جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

اختصاصی داستان کوتاه 'جزیره بوکینو' | فردین رادفر _ کاربر انجمن بوکینو

mahban

[مدیریت ارشد کتابینو]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
5,384
پسندها
9,394
امتیازها
418
سکه
32,843
  • #1
🌱 بسم الله الرحمن الرحیم🌱

داستان کوتاه: جزیره بوکینو

نویسنده: @فردین رادفر

نفر سوم مسابقه "تگ قلم🖋"

 

mahban

[مدیریت ارشد کتابینو]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
5,384
پسندها
9,394
امتیازها
418
سکه
32,843
  • #2
با صدای جیغ‌ جیغ چند نفر از نسل حوا، چشم‌هایم را گشودم. تابش مستقیم نور خورشید به دیدگانم باعث شد ابتدا دیدم تار شود. در یک چشم بر هم زدن سه نفر از همان نسل حوا را دیدم با پوششی سرخ رنگ. گیج زده یک یکشان را برانداز کردم.
- @مهوین؛ جون دیدی گفتم زندست.
شخصی که مهوین خطاب شده بود، عصای طلایی رنگش را بر زمین کوفت. گویا قصد داشت قدرتش را به رخ بکشد. با کوبیده شدن عصایش بر زمین نیمچه توفانی ایجاد شد و جمعیتی در اطرافم ظاهر شدند. ترسیده از هجوم جمعیت آب دهانم را قورت دادم.
- آره @مهوا؛ جون.
این جمله را همان عصا به دست رو به مهوایی که دست به سینه و خشمگین نگاهم می‌کرد، گفت. از تعجب چشم‌هایم به اندازه ی توپ تنیس باز شده بود. صدای قلبم را در مغزم می‌شنیدم.
- به جزیره ی بوکینو خوش آمدید! من @مآوا؛ هستم.
ترسیده بودم و درازکش تن کوبیده‌ام را میان انبوهی از شن‌های داغ ساحل به عقب کشاندم.
- شما کی هستین؟ من کجام؟
مهوا پاسخم را داد:
- ما اهالی این جزیره هستیم جناب مویی سیاه و چشم درشت. شما رو آب دریای خلیج‌فارس به اینجا آورد. @Rezi تحقیق کرد و فهمید هواپیمایی شب گذشته سقوط کرده. حتما از مسافراش بودی.
با دو دست بر سرم کوفتم. تنها لحظات اول سقوط هواپیما نگون بختی که مبداش تهران بود و مقصدش کیش را به خاطر آوردم. صدایی از دور دست به گوش خورد.​
 

mahban

[مدیریت ارشد کتابینو]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
5,384
پسندها
9,394
امتیازها
418
سکه
32,843
  • #3
- وای یه آدم جدید، بذارین بیاد رمان سارق رویای منو بخونه.

مهوین با نیشی باز نجوا کرد:

- باز @Elaheh_A آبی پوش اومد.

- وااااییییییییی این دراز و دیلاق کیه؟

همگی به سمت شخص بی حالی که شبیه حرف M بود، چرخیدند.

- سلااااام شما از ایران اومدین؟ از چابهارم رد شدین؟ من @IVI هستم و یه مدت چابهار زندگی کردم.

بغض کرده سر تکان دادم و هول زده گفتم:

- روزتون شیک.

دقایقی به سکوت گذشت و یک مرتبه صدای خنده‌هایشان بلند شد. چنان صدای قاه‌قاهشان بلند بود که مرغان دریایی بار و بندیل خود را بسته و برای همیشه از آن ساحل و دریا عزم رفتن کردند. با حسرت به آن مرغان که برایم سری تکان دادند و با چشم‌هایشان به من فهماندند بدبخت شدی، نگاه کردم.

- وای معلومه از این ادایی‌هاست.

- چطور مگه @Atrisa1235 جون؟

- از این شیک گفتنش @Sara جونم.

- وای چه کلمه‌ی جالبی از این به بعد تو تیکه کلامم استفاده کنم. شیک شیک.

- وای @DALANA جون عزیز سارا راست گفتی‌.

از میان جمعیت شخصی با سرعت میگ میگ جلو آمد و پرسید:

- چه کاره‌ای؟ بهت میاد قاچاقچی باشی.

@حوراء ی سبز پوش که شغل با ابهت را به من بخت برگشته نسبت داده بود، نگاهی خریدارانه نثارم کرد و گفت:

- نه رقاص خوبی میشی.

مهوین با عصایش همه را کنار زد و گفت:

- نچ شبیه استاد خودمه، استاد فلانی.​
 

mahban

[مدیریت ارشد کتابینو]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
5,384
پسندها
9,394
امتیازها
418
سکه
32,843
  • #4
سپس در افکارش غرق شد و آهی کشید.
- یادت بخیر جوانی.
در بین آن همه جمعیت دو نفر فارق از این بحث‌ها داشتند سوال‌هایی جالب در مورد دلدارکش و کاراکال از یکدیگر می‌پرسیدند.
- @نیهان جون شخصیت اول کاراکال خوبه یا داراب تو؟
نیهان چشم غره‌ای به شخصی که سوال پرسیده بود، رفت و گفت:
- ایش @Rover جون معلومه داراب من.
- وای ول کنین دخترا بیاین تاپیک غیبت و خز بزنیم با مدیریت نارگیل جونتون یا @Narin ✿
- اینا رو ول کنین جناب، راضی هستین تو این جزیره بمونین و عضو مقام داران بشین؟
غصه دار پرسیدم:
- شما؟
- @mahban هستم.
موهایم را چنگ زدم و از روی عجز فریاد زدم:
- ننننهههه.

یک مرتبه از خواب پریدم و خودم را در اتاق امنم دیدم. قطرات عرق از شقیقه‌هایم چکه می‌کرد. احساس کردم پنجاه سال پیر شده‌ام. اتاقم را وجب به وجب دید زدم و نفسی از سر آسودگی کشیدم. دو دستم را بالا گرفتم و خدا را شکر کردم که تنها یک خواب بود.


پایان
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 18) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین