، کاری نـکـردم، خودش حالش خراب شد خـودش!
 
Last edited:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #5
لبان نازکش را بهم فشار می‌‌دهد و از میان دندان‌هایش اصوات حرص‌آلودش را بر سر مرهم خراب می‌کند:
- کم عمه عمه کن. بیا این همه می‌گفتی با حرف راضیش می‌کنم، شما کارتون نباشه شما کارتون نباشه این بود؟ که بیای بندازش گوشه‌ی بیمارستان؟ تقصیر منه که به حرفای تو یکی گوش دادم. خدا بگم من و چی‌کار کنه که عقلم و دادم دست یه الف بچه! خدا منو نبخشه که به حرف تو یکی گوش دادم.
مشتی به سینه‌اش می‌کوبد، سر بلند می‌کند و روبه آسمان می‌گوید:
ـ مرهم! آخ مرهم، آخ که خدا ازت نگذره که بیچاره‌مون کردی.
قطره اشکی سقوط را تجربه می‌کند و برروی گونه‌ی سرما دیده‌اش فرود می‌آید. بغض طناب افکنده بر دور گلویش، سر پایین می‌ندازد و صدای لرزانش تنها برای یک کلمه باز می‌شود:
- عمه!
با حرص بازویش را تکان می‌دهد و پر غیض می‌گوید:
- عمه بمیره، این آفاق بمیره. اون موقع که داشتی حرف می‌زدی، گفتی یه عمه دارم باهاش باید مشورت کنم؟ نگفتی حالا عمه‌ عمه راه انداختی که چی بشه؟
بازویش رها می‌شود، انگشت تهدیدش را بالا می‌گیرد و مقابل مردمک‌های دختر تکان می‌دهد. از میان دندان‌هایش می‌گوید:
ـ بخدا که اگه شورش چیزی بپرسه جواب شوهرتو خودت باید بدی مرهم به من ربطی نداره، پای من و حق نداری بکشی وسط این سری. دیگه من گندکاریاتو جمع نمی‌کنم.
از کلمه‌ی شوهر خونش به جوشش می‌افتد، ابرو درهم می‌برد با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند و با سماجت می‌گوید:
ـ کم شوهر شوهر کن عمه، شورش شوهر من نیست که بخوام بهش جواب پس بدم. شورش هیچی من نیست هیچی!
گوشه‌ی ل*ب نازکش بالا می‌پرد و از بالا تا پایین دختر را نگاه می‌کند. سری برایش تکان می‌دهد و با غیض می‌گوید:
ـ وقتی رسید و به تته‌پته افتادی و دست به دامنم شدی معلوم میشه مرهم خانم، اما دارم باهات اتمام حجت می‌کنم حق اینکه بخوای بیای سراغم و عمه عمه کنی و نداری.
حقیقت محض به صورتش کوبیده می‌شود. اگر می‌توانست همین حالا روی زانوهایش سقوط می‌کرد و شیون و زاریش کل محوطه را در برمی‌گرفت.
با پشت دست، محکم برروی مژِگان نمناک و بلندش می‌کشد و سر بلند می‌کند. آفاق برایش دستی در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید:
ـ از این به بعد هرکاری می‌کنی بکن مرهم خانم اما به من ربطی نداره دیگه، فقط خودت می‌دونی و شورش و بابات.
 

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #6
زن به سرعت از جلوی چشمانش دود می‌شود و به سمت بخش قلب می‌رود. نفس عمیقی می‌کشد بوی مواد ضدعفونی کننده دلش بهم می‌ریزد و با خود غرغر می‌کند:
ـ اَه بوی الکل این بیمارستانم حال بهم زنه چقدر.
سر بلند می‌کند و ناگهان رنگ از رخسارش می‌گریزد و مردمک‌های وامانده‌اش مابین نگاه طوسیِ مچ گیرانه می‌ماند. نفس با سختی از سینه‌اش خارج می‌شود.
- برای چی عمو اینجاست مرهم؟
صدای ضمخت و بدون انعطاف مرد مقابلش، در محیط پژواک می‌شود. اگر می‌توانست در همین لحظه دو پای دیگر قرض می‌کرد و پا به فرار می‌گذاشت. قلبش از سینه‌اش نزدیک است که به بیرون بپرد، من‌من کنان می‌گوید:
ـ تو... تو... اینجا... چی‌کار می‌کنی شورش؟ مگه نمی‌خواستی امروز بری... چیز... یعنی... بری سرکار.
ل*ب گوشتی‌اش را به دندان می‌گیرد. دستانش را به پشت کمرش می‌کشاند و انگشتان یخ‌‌کرده‌اش را در هم قلاب می‌کند؛ گرگ درنده‌ی چشمان مرد سمتش حمله‌ور می‌شود، می‌غرد:
ـ چیه واس اومدنم‌ باید ازت اجازه بگیرم مرهم خانم؟ نکنه واس دیدن زنم و احوال پرسی از پدر زنم باس قرار قبلی بگیرم.
مرهم خانمش را با تمسخر می‌گوید، دستانش پشت سرش درهم پیچ و تاب می‌خورد و ل*ب‌های رنگ پریده‌اش از هم باز می‌شود و می‌گوید:
ـ نه... منظور من این نبود فقط نمی‌خواستم مزاحمت بشیم و از کار و زندگیت بیوفتی بخاطر ما، نه اینکه سرتم شلوغه بخاطر همون گفتم.
ابروهای سیاه مرد کره‌ی کور می‌خورد. قدمی جلو می‌آید که لرزش دستانش بیشتر از پیش می‌شود. گرمی نفس‌های مرد را روی پوست یخ‌زده‌اش احساس می‌کند و لحن خشک مرد در گوشش می‌پیچد:
ـ تعارف تیکه پاره کردن و دل و قلوه دادن بمونه واسه خلوتمون، جایی که اسم تو وسط باشه کار که سهله اگه قلعه‌قافم باشم خودمو می‌رسونم.
بی‌شک که ضربان قلبش جا می‌ماند، مانند تکه چوبی خشک می‌شود خلوت؟ تنهایی با او نفسش را نیز می‌برد.
ـ حالام جا طفره رفتن دهن باز کن مرهم بگو ببینم عمو چش شده؟
نگاه می‌دوزد به صلیب براق سیه‌فامی که بر روی گوش چپش وصل شده. درمانده ل*ب باز می‌کند تا راه گریختن را هموار کند و صدایش گرفته از حنجره‌اش خارج می‌شود.
- قلبش... گرفته.
 
Last edited:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #7
شورشی که روبرویش قرار دارد، با آن بارانی قهوه‌ای و آن شلوار کتان و پیراهن کرم رنگ که دو دکمه‌ی بالایش را باز گذاشته، رعب‌آورتر شده. مانند گرگی درنده که طعمه‌ی خود را به تازگی پیدا کرده. چشم‌های گردش ریز می‌شود و مانند بازجو می‌گوید:
ـ قلبش واس چی گرفته؟
لرزش کلمات بیرون ریخته از دهانش، تشویشش را به رخ می‌گذارد؛ پای راستش به سمت عقب کشیده می‌شود. چشم‌های فراریش دارند لوش می‌دهند سری چپ و راست می‌کند و می‌گوید:
ـ نمی‌... نمی‌دونم!
ابروی سمت راستش بالا می‌پرد، می‌داند که مرهم دارد پنهان کاری می‌کند.‌ با تمسخر می‌گوید:
ـ تو ندونی باس کیی بدونه پس، نکنه قلب عموم یهو هوس کرده بگیره و یه سری به اون دنیا بزنه و برگرده، شایدم خواسته یه حال و هولی با حوریای بهشتی بکنه. بالاخره بی‌زنی به آدم فشار میاره.
اعتراض می‌کند:
ـ شورش! بعدم دور از جون بابام. اگه برای اتفاقی بیوفته من می‌میرم.
ابروی سیاه مرد گره کور می‌خورد، دندان‌هایش را روی هم می‌فشارد و تشر می‌زند:
ـ زهرمار و شورش، یه بار دیگه بخوای حرف از مردن بزنی من می‌دونم با تو!
فرار از او را به قرار در کنارش ترجیح می‌دهد. چشمان دودو زَنَش به سمت صورت زاویه‌دار و همراه با ته‌ریش‌های مشکی‌اش سوق می‌دهد. ابروهای کم پشت مشکی‌اش درهم سفت و سخت تنیده شده و گره کور خورده‌اند.
- وایس ببینم تو مطمئنی یه گرفتگی ساده قلبِ و چیزی ازم پنهون نمی‌کنی مرهم؟
لحن کلامش بر شکی که کرده دلالت دارد. مردمک چشمان مرهم می‌لرزد از آنکه بفهمد که بحث سر چه بوده که کار به اینجا کشیده. پیش دستی می‌کند و می‌گوید:
ـ داری بازجوییم می‌کنی شورش؟ چه دروغی دارم بگم آخه تو این شرایط، تو پرسیدی چی‌شده منم حقیقت و بهت گفتم، باور کردن یا نکردنش دیگه بستگی به خودت داره.
طوری شورش بازویش را در یک آن اسیر انگشتان تنومندش می‌کند و او را سمت خود می‌کشد که دخترک یکه خورده تنش به او می‌چسبد. از چشمان پر شک شورش خون می‌چکد و از میان دندان‌هایش می‌گوید:
ـ هیش خانم کوچولو، حواست باشه کیی جلوت وایساده من آفاق و شکوفه و بقیه نیستم که اگه گند زدی وسط فرق سرمم چیزی بهت نگم، من شورشم مرهم! وقتی با من داری حرف می‌زنی باس مواظب لحنت باشی.
 
Last edited by a moderator:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #8
آخ از این عصبانیتش او طعمش را در این چندین ماه بارها چشیده است. مردمک‌هایش گشاد می‌شود پا عقب می‌کشد که ساعد مرد کمرش را چفت تنش می‌کند. زبان تهدیدش را باز می‌کند:
ـ زیادی بخوای برام بلبل زبونی کنی طوری اون زبون تند و تیزت و قیچی می‌کنم که دیگه نخوای جای گوش دادن از دستم فرار کنی.
عطر تند قهوه و چوب حالت تهوعش را تشدید می‌کند و دلش را بیشتر به آشوب می‌کشاند، نگاه وحشت زده‌اش را بالا می‌کشد و می‌نالد:
ـ شورش... .
کفری می‌شود از دست مرهم فراریش، چشم‌های وحشیش را به صورت رنگ‌ پریده‌ای دختر می‌دوزد و دستش را از دور کمرش باز می‌کند و با چشم‌های ریز شده می‌گوید:
ـ من دروغ و از تک‌تک حرکات و رفتار بو می‌کشم. فکر نکن تونستی فرار کنی و از زیر دستم در بری. به وقتش این گربه‌ی چموش و رام کنم و می‌فهمم واس چی باباش اینجاست و خودش مثل مرغ سر کنده داره بال بال می‌زنه.
اگر بو ببرد این مَرد، شورش به پا می‌کند. می‌خواهد بحث را خاتمه دهد؛ کویر گلویش را صاف می‌کند و می‌گوید:
- شورش، لطفاً!‌ تمومش کن تو رو خدا، توی این شرایط من نمی‌تونم حرف بزنم این تهدید و بازجویی و بذار برای بعد.
واهمه دارد، اما باید روبرویش می‌ایستاد. شورش کنکاش در مابین کاراملی‌های چشمان مرهم را آغاز می‌کند و نگاهش جدیت را فریاد می‌زند. دستی بر موهای مشکی که دورشان بیش از اندازه کوتاه‌ شده و به سفیدی می‌زد، می‌کشد و با سرانگشتانش جلوی موهایش را رو به بالا هدایت می‌کند.
ـ نه کوتاه میام نه بیخیال این قضیه میشم، به محض اینکه بفهمم چیزی و ازم پنهون کردی واست خیلی گرون تموم میشه مرهم.
دست در جیب شلوار کتان ذغالیش فرو می‌برد و صدای با صلابتش را به گوش مرهم می‌رساند.
- وسایلتو جمع کن ببرمت خونه، نمی‌خواد تو اینجا باشی رنگ به رو نداری. من می‌مونم خبری شد بهت میگم.
می‌خواهد مخالفتش را ابراز کند:
ـ اما... .
میان کلامش می‌پرد و رشته‌اش را پاره می‌کند و محکم و جدی می‌گوید:
ـ قبل از اینکه خودم دست به کار بشم و با زور ببرمت، خودت زود لوازمتو با زبون خوش جمع کن و بیا.
مرهم شال مخمل سیاهی که به سر دارد را جلوتر می‌کشد تا دسته‌ی بیشتری از آن گیسوان پریشان خرمایی‌اش را مخفی کند. قدمی فاصله می‌گیرد تا اکسیژن به ریه‌هایش برسد. زبان مخالفت ندارد، اما برای امروز بس است. تحمل ندارد تا با شورش و چهره‌ی سختش که زبان خشک و خالی حالیش نمی‌شود، سر و کله بزند.
ـ من نمی‌تونم بیام می‌خوام وقتی بابامو از اتاق عمل میارن بیرون اینجا بالا سرش باشم.
 
Last edited by a moderator:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #9
بی‌اعتنایی می‌کند و با خونسردی می‌گوید:
ـ میای مرهم.
دخترک سری به چپ و راست تکان می‌دهد و پافشاری می‌کند:
ـ نمی‌خوام بیام دوست دارم همین‌جا بمونم. تو هم نمی‌تونی مجبورم کنی که باهات بیام.
دستش مشت می‌شود و از فشار سرانگشتانش به سفیدی می‌زند. می‌غرد:
ـ میای یالا زودباش کیف و بند و بساطتو جمع کن.
به بالا انداختن سرش اکتفا می‌کند و همین یک حرکت کافی‌ بود تا مچ دستش در بند انگشتان کشیده و قوی شورش می‌شود. نقش و نگار سیاه رنگ کوچک روی انگشتانش که به شکل حروف ژاپنی نوشته شدند بر روی پوست سفیدش خودنمایی می‌کنند.
مرد با همان صدای گرفته می‌گوید:
- همین که گفتم میری خونه مرهم، پیش شکوفه استراحت می‌کنی تا جا رزرو نکردی کنار بابات! هیچ‌کس تو این شرایط حال و حوصله مریض داری نداره.
تردید مرهم را که می‌بیند کیف کوچک دخترک را از روی صندلی سرد فلزی چنگ می‌زند و بندش را در مشتش می‌گیرد.
ـ نمی‌شنویی چی دارم میگم، من نمیام باهات خودت هرجا میری برو به سلامت اما من نمیام.
با تندی به سمت در خروجی قدم برمی‌دارد و پشت سرش پا شتاب کشیده می‌شود.
مانند کودکی که طلب یک بستنی یخی در هوای برفی می‌کند و پدرش بی‌اعتنا به درخواستش، به سمت خانه می‌کشدش تا هوس بستنی را از یاد برد.
ـ شورش چی‌کار می‌کنی مگه من بچه‌م که داری باهام این‌طوری رفتار می‌کنی؟ بخدا اگه برم خونه دق می‌کنم از غم و غصه.
بی‌اعتنایی می‌کند و حتی جوابی به مرهم نمی‌دهد. کفری می‌گوید:
ـ نمی‌شنویی چی میگم مگه؟ با توام شورش می‌شنویی اصلا؟
دست آزاد مرهم روی انگشتان مشت شده‌ و بزرگ شورش می‌نشیند و ل*ب‌هایش از اضطراب و تشویش خشک شده‌اند. نامش را از میان ل*ب‌هایش صدا می‌زند:
ـ شورش... .
میان کلامش می‌پرد و خونسرد می‌گوید:
ـ همون که گفتم میری پیش شکوفه تا شب که آفاق و بفرستم پیشت استراحت می‌کنی. وایسی بیمارستان که چی بشه هان؟ دکتری پرستاری از قلب ملب چیزی حالیت میشه؟
شورش از حرکت می‌ایستد و مرهم برای رهایی از زیر نگاهِ سردش، چشم می‌‌دوزد به مانیتور سیاه رنگی که بر روی ستون وسطِ سالن متصل شده و در خاموشی به سر می‌برد.
 
Last edited by a moderator:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 47m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #10
دمی می‌گیرد و سعی می‌کند محکم باشد، اگرچه صدایش مرتعش بود.
- من حتی اگه بخوامم نمی‌تونم جایی بیام شورش، می‌خوام کنار پدرم باشم، حالش خوب نیست و من باید اینجا باشم. تو این شرایط چطوری می‌تونم برم خونه و استراحت کنم؟ مگه قلبم آروم می‌گیره؟
نگاه می‌دهد به چشمان کشیده و خاکستریِ شورش، خونسرد به چهره‌ی سفیدِ مقابلش می‌نگرد و محوطه‌ی میان انگشتانش آنقدر تنگ می‌شود که پوست سفید مرهم به قرمزی می‌رود. به التماس می‌افتد:
ـ شورش خواهش می‌کنم بذار برگردم... .
هلال ابروهایش را به بالا می‌برد و سرش را جلوی صورت مرهم می‌کشد.‌
در یک اینچی صورتش غرش می‌کند:
- مرهـم!
بند دلش پاره می‌شود و رشته‌ی گسسته‌ای را از خود به جا می‌گذارد. از فشاری که دستش داشت محتمل می‌شد ابروان مرتبش درهم فرو می‌روند، لبان پهنش را روی هم فشار می‌دهد تا صدای ناله‌اش را خفه کند.
ـ آخ!
گوشه‌ی چشمانش جمع می‌شود و می‌نالد:
- شورش دستم شکست به‌خدا!
بدونه آنکه تغییر در مورد خرد کردن دستش بدهد، برمی‌گردد و زیرلب می‌غرد:
ـ به جهنم!
با قدم‌های بلند خودش را مقابل در شیشه‌ای می‌رساند. با حسِ هیکل شورش درها از یکدیگر باز می‌شود و سرما بی‌مهابا خود را به صورتش می‌کوبد.
لبه‌های بارانی قهوه‌ای‌اش را بهم می‌رساند و نیم رخِ بی‌حوصله‌اش را در معرض دید مرهم می‌گذارد؛ با لحنی محکم می‌گوید:
- دکمه‌های اون پالتو تزئینی نیست ببندشون تا سرما نخوردی.
ساز مخالفش را کوک می‌کند:
ـ خوبه سردم نیست.
طوری غیض می‌کند و از گوشه‌ی چشم نگاه می‌کند که مرهم لبه‌های پالتویش را به هم می‌رساند و می‌گوید:
ـ خوب شد؟ راضی شدی شورش؟
نیشخندی می‌زند و با چشمانی که شاداب از این پیروزی است می‌گوید:
ـ حتمی باس زور بالا سرت باشه تا یه کاری و انجام بدی.
او نیز ابروهای خرماییش را درهم می‌کند و زیرلب وزوز می‌کند:
ـ آره دیگه اگه زور بالا سرم نبود که هنوز تو نمی‌تونستی این‌طوری واسه خودت بتازونی... .
 
Last edited by a moderator:

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom