• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

در حال کپی داستانک #این_موضوع_جدی_است | «حاجی» کاربر انجمن بوکینو

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
نمی‌توانستم تشخیص بدهم که آن‌جا کجاست. تنها چیزی که معلوم بود، خودم بودم و گوشی توی دستم. داشتم لحظات مختلف زندگی‌ام را می‌دیدم و یکی‌یکی آن‌ها را رد می‌کردم. آدم‌های مهم زندگی‌ام را می‌دیدم و آن‌ها را اسکرول می‌کردم. انگار نمی‌فهمیدم که چه‌قدر به آن‌ها نیاز داشتم. انگار نمی‌فهمیدم آن‌ها چه‌قدر برایم مهمند و چه‌قدر از بودن‌شان لذت می‌برم. همه‌چیز را صفحه‌ی کوچک دیجیتالی گوشی‌ام می‌دیدم. من در دوستان فیک اجتماعی‌ام خلاصه شده بودم. آدم‌هایی با هویت‌های ساختگی. آدم‌های با روزمرگی‌های پررنگ و لعاب؛ ولی توخالی. داشتم زیرلب به خودم فحش می‌دادم. دِ لامصب! نکن! این‌کار را با زندگی خودت نکن!
در همین افکار بودم که صدایی ما را مخاطب قرار داد:
- گوشیت رو بذار روی میز. بهش دست نزن و خودت رو مجبور کن که این رو تا آخر ببینی! (بخونی)​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
- تو تا حد زیادی بازیچه‌ی دست اینترنت شدی. که دامنه‌ی توجهت به زیر یک و چهار دهم ثانیه رسیده. حتی زمانی که من دارم این رو میگم، احتمالاً قصد داری این صفحه رو رد کنی و طوری رفتار کنی انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. تو متوجه نیستی که اونا با منحرف کردن تمرکزت و بمبارون کردن گیرنده‌های دوپامین توی مغزت، در حال تبدیل کردن تو به یک انسان کم هوش و احمق هستن!
دقیقاً شبیه موشی که توی یه تله میوفته، تو هم می‌تونی بارها و بارها توی همون دام تکراری بیوفتی. این فقط مشکل تو نیست، بلکه همه‌ی اعضای خونواده، دوست‌ها و همکلاسی‌هات هم درگیر این مشکلن. به همین دلیل این داستان رو یکم طولانی‌تر نوشتم که هوشیاری و آگاهیت رو برای آخرین‌بار بسنجم. ممکنه از خودت بپرسی چه‌جوری می‌تونی از این تله فرار کنی؟! خیلی ساده! هنوز فرصت هست. همون‌طور که تا این‌جا این داستان رو تونستی بخونی، روی هدف‌هاتم می‌تونی تمرکز کنی. این یه تلنگر کوچیک برای تو بود. تو وظایف زیادی در قبال خودت و دیگران، علی‌الخصوص نسل آینده داری. نذار صاحبان قدرت و سرمایه جهان تو رو توی تله‌ی رسانه بندازن و مثل موش توی یه سیکل بی‌نهایت نگهت دارن و تو رو از حقیقت عظیم این عالم و زندگی خودت دورت کنن. تو باید به رسانه و تکنولوژی مسلط بشی، نه این‌که برده‌ی اون بشی و خودت رو گم کنی! نذار صفر و یک‌ها زندگیت رو تسخیر کنن!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
***
یک‌آن به خودم آمدم. روی تختم نشسته بودم و داشتم توی اینستاگرام می‌چرخیدم. خوب به اطرافم نگاه کردم، سکوت اطرافم جریان داشت. دست راستم را مقابلم گرفتم و آرام پشت و رویش را از نظر گذراندم. دیگر اثری از جراحت انگشت شست دست راستم نبود. گوشی را قفل کردم و از جایم بلند شدم. به اجزای اتاق نگاه کردم. روی هر چیز کمی بیشتر مکث می‌کردم. همه‌چیز متفاوت از قبل بود. داشتم زندگی را حس می‌کردم و با کسی یا چیزی غریبه نبودم. زندگی قابل تحمل بود و دیگر توی خودم نبودم. توی همین افکار بودم که یک‌هو درب اتاق باز شد. عموی کوچک‌ترم که مجرد است و با ما زیاد معاشرت دارد، به سراغم آمد و گفت:
- این در رو که باز کنی، چند قدم جلوتر سمت راست مادر داری! آدم خیلی خوبیه. روزی چند وعده غذا درست می‌کنه، میده می‌خوری. زیرت رو تمیز می‌کنه و نمی‌ذاره بگندی. از اون‌که بگذری، بابات نشسته. کلی زحمت می‌کشه، پول در میاره و مودم رو شارژ می‌کنه که تو بتونی با خیال راحت کله‌ت رو فرو کنی توی اون ماسماسک. چند قدم جلوتر منم هستم که آدم بدی نیستم. چندوقت یه‌بار میام سر می‌زنم، حالی می‌پرسم. تازه کجاش رو دیدی! این‌جا دستشویی و حموم داره، هال و پذیرایی داره و... .​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
کم‌کم داشت یک دقیقه‌اش به اتمام می‌رسید. با وجود این‌که عمویم بود؛ ولی باید او را اسکرول می‌کردم. شمارش معکوس. چهار، سه، دو، یک.
انگشتِ شستِ دستِ راستم را از پایین به سمت بالا کشیدم، هیچ اتفاقی نیوفتاد. دوباره و دوباره انجامش دادم؛ ولی باز هم بی‌فایده بود. دست به سینه در چارچوب در ایستاد و مشکوک نگاهم کرد. با هیجان و اضطراب به او خیره ماندم. در یک چشم بهم زدنی خوشحالی در تمام شریان‌های بدنم جریان پیدا کرد و از خوشحالی پریدم توی آغوشش. او را سفت در ب*غل فشردم و به نگاه هاج و واج و پریشانش اهمیتی ندادم. این‌ور و آن‌ور صورتش را بوسیدم و دیگر چیزی نگفتم. عمویم صورتش را با دست پاک کرد و پشت‌سر هم پرسید:
- چت شد یهو؟
و سؤالاتی از این دست که اصلاً بهشان توجهی نکردم و چشمانم را بستم و از ته دل خدا شکر کردم!
من موش آزمایشگاهی مارک زاکربرگ نبودم یا حتی همستر پاول دوروف که توی چرخ و فلکش بدوم و بدوم و بدوم و تهش سرجای خودم بایستم. وقتش رسیده بود که این چرخه باطل را متوقف کنم و کمی انسانی‌تر به زندگی‌ام ادامه بدهم!

//پایان​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا