• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

در حال کپی داستانک #این_موضوع_جدی_است | «حاجی» کاربر انجمن بوکینو

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
داد بلندی کشیدم و گیتار را رها کردم جوری که پخش زمین شد، بعد هم دست راستم را با دست چپم گرفتم. بالا که آوردمش دیدم انگشتِ شستِ دستِ راستم خراش گنده‌ای برداشته ولی به جای خون، از آن برق جریان دارد و در این رفت و برگشت می‌گوید:
- جیز!
آن یاروی غول بیابانی ورقلمبیده برای یک لحظه، با تعجب نگاهم کرد و بعد به خودش آمد و داد زد:
- مگه خودت ناموس نداری بی‌ناموس؟
من که درد تمام وجودم را گرفته بود و نزدیک بود از حال بروم، با بی‌رمقی دستم را به سوی او گرفتم و انگشتِ شستِ دستِ راستم را از پایین به بالا کشیدم. غول بیابانی از جلوی چشمانم محو شد؛ ولی خودم شروع کردم به لرزیدن انگار که برق سیصد و شصت ولت به دستم وصل کرده باشند. بعد چشمانم سیاهی رفت و افتادم زمین.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
چند لحظه‌ای توی همان حالت بودم؛ ولی دوباره سر پا شدم. گیتار شکسته‌ام را از روی زمین برداشتم با بدنی کرخت شده به سمت نامعلومی حرکت کردم. چه فکر می‌کردیم، چه شد!
تارهای گیتار ترکیده و انگشت شست دست راستم را نیز به چوخ داده بود. انگشتم مثل لحظات قبل نبود؛ ولی هر چند لحظه یک‌بار یک جورهایی انگار جرقه می‌زد که البته آسیبی به من نمی‌رساند. یکم که دقیق‌تر شدم دیدم ترک‌ها زیاد عمیق نیست و چند لایه پوست بیشتر برش نخورده، درد هم که دیگر نداشتم؛ پس بی‌خیالش شدم و گذاشتم به همین منوال بگذرد و توی حال خودش باشد.
تصمیم گرفتم به خانه برگردم. راه زیادی هم نبود، پنج دقیقه‌ای می‌رسیدم. یک مسیر تاریک را گرفتم و به راه افتادم. ذهنم خسته بود و دستم درد می‌کرد. باید می‌رفتم خانه و یک دل سیر استراحت می‌کردم. یک لحظه یک چیزی را پشت سرم حس کردم. برگشتم؛ ولی متوجه چیزی نشدم، پس مجدداً به راهم ادامه دادم. از فاصله‌ی نه چندان نزدیک صدای خنده می‌آمد و توی آن تاریکی، سرخی سیگارهای گر گرفته مشخص بود. اصلاً به ذهنم خطور نکرد که ممکن است خودشان باشند.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
همین‌طوری ناشیانه سرم را پایین انداخته بودم و داشتم می‌رفتم توی دل گله‌ی‌ گرگ. چند قدمی‌شان که رسیدم، افشین از جایش بلند شد و به سمتم آمد.
- به‌به! ببین کی این‌جاست!
اصلاً حوصله‌ی این یک مورد را نداشتم، انتظارش را هم همین‌طور؛ یعنی قبلش داشتم؛ ولی الآن دیگر نه. نمی‌دانم حالم را درک می‌کنید یا خیر؟! بی‌خیالش. اصلاً مهم نیست!
افشین جلوتر آمد و نوچه‌هایش هم پشت‌سرش قرار گرفتند. پنج- شش نفری بودند.
اعصابم به خاطر مریم خورد بود و فکرم درگیر انگشتِ شستِ ترکیده‌ی دست راستم بود. آمدم بی‌تفاوت از کنارش رد بشوم که دستش را روی سینه‌ام گذاشت و به سمت عقب هلم داد و غرید:
- کجا با این عجله؟
دلم می‌خواست انگشتم را به درون سوراخ دماغش فرو کنم و جرش بدهم؛ ولی حیف که انگشتم به فنا رفته بود!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
تصمیم گرفتم از در دوستی با او وارد شوم، پس بلافاصله لبخندی زدم و گفتم:
- عه! سلام افشین.
یک‌ذره‌ی کوچولو جا خورد. پوزخندی زد و گفت:
- کور شدی یا کله‌ت خورده به جایی؟
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
- چی؟ چه‌طور؟
- آخه من به این گندگی رو ندیدی!
بعد به همراه نوچه‌هایش پقی زدند زیر خنده. من هم همراهی‌شان کردم و هفتایی هار- هار خندیدیم. یک‌هو ساکت شد و تشر زد:
- کوفت!
خنده‌ام به حالت جدی تبدیل شد و گیتار را در دست چپم گذاشتم، بعد انگشت شست دست راستم را به سویش گرفتم. عصبانی شد و غرید:
- به من بی‌لاخ میدی لاشخور؟
یک قدم جلو آمد و دستش را بالا آورد؛ جوری که گفتم الآن است که چپ و راست صورتم را یکی کند. سریعاً دو دستم را بالا آوردم گفتم:
- عه! صبر کن افشین! منظورم بیلاخ نبود.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
اخمی کرد و گفت:
- مهم نیست!
- چرا؟
- در هر صورت می‌خوام بزنمت. حالا این نشد، با یه بهونه دیگه!
چهره‌ام را پوکر کردم و گفتم:
- مگه مریضی؟
دوباره به سمتم یورش برد و یقه‌ام را گرفت.
- فلان- فلان شده، مرا فحش می‌دهی؟
اخم کردم و گفتم:
- خودت که الآن بدتر فحش دادی.
- من زورم زیاده، می‌تونم!
- اون‌سری هم همینو گفتی که خوابوندم زیر گوشت.
- این‌دفعه فرق داره، رفیقام همرامن. بعد زارت یکی خواباند زیر گوشم. دستم را روی صورتم گذاشتم و با بهت بهش خیره شدم.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
افشین به سمت رفقایش برگشت و همگی از خنده روی زمین پهن شدند و هر- هر خندیدند. با خودم گفتم این‌جوری نباید ادامه پیدا کند. دیگر خفت و خواری کافی‌ست. نمی‌گذارم این پسرک صورت در مخرج، شورش را بیشتر از این در بیاورد. از خود بی‌خود شدم. نعره‌ای کشیدم و با دست راستم سیلی محکمی زیر گوش افشین خواباندم. این‌بار خنده آن‌ها متوقف شد و من کِر- کِر خندیدم.
دیدند این‌جوری که نمی‌شود. باید جلوی من وایسند. کلاً ذات این خود بزرگ بین‌ها همین است؛ اگر تکی توانستند حسابت را می‌رسند، اگر هم توی رویشان وایسادید می‌روند و با رفقایشان می‌آیند و پدرت را در می‌آورند. این‌جا باید چی‌کار کرد؟! باید زد خار همگی‌شان را خفیف کرد؛ وگرنه روز به روز بیشتر رویشان باز می‌شود و بیشتر از تو سواری می‌گیرند.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
یکی از رفقایش به سمتم آمد. من هم از شما چه ‌پنهان، دست چپم را بالا بردم و یکی زیر آن‌یکی گوشش خواباندم و بلندتر خندیدم. می‌خواستم بعدی را بزنم که دیدم چندنفری با حالت عصبانی دارند به سمتم می‌آیند. یک قدم عقب‌تر رفتم که یک‌هو یکی‌شان یقه‌ام را گرفت. مشتش را پر کرد که به صورتم بکوبد، همزمان انگشت شست دست راستم را روبه‌روی صورتش گرفتم و از پایین به سمت بالا کشیدم. همزمان جرقه‌ای زد و انگار که ارور داده باشد، دودی از تویش بیرون زد و به ثانیه نکشیده من از جلوی او محو شدم و به جایم، همان مرد گولاخی که چند دقیقه قبل می‌خواست کله‌ام را بکند ظاهر شد. مشت رفیق افشین با ضربه به شکم گولاخ برخورد کرد؛ ولی کوچک‌ترین تاثیری توی حالات گولاخ ایجاد نشد. وحشت سراسر چهره‌ی او را گرفت و عقب‌عقب رفت. گولاخ اخم کرد و جلو رفت و بادمجان اول را زیر چشمش کاشت. حالا دو- سه نفری به سمت او حمله‌ور شدند. دیدم هوا پس است، باید در می‌رفتم. از این‌که توانسته بودم از دست جفت‌شان فرار کنم خرکیف بودم. انگشت شست دست راستم را بوسیدم و آمدم فرار کنم که یکی با گیتار شکسته‌ام توی صورتم کوبید.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
هنوز به خودم نیامده بودم که افشین گفت:
- کجا با این عجله؟
خون از دماغم جاری شد. با دست چپم دماغم را گرفتم و زیر ل*ب چندتا فحش آبدار و چندتایی هم بی‌آب نثارش کردم. تا خواستم به خودم بیایم، بعدی را هم توی کله‌ام کوبید. یک‌آن کله پا شدم. باید کاری می‌کردم. از جایم بلند شدم و عقب‌عقب رفتم. این‌بار با آقای گولاخ برخورد کردم و او نیز عصبانی‌تر از لحظات قبل، خنده‌ی عصبی سر داد و گفت:
- خوب جایی گیرت آوردم.
سیلی اولی را که خوردم، دنیا دور سرم سیاهی رفت. داشتم اشهد خودم را می‌خواندم که یکی از رفیق‌های افشین از پشت با چیزی به گردن گولاخ کوبید و او هم دادش به هوا رفت.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
گولاخ مرا زمین انداخت و به سراغ آن‌ها رفت. باز هم از جایم بلند شدم. دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. خون بینی‌ام لباسم را آلوده کرده بود. در همین حین، افشین باز هم به سراغم آمد. با خنده چیزی گفت؛ ولی من نمی‌شنیدم. کم‌کم چشمانم تار می‌دید که انگشت شست دست راستم را بالا آوردم. افشین هم دستش را بالا آورد. تمام توانم را جمع کردم تا او را اسکرول کنم. لحظات سختی بود. افشین با تمام توان دستش را به سمت صورتم روانه کرد. در همین حین انگشت شست دست راستم را از پایین به بالا کشیدم. جرقه‌های ریز درون انگشت مجروحم به یک‌باره در مقیاس بزرگ‌تر در آمده و فضا را احاطه کردند.
دیگر اثری از افشین و دیگران نبود. احساس معلق بودن داشتم. دوروبرم پر از سیاهی بود.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
یک مانیتور کوچیک از دل سیاهی بیرون آمد و لحظه‌لحظه به من نزدیک‌تر شد؛ تا این‌که در فاصله‌ی چند متری‌ام ایستاد. ابعادش آن‌قدر زیاد بود که کل میدان دیدم را احاطه کند. نورش داشت چشمانم را می‌زد. چند ثانیه‌ای چشمم را بستم و بعد کم‌کم آن را باز کردم. کمی طول کشید تا چشمانم به وضعیت عادت کند.
چند لحظه‌ی بعد فیلمی پخش شد. صحنه خیلی برایم آشنا بود. یک‌نفر سرش توی گوشی بود و داشت چیزی را تماشا می‌کرد. چشم‌هایم هنوز تار می‌دید و نمی‌توانستم تشخیص دهم که آن شخص کیست! کمی که گذشت، کم‌کم بینایی‌ام واضح شد و با صحنه‌ای که مشاهده کردم بهت ورم داشت.
- این‌که خودم هستم!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا