• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
مقاله : راز زیرشن ها
مدیر پروژه: ارکان آچیک‌گوز
مترجم: ریحانه زنگنه
مقدمه: «مجموعه داستان‌های ترکی برای دانش‌آموزان خارجی» در چارچوب فعالیت‌های آموزش زبان ترکی به‌عنوان زبان خارجی در پروژه PIKTES که به‌عنوان یک پشتیبان برای دانش‌آموزان تهیه شده است. این داستان‌ها با این درک نوشته شده‌اند که یکی از بهترین راه‌های یادگیری یک زبان، خواندن آثاری است که با شوق ادبی و زیبایی‌شناسی آن زبان هماهنگ باشد.

در داستان‌ها، سطوح زبانی A1، A2، B1 و B2، همچنین موضوعات و حوزه‌های اصلی زندگی در نظر گرفته شده و بر اساس «چارچوب مرجع مشترک اروپایی برای زبان‌ها» مجموعه‌ای برای تقویت دستاوردها و مهارت‌های زبانی شکل گرفته است.

گروه هدف این داستان‌ها دانش‌آموزان بالای 13 سال هستند. این مجموعه در مجموع به‌صورت 20 کتاب طراحی شده است (در هر سطح پنج کتاب). از همه استادان و معلمانی که در نگارش و بازبینی این مجموعه مشارکت داشتند و نیز از تیم PIKTES که در این فرآیند با فداکاری کار کردند، قدردانی می‌کنم.
 

mahban

[مدیریت ارشد بخش کتابینو]
Staff member
LV
3
 
Joined
Jul 4, 2024
Messages
2,035
Awards
7
سکه
34,089
1000014136.png
مترجم گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان‌نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!

از شما می‌خواهیم قبل از ترجمه اثر خود، قوانین را مطالعه کنید:


برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:


برای آثار دلنشین‌تان جلد طراحی شود؟
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:


برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:


بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:


برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تاپیک زیر درخواست دهید:


پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:


برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:
⚜️[ درخواست انتقال و بازگردانی آثار ]⚜️


و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی ترجمه به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.


با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار ترجمه]
 

Reyhane

[ناظر کتاب+مترجم+نویسنده انجمن]
LV
1
 
Joined
Dec 30, 2024
Messages
23
Awards
1
سکه
107
گوکحان با خواهرش بیلگه در پنجره اتاقی که در آن اقامت داشتند رو باز کردند.
آن‌ دو شب‌ به خانه‌ی باغی رسیده بودند. به محض ورود صدای پرندگانی که تو درختان انجیر پنهان شده بودند، به استقبالشان آمده بود. گوکحان مدت‌ها بود چنین منظره‌ای ندیده بود. این باغ کوچک و دوست‌داشتنی، از پدربزرگشان برایشان به یادگار مانده بود. هر سال در تعطیلات تابستان، مادر، پدر و خواهرش همراه او به این باغ در شهرک می‌آمدند.

گوکحان اینجا را بسیار دوست داشت و هر سال بی‌صبرانه منتظر فرارسیدن تعطیلات تابستانی بود. این مکان برای او بسیار خاص بود، زیرا هر سال همراه خواهرش بیلگه در اینجا ماجراجویی‌های تازه‌ای را آغاز می‌کردند.

گوکحان از پنجره به بیرون نگاه کرد. خورشید می‌درخشید. میان گل‌های زرد، زنبورها وزوزکنان پرسه می‌زدند. روبه‌روی او باغچه‌ای کوچک بود و در سمت چپ باغ سبزیجاتی پر از لوبیا و گوجه‌فرنگی دیده می‌شد. خانه‌شان در نقطه‌ای نزدیک به ساحل بوزجاآدا قرار داشت. نسیم ملایمی برگ‌های درختان باغ را تکان می‌داد. هر بار که گوکحان به اینجا می‌آمد، این منظره او را مسحور می‌کرد.
در همین حال، بیلگه بیدار شد و با صدایی خواب‌آلود گفت:
ـ چه کار می‌کنی؟
و در همان حال مثل گربه‌ای که تازه از خواب برخاسته باشد، بدنش را کش و قوس می‌داد.

گوکحان با شور و شوق گفت:
ـ زود باش بیلگه، بلند شو و این زیبایی رو ببین! من خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. بیا هر چه زودتر بیرون بریم و اطراف رو نگاه کنیم

بیلگه درحالی‌که دوباره خودش را روی تخت انداخت، جواب داد:
ـ بذار اول خودم رو جمع و جور کنم، بعد فکر می‌کنیم. بوزجاآدا که فرار نمی‌کنه! حداقل پانزده روز اینجاییم. من می‌خوام تا می‌تونم بیشتر بخوابم. بالاخره تو تعطیلاتم، بذار لذت ببرم.

در همین موقع صدایی از راهرو بحث آن‌ها را قطع کرد:
ـ دیگه خواب کافیه بچه‌ها! صبحانه آماده‌ست، منتظرتونیم. بعدش هم یه برنامه بریزید چون قراره کل روز توی خونه تعمیرات انجام بشه.

این همان چیزی بود که گوکحان می‌خواست. آن‌ها لباس پوشیدند و سر میز صبحانه رفتند. بعد از صبحانه، در حالی‌که صدای جیرجیرک‌ها همراهی‌شان می‌کرد، به راه افتادند. هر دو با دقت به اطراف نگاه می‌کردند. با خودشان فکر می‌کردند: «از سال گذشته تا حالا چه چیزهایی تغییر کرده است؟»
 
Last edited:
امضا : Reyhane

Reyhane

[ناظر کتاب+مترجم+نویسنده انجمن]
LV
1
 
Joined
Dec 30, 2024
Messages
23
Awards
1
سکه
107
گوکحان پرسید: بگو ببینم چیکار کنیم؟
بیلگه در جوابش گفت:
- نمی‌دونم بریم قعله؟
بیلگه در دلش گفت:
- صبح زود بیدارم کرد اما نمی‌دونه کجا می‌ریم.
فکرش را به زبان نیاورد.
گوکحان با لبخند شانه‌ای به خواهرش زد. بیلگه هم لبخند زد و همان‌طور جواب داد.

گوکحان گفت: ایده‌ی خیلی خوبیه. پارسال کشفمون آکواریوم‌کویو بود. امسال مسیرمون قلعه‌ی بوزجاده باشه.

دو خواهر و برادر قبلاً هم به قلعه آمده بودند اما فقط از دور دیده و برگشته بودند. این بار از میان سبزه‌ها و درختان گذشتند و توانستند خود را به قلعه برسانند. حالا کل جزیره زیر پایشان بود.

قلعه خیلی شلوغ نبود. هوا بالای چهل درجه بود و احتمالاً اهالی جزیره خیلی وقت پیش ساحل‌ها را پر کرده بودند. به محض این‌که گوکحان و بیلگه به بالای قلعه رسیدند، مجذوب چشم‌انداز شدند. در سکوت منظره را تماشا کردند. دریا زیر نور خورشید می‌درخشید. صدای بچه‌هایی که از ساحل می‌آمد، شنیده می‌شد.

مدتی بعد بیلگه سکوت را شکست و گفت:
- بیا! باید کمی جنب‌وجوش داشته باشیم. باید جاهایی بریم که هیچ‌کس نمی‌شناسه.

با هم شروع به گشتن در قلعه کردند. کمی بعد بیلگه گفت:
- داداش! اینجا یه راه‌پله‌ی بتنی هست که با علف پوشیده شده. بیا…
بیلگه گفت: بریم پایین. فکر کنم قبل از ما هیچ‌کس از این پله‌ها استفاده نکرده.
گوکحان با خودش فکر کرد شاید بیلگه راست می‌گوید. در گوشه‌ای از قلعه، جایی که خیلی به چشم نمی‌آمد، پلکانی بود که رویش را بوته‌ها و درختچه‌های بلند پوشانده بودند. از این‌که سال‌ها کسی وارد آنجا نشده، مشخص بود.

بیلگه با هیجان گفت:
بیاید، داخل بریم. کی می‌دونه اونجا چه چیزی انتظارمون رو می‌کشه؟
گوکحان جواب داد:
«یعنی چی؟ چه چیزی می‌تونه اون پایین باشه؟ هیچ‌کس حتی نیازی ندیده بیاد اینجا. تازه، اگه کسی ما رو ببینه چی؟

بیلگه با خنده و شیطنت گفت:
آخ داداش! بذار یکم خوش بگذرونیم.

همیشه وقتی بینشان اختلافی پیش می‌آمد، همین‌طور می‌شد. بیلگه اهل ماجراجویی بود و گوکحان عاقل و محتاط؛ اما آخرش همیشه تسلیم می‌شد و به حرف بیلگه گوش می‌داد.

گوکحان سری تکان داد و گفت: باشه، اما اگه نگهبان‌ها سر و کله‌شون پیدا شد، می‌گم این ایده‌ی تو بود!
بیلگه خندان جواب داد: قبول! خب پس بریم پایین.»

آن دو شاخه‌ها و خارهای بوته‌ها را کنار زده و از پله‌ها پایین رفتند. هر چه پایین‌تر می‌رفتند، نور خورشید کمتر و هوا تاریک‌تر می‌شد. گوکحان با تعجب زیر ل*ب گفت:
چرا اینقدر طولانیه؟ مگه داریم به کجا می‌ریم؟ انگار این پله‌ها تمومی ندارن…
 
امضا : Reyhane

Reyhane

[ناظر کتاب+مترجم+نویسنده انجمن]
LV
1
 
Joined
Dec 30, 2024
Messages
23
Awards
1
سکه
107
بالاخره پایین آمدند اما چیزی ندیدند. نور خورشید کم‌رنگ شده بود، اما هنوز نور کافی به داخل می‌تابید. آنها چیزی را که در فضای زیر پله‌ها به دنبالش بودند پیدا نکرده بودند. آنها روی یک زمین مسطح و سنگی فرود آمده بودند. هوا خنک‌تر از آن چیزی بود که پیش‌بینی می‌کردند. بیلگه گفت: نمی‌دانم این دقیقاً کجای قلعه می‌تواند باشد؟ شاید یک اتاق شکنجه باشد. به ندرت نور خورشید به آن می‌رسد و بسیار سرد است. گوکحان گفت: من تخیل تورا تحسین می‌کنم.
بیلگه فریاد زد: من پرنسس این قلعه هستم! تو دستیار من هستی! همیشه تویی... آه! سخنان سرزنش‌آمیز بیلگه با فریاد دردناک گوکحان قطع شد. بیلگه فریاد زد: برادر! کجایی؟ گوکحان با لحنی دردناک گفت: من اینجام. اون سنگ‌ها، آه آه! به سنگ‌ها خوردم و افتادم. بیلگه با صدای نگران پرسید: «حالت خوبه؟ گوکحان پاسخ داد: بله، فکر کنم. او همچنین در حال پاک کردن شن‌ها از روی خودش بود. حرفش را تمام کرد: فقط کمی خراش روی دست و پاهام دارم.
بیلگه گفت: هی! این چیه؟
سپس خم شد و تکه سنگ را از زیر پایشان کنار زد. هر دو از آنچه دیدند شوکه شدند.
او با تعجب عقب‌نشینی کرد. زیر پاهایش استخوان‌هایی بود که تا نیمه در شن فرو رفته بودند. بیلگه با خونسردی گفت: باید اسکلت یک حیوان باشد. چه کسی می‌داند چه مدت اینجا بوده؟ من تعجب می‌کنم اسکلت کدام حیوان؟
گوکحان گفت: نمی‌دانم. شاید یک سگ بزرگ باشد. مثل ما از پله‌ها وارد شده و نتوانسته بیرون بیاید و مرده است. بیایید اغراق نکنیم.
بیلگه دوباره خم شد و چند سنگ دیگر را کنار زد و اسکلت را کمی بیشتر نمایان کرد. در کنار اسکلت یک میله فلزی نیم متری بود. بیلگه خم شد تا آن را بردارد. گوکان گفت: این کار برای ما درست نیست. بیایید همین الان از اینجا برویم!
 
امضا : Reyhane

Reyhane

[ناظر کتاب+مترجم+نویسنده انجمن]
LV
1
 
Joined
Dec 30, 2024
Messages
23
Awards
1
سکه
107
بیلگه گفت: مثل بچه‌ها رفتار نکن برادر! اون اسکلت در جایگاهی نیست که از ما شکایت کنه! فقط یه نگاهی می‌اندازم. گوکحان بازوی خواهرش را گرفت. بیلگه با خودش غرغر کرد: نه، بهش دست نزن. مال ما نیست! نمی‌فهمم. چرا کسی باید یه نیزه به یه حیوون بزنه و بعد اونو این گوشه قلعه بذاره؟
گوکحان با بیلگه موافقت کرد و گفت: راستش نمی‌دانم.
بیلگه گفت: حتماً یک حیوان منقرض شده است. من یک بار آن را در اخبار دیدم؛ اسکلت یک دایناسور که هفتاد میلیون سال پیش زندگی می‌کرده در باغ یک خانه پیدا شده است.
گوخان گفت: ممکن است. به آن استخوان‌ها نگاه کن! چقدر بزرگ!
بیلگه گفت: بله! ما آن را پیدا کردیم، رفیق. ما قرار است مشهور شویم.
بیلگه دستش را به سمت نیزه دراز کرد. گوکحان خواهرش را از دست زدن به نیزه باز داشت و گفت: چه کار می‌کنی؟ آن را زمین بگذار! بیا برویم و فوراً به مقامات خبر دهیم و آنها را از این کشف بزرگ مطلع کنیم.
بیلگه گفت: دست نمی‌زنم فقط به آن نگاه می‌کنم. بعد به مقامات خبر می‌دهیم.
سخنان گوکحان باعث شد خواهرش خیال فرو برود. من همین الان می‌توانم خبر را ببینم. 'کشف بزرگ خواهر و برادری که که به دنبال ماجراجویی در بزجاآدا هستند.' یا 'خواهر و برادر کاوشگر اسکلت دایناسور میلیون‌ها ساله را در ترکیه پیدا می‌کنند!'
بیلگه گفت: ما نمی‌توانیم واضح ببینیم. کاش چراغ قوه داشتیم. شاید اسکلت حیوانات منقرض شده بیشتری پیدا کنیم. این مکان به نظر جای بسیار مرموزی می‌آید.
گوکحان گفت: هیس! صدای قدم‌ها را می‌شنوید؟ دو خواهر و برادر به درون خلائی که نمی‌توانستند به وضوح ببینند نگاه کردند و با دقت به صداها گوش دادند. آنها ترسیده بودند.
آنها سایه‌ای را دیدند که در حال نزدیک شدن به آنها بود. آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند. در همان لحظه، مردی میانسال نور چراغ قوه را به صورت بیلگه انداخت و پرسید: بچه‌ها، اینجا چه کار می‌کنید؟
بیلگه گفت: ما هیچی نیستیم... هیچی نیستیم! سپس با صدایی مطمئن اضافه کرد: ما در جستجوی یک کشف بزرگ هستیم. فردا تمام دنیا خواهد فهمید.
مرد نگاه کرد و او لبخند زد و گفت:
واقعاً؟ خب چی کشف کردی؟
گوکحان با غرور فراوان گفت: یک اسکلت دایناسور که میلیون‌ها سال قدمت دارد.
مردی که یونیفرمش او را به عنوان کارمند موزه قلعه معرفی می‌کرد، با چراغ قوه اطراف را روشن کرد و گفت: بچه‌ها، نمی‌خواستم ناامیدتان کنم، اما اوضاع آنطور که فکر می‌کنید نیست. اگر به اطراف نگاه کنید، متوجه کارهایی که اینجا انجام می‌شود خواهید شد. مدت‌ها پیش، پادشاه سگ‌های بزرگی را برای تأمین امنیت قلعه پرورش داد. ما اخیراً اسکلت‌های آنها را پیدا کرده‌ایم. می‌خواهیم این مکان را به یک منطقه ویژه تبدیل کنیم و این استخوان‌ها را به نمایش بگذاریم، اما هنوز کارمان را تمام نکرده‌ایم. چون نور کافی نداریم.
 
امضا : Reyhane

Reyhane

[ناظر کتاب+مترجم+نویسنده انجمن]
LV
1
 
Joined
Dec 30, 2024
Messages
23
Awards
1
سکه
107
گوکحان و بیلگه در آن لحظه به یکدیگر نگاه کردند. هر دو بسیار غمگین به نظر می‌رسیدند. بیلگه گفت: رویاهایم نقش بر آب شد. قرار بود فردا تیتر تمام روزنامه‌ها باشیم.
گوکان گفت: هنوز باورم نمی‌شود.
چراغ قوه‌ی متصدی، منطقه را کمی بیشتر روشن کرده بود. مرد درست می‌گفت. حتی کمی جلوتر، بیل و کلنگ هم بود. بیلگه با لحنی غمگین گفت: پس اشتباه کردیم. بیا بابا، از اینجا برویم. البته اینجا یک جزیره‌ی تاریخی است.
متصدی موزه با لبخند گفت: مسئله مهمی نیست. او از این جوانان کنجکاو که قبلاً هرگز ندیده بود، خوشش می‌آمد. در واقع، باید از ورود آنها به فضای کارش عصبانی می‌شد. اما این کار را نکرد. سوالی را که در ذهنش بود پرسید: پمن خیلی کنجکاوم. درهای اینجا بسته است. چطور وارد اینجا شدید؟ گوکحان دستش را روی شانه بیلگه گذاشت و گفت: متصدی موزه خواست چیزی بگوید، اما نظرش عوض شد.
متصدی گفت: خب بچه‌ها، ما در اولین روزی که اسکلت‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند، منتظر شما هستیم بیلگه با لحنی که همه چیز را می‌داند گفت: خواهیم دید. اگر با برنامه ما جور دربیاید، می‌آیم. متصدی موزه گفت: قطعاً منتظریم. آنها لبخند زدند و خداحافظی کردند.

پایان
 
امضا : Reyhane

Who has read this thread (Total: 4) View details

Top Bottom