• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

در حال کپی داستانک #این_موضوع_جدی_است | «حاجی» کاربر انجمن بوکینو

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
گیتارم را به نیمکت تکیه دادم و منتظر ماندم، در همین حین هم داشتم توی ذهنم با خودم استراتژی بازی را می‌چیدم. باید هرچه در توان داشتم را به میدان می‌آوردم تا نتیجه‌ی دلخواه را بگیرم.
صدای خنده‌ی ریز چند دختر توجهم را جلب کرد. دخترک از بقیه خداحافظی کرد و به سمت من آمد. ابتدا لبخند روی ل*ب‌هایم نقش بست؛ ولی چند لحظه بعد این لبخند جایش را به نگرانی داد. این‌بار قرار بود چه جوابی از او بگیرم یا چه برخوردی از او ببینم؟ خدا می‌داند و بس!
از جایم بلند شدم و توی راهش ایستادم. باید در کمترین زمان ممکن و با کمترین دیالوگ، این آهوی وحشی جنگل‌های انبوه ذهنم را رام و دست یافتنی می‌کردم؛ اما این مهم چه‌گونه میسر بود؟​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
نفس عمیقی کشیدم و انگشت شست دست راستم را بوسیدم. به پشتوانه‌ی او هم که شده، دیگر نگران چیزی نیستم؛ چرا‌که بعد از هر اتفاقی فرصت برای جبران آن دارم.
سرش را پایین انداخته بود و خیلی آرام به این سمت می‌آمد. خیلی وقت بود که منتظر همچین لحظه‌ای بودم. گلویم را صاف کردم و گفتم:
- ببخشین خانم، شما پاییزین؟
کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
- چی؟ چه‌طور؟
- آخه هر بار می‌بینم‌تون برگام می‌ریزه!
با شنیدن حرفم، چشم‌هایش را باریک کرد و با حالت خاصی گفت:
- خب کودتو عوض کن! عنتر!
این را که شنیدم، انگار یک سطل آب یخ روی سر و صورتم ریخته باشند، کاملاً خشکم زد و دیگر نتوانستم چیزی بگویم. او هم از این فرصت استفاده کرد و از کنارم عبور کرد و رفت.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
چه لحظه‌ی تلخ و غم انگیزی بود! دلبر که جان فرسود از او، گند زد به هیکلمان و رفت. حیف آن‌همه محبتی که خرج این خوشگل بی‌لیاقت کردم! اما من داشتم چه می‌گفتم؟
خاک توی سرم! او داشت از من دور می‌شد و من باید مانعش می‌شدم. به سوی او بازگشتم و با اطمینان انگشت شست دست راستم را از پایین به سمت بالا کشیدم؛ ولی در کمال ناباوری هیچ اتفاقی نیوفتاد. او داشت به مسیرش ادامه می‌داد. با خودم گفتم نکند نسخه‌ی آپدیت جدید آمده؟ اما من که به اینترنت وصل نبودم. نکند باید نسخه پرمیوم بخرم؟ این مورد امکان داشت؛ ولی حالا از کجا باید اقدام می‌کردم؟ یک لحظه به خودم گفتم شاید باید توی یک محدوده‌ی محدود اثرگذاری دارد؟ نزدیک‌ترین حالت به واقعیت هم همین بود. باید زود دست به‌ کار می‌شدم. به سوی او دویدم. چندبار هم او را اسکرول کردم؛ ولی نشد که نشد. داشتم به این باور می‌رسیدم که همه‌چیز از دستم رفته و از فردا باید بگردم دنبال برنامه‌نویس و اشتراک اپلیکیشنش را بخرم؛ اما به ناگاه دلبر ایستاد و به سمت من بازگشت و این بازگشت همزمان شد با اسکرول نمودن من؛ و در نتیجه مریم از جلوی چشمانم محو شد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
صدای خنده‌ی ریز دخترها از دور به گوشم رسید. هاج و واج ماندم. باید خودم را به جای سابق می‌رساندم. و یک چیز جدید و خفن برای ارائه آماده می‌کردم؛ اما درست در حیاتی‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام، مطابق معمول مغزم هنگ کرد و هرچه تلاش کردم چیزی به درونش تزریق نشد. سرعتم را زیاد کردم و مجدداً به سمت مریم رفتم. تمام توانم را در زبانم قرار دادم و گفتم:
- سلام خانم.
و قبل از این‌که اصلاً فرصت پاسخ دادن را به او بدهم، گفتم:
- می‌دونستی اگه زیبایی آدم می‌کشت، شما سلاح کشتار جمعی بودین؟
چینی به بینی‌اش انداخت و چیزی نگفت. انگار خیلی چیز جذابی نبود. باید مجدداً تلاش می‌کردم. گفتم:
- چیزه... خانم شما آشغالین؟
- چی؟
- آخه دوست دارم ساعت نه ببرمتون بیرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
بلند گفت:
- برو بابا!
و آمد که برود. این‌بار دیگر فرصت آخرم بود. نفس عمیقی کشیدم و با تزلزل فراوانی گفتم:
- این‌یکی، این‌یکی‌ رو گوش بده!
و سپس از میان دندان‌های به هم قفل شده‌ام گفتم:
- خیلی شیرینی! انگار زنبورها ری*دن!
چشم‌های خودم از تعجب گرد شد و دستم را جلوی دهانم گذاشتم. سعی داشتم کمی از عمق فاجعه بکاهم؛ ولی بی‌فایده بود. او که تاب این حرفم را نداشت، با پشت دست به سینه‌ام کوبید و گفت:
- خفه شو!
همین که آمد برود، از انگشت شست دست راستم کمک گرفتم و او را اسکرول کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
برای بار چندم، صدای خنده‌ی ریز دخترها به گوشم رسید. خیلی سرخورده و ناامید گیتارم را برداشتم و شروع کردم به قدم زدن. کمی دور شدم و همچنان به فکر کردن به گندی که زده بودم ادامه دادم. دیگر نمی‌شد کاریش کرد. گویا تمام چوب‌خط‌هایم پر شده بود. در همین حین متوجه شدم که مریم هم دارد مسیری که من رفته‌ام را طی می‌کند. چیزی به ذهنم رسید. گیتارم را از توی کاورش خارج کردم و شروع کردم به خواندن:
- از خواب برگشتم؛ به تنهای/پُل میزنم از تو، به زیبایی
چشمامو می‌بندم و می‌بینم/دنیا رو با چشمِ تو، می‌بینم
دنیایِ من با عشق، درگیره/عشقی که تو نباشی، میمیره
عشقی که تو دستِ تو، گُل داده/عشقی، که به دستِ من افتاده​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
صدای قدم‌هایش هرلحظه بیشتر می‌شد، درست مثل قلب عاشق من که یک خط در میان تندتر می‌تپید.
- تو مثلِ من، رویاتو می‌بافی/با دست من، موهاتو می‌بافی
خورشیدو با چشمات، روشن کن/یک‌بار، ماهو قسمتِ من کن
من پشتِ این پنجره، می‌شینم/بارونو تو چشمِ تو، می‌بینم
عیبی نداره، چشمتو وا کن/عیبی نداره، باز غمگینم
لحظه‌ای در کنارم مکث کرد و با فاصله به گیتار نوازی من گوش داد و خودش را توی یک دنیای دیگر تصور کرد. دست از خواندن کشیدم و توی صورتش زل زدم. با لبخند و آهسته برایم دست زد. حالا که تنور داغ بود، باید نان را می‌چسباندم.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
گلویم را صاف کردم و با لحن خاصی خطاب بهش گفتم:
- می‌دونی؟ زندگی اگه یک نمایش بود، نقش اول وجودم رو واگذار می‌کردم؛ تنها برای گرفتن قاب ثانیه‌هایی از لبخندی که خواب جهنمی هر شبم رو قراره به یک صبح بهشتی تبدیل و با اوج گرفتن با یک فرشته زمینی همراه کنه.
لبخند محبت‌آمیزی سرتاسر صورت گردش را گرفت و گردنش را کج کرد.
راستش خودم هم نفهمیدم چی گفتم؛ ولی وقتی به چهره‌ی پر از احساسات او خیره شدم و چشمانش را از نظر گذراندم، متوجه شدم که او هم هیچی از حرف‌هایم نفهمیده. احتمالاً صرفاً چون حرف‌هایم خفن بوده توجهش جلب شده که این در نوع خودش یک موفقیت برای من محسوب می‌شود. می‌خواستم چیز دیگری بگویم که به یک‌باره رنگ از رخسارش پرید. سریع رویش را برگرداند و رفت که برود.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
دیدم این‌جوری که نمی‌شود. چه چیز بدی گفتم مگر؟ دست به گیتار بردم و تقریباً داد زدم:
- نرو مریم می‌دونی عاشق چشماتم
نرو مریم به‌ خدا خیلی خاطر خواتم
نکن هی دشمنی با این دل بیمارم
خوشگلم، عزیز من، خیلی دوست دارم
نرو مریم نرو
نرو مر... .
هنوز کلمه‌ی آخر را کامل ادا نکرده بودم که با صدای دادی متوقف شدم. مریم جیغ کشید و دست گذاشت جلوی دهانش و سرعتش را بیشتر کرد. نفهمیدم چه‌ شد که یک‌هو شخصی کف دستش را به پس کله‌ام نواخت. با برخورد دستانش به کله‌ی نحیفم چند قدمی به جلو پرتاب شدم. حس کردم چشمانم از حدقه بیرون زده!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حاج صالح

[حاجی انجمن]
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-03
نوشته‌ها
871
سکه
4,405
دست چپم را پس کله‌ام گذاشتم و به سمتش برگشتم. امیدوارم چشمتان روز بد نبیند، با یک غول بیابانی بی‌شاخ‌ودم مواجه شدم. یک دیو دو و نیم متری با عضلات ورقلمبیده،‌ که در چند قدمی‌ام ایستاده بود و با اخم و غصب به چهره‌ی درهم من خیره‌‌خیره نگاه می‌کرد. یک‌آن عزمش را جزم کرد و به سمتم آمد و تا به خودم آمدم مشت اول را به سمت صورتم روانه کرد. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که گیتار نازنینم را سپر صورت نازنین‌ترم بکنم. که البته موثر هم بود و مانع این شد که مشت گنده‌اش صورتم را له کند؛ ولی یک لحظه نمی‌دانم چه شد که سوزشی در دست راستم حس کردم و این سوزش امانم را برید!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا