What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

همگانی به عنوان یک دخترِ مافیا که…

YAS

[ مدیریت کل سایت + مدیریت تالار نظارت ]
Staff member
LV
0
 
Joined
Sep 4, 2024
Messages
1,156
Reaction score
5,080
Time online
28d 8h 3m
Points
533
Location
بیرجند
سکه
8,682
  • #1
به عنوان دخترِ یک مافیا وارد یک مهمونی می‌شی و میفهمی پدرت میخواد با خانواده دشمن وصلت کنه تا اتش بس کنن و تو رو به عقد پسر اونا در بیاره.
پسرشون از اوناست که وقتی می‌بینیش این اهنگ تو ذهنت پلی میشه:

View attachment ده ما.mp3
پسره هم ظاهرا به این وصلت بی‌میل نیست. ( یوهاهاهاااا خنده شیطانی یسنا )
اسم پسره سبحان هست، ۲۷ سالشه، ته ریش و زاویه فکش خداست، چشم ابرو مشکی هست، توی اون مهمونی کت و شلوار مشکی تنشه، قدش هم دو متره و بدنش هم ورزشکاری.
+
دختره هم چشم ابرو مشکیه، قدش تقریبا ۱۶۰ هست، توی مهمونی یک دکلته مشکی پوشیده و موهاش هم تا پایین کمرشه.
دختره اسمش مروارید هست و ۲۱ سالشه.
حالا دخترا صحنه قسمتی که دختره میفهمه داستان از چه قراره و با پسره رو به رو میشه رو بنویسن.
پسرا هم کارکتر سبحان رو بنویسن.


‌پ.ن: اقا دیگه خودتون بنویسید ببینم چه میکنید، چه شود محتوای این تاپیک😂
 
Last edited:

KHUSHE

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
Staff member
LV
0
 
Joined
Mar 14, 2023
Messages
227
Reaction score
895
Time online
6d 15h 37m
Points
273
Location
تــهــران
سکه
1,505
  • #2
وارد تراس مرمری می‌شوم سوی سرمای پاییزی در جانم می‌نشیند و استخوانم برای لحظه‌ای می‌سوزد. می‌بینمش ایستاده محکم و با صلابت، قامتش در آن کت و شلوار سیاه رنگ قاب گرفته شده است، سیگار برگی میان انگشتانش خوش رقصی می‌کند. کامی سوزناک از آن ماده‌ی سمی می‌گیرد که من به جای او سینه‌ام به سوزش می‌افتد. قدمی برمی‌دارم و دامن لباس بلند و دست و پا گیرم را میان انگشتانم مبحوس می‌کنم. کنارش می‌ایستم درست برابر با آن شانه‌های تنومند و محکم، زیر چشمی می‌بینم که نگاه تیره‌ و تاریکش به سمتم کشیده می‌شود. گوشه‌ی ل*ب پهنش روبه بالا نیم خیز می‌شود و دست در جیب شلوار سیاهش می‌برد و صدای بم و گرفته‌اش در گوشم پژواک می‌شود:
ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی آهو؟
آهو؟ حتما سرما روی مغزش اثر گذاشته است که من را آهو می‌بیند. ابروهای سیاه و پرپشتم درهم گره‌ی کور می‌خورند به سمت نیم رخ مردانه‌اش سر برمی‌گردانم و می‌گویم:
ـ من آهو نیستم من مرواریدم، حتما سرما باعث شده چشمات آلبالو گیلاس بچینه و من و آهو ببینی.
ل*ب‌های مردانه و پهنش به لبخندی باز می‌شود، کامی دیگر از سیگار ما بین انگشتانش می‌گیرد. سر می‌چرخاند و حالا بهتر می‌توانم آن چهره‌ی سرسخت را ببینم. تیغه‌ی صاف بینیش قرمز است و ستاره‌ها در سیاهی چشمانش می‌درخشند. با همان صدای بمش زمزمه می‌کند:
ـ آهویی! یه آهوی گریزپا که از سر شب که فهمیده قرار چی بشه داره بی‌قراری می‌کنه و به هر دری داره می‌کوبه تا خودش و نجات بده و مانع این وصلت بشه. از سر شب چشمم پیت می‌گرده و می‌بینم که دنبال راه فرار می‌گردی.
مردمک‌های لرزانم از روی کروات سیاه دور گردنش کنده می‌شود و بالا می‌آید. نگاه لرزانم را که می‌بیند لبخندش محو می‌شود. دستش را از درون جیبش بیرون می‌آورد و جدی می‌گوید:
ـ دلت رضا نیست به این وصلت مگه نه آهو؟
دلم نه رضا نیست، دل کوچک من از هرچه که ناگهانی اتفاق می‌افتد واهمه دارد. گیسوانی که بر اثر باد آشفته دور صورت کوچکم می‌ریزد را پشت گوش می‌زنم. ل*ب باز می‌کنم:
ـ دلم به این وصلت ناگهانی که واسه مصلحت راضی نیست و راضیم نمیشه.
برمی‌گردد و باز هم نیم‌رخش را در دید راس نگاهم می‌گذارد. آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم و می‌گویم:
ـ اگه بگم این ازدواج از سر مصلحت بزرگترا رو نمی‌خوام مانع این وصلت میشی یا نه... .
میان کلامم پا برهنه می‌پرد و با صلابت می‌گوید:
ـ تو راجب من چی فکر کردی؟ من کسی و مجبور به کاری نمی‌کنم آهوی گریزپا، تو حق انتخاب داری اگه تو نخوای نه من، نه پدرم، نه پدرت نمی‌تونن مجبورت کنن که بله بگی. اصل این قضیه تویی که میگی دلت راضی نیست.
پوکی عمیق به سیگار برگ گران قیمتش می‌زند و دودش را بیرون می‌فرستد و ادامه می‌دهد:
ـ وقتی دل اصل کاری ماجرا راضی نباشه لعنت به گور من و هفت جد و آبادم اگه بخوایم کاری کنیم که با اجبار و زور راضی به این ازدواج به قول خودش مصلحتی بشه
دستانم را زیر سینه‌ام جمع می‌کنم و خودم را در آغوش می‌گیرم. صورتم مانند او به سمت روبرو برمی‌گردد. زمزمه می‌کنم:
ـ کاش یه جای دیگه همدیگر و می‌دیدم، تو یه زمان دیگه جایی که این همه اجبار بین آدما نبود، اونوقت شاید جور دیگه‌ای قصه‌ی من و تو رقم می‌خورد.
چشمان نافذش ریز می‌شود. دست آزادش را مابین سیاهی موهایش می‌برد و چند تار مویی که روی پیشانی بلندش افتاده است را به عقب می‌راند و می‌گوید:
ـ اونوقت عاشقم می‌شدی آهوی گریزپا؟
نگاه مبهوتم به سمتش می‌چرخد، دست و پایم را گم می‌کنم. شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم:
ـ نمی‌دونم.
حتم دارم که گونه‌های سفیدم گلگون است. صدای آخش را می‌شنوم و می‌بینم که سیگار را روی سنگ‌های مرمر می‌اندازد و با نوک کفشش لهش می‌کند. چشمانم که به انگشتان قرمزش می‌افتد. مردمک‌هایم نگران بالا می‌آیند و می‌گویم:
ـ حواست کجاست دستت و سوزوندی.
قدمی جلو برمی‌دارم و دست گرمش را میان انگشتان ظریف سردم در آغوش می‌گیرم. سوختگی دستش را بی‌توجه به اویی که خیره‌‌ی صورتم است وارسی می‌کنم. بار دیگر ابرو درهم می‌کشم و با غیض می‌گویم:
ـ من نمی‌دونم این سیگار چی داره که شما جوونا دارید زرت و زرت دودش می‌کنید. اینا همه‌اش سم الان که خودشو نشون نمی‌ده وقتی یکم سنت بره بالا و خس‌خس سینه و هزار درد و مرض دیگه بگیری می‌فهمی من امروز بهت چی گفتم.
دلم ریش می‌شود با دیدن پوست قرمز و تاول دستش، غرغر می‌کنم و می‌گویم:
ـ این جاش مگه می‌ره حالا حالاها، اشکال نداره عوضش میشه یه یادگاری تا هروقت که خواستی سیگار بکشی یادش بیفتی و حواست و جمع کنی.
لبان گوشتی سرخم را نزدیک دستش می‌روم و روی سوختگیش فوت می‌کنم و می‌گویم:
ـ برو داخل دستت و بگیر زیر شیر آب خنک، وقتیم رفتی خونه یه پماد سوختگی روش بزن و با یه پارچه‌ی تمیز و ضدعفونی شده ببندش این‌طوری دیگه تا صبح از سوزشش کم میشه... .
نطقم کور می‌شود زمانی که انگشتان قدرتمند و گرمش بازوهای یخ بسته‌ام را در آغوش می‌گیرد و آوای بمش را می‌شنوم:
ـ تا حالا آهوی گریزپای غرغرو ندیده بودم که امشب واسه اولین بار دیدم.

سر که بلند می‌کنم موهایم در باد دیوانه‌وار می‌رقصند. چشم‌های تاریکش در سیاهی محض چشمانم رنگ می‌دواند. زمزمه می‌کند:
ـ نگران نباش چشم آهویی من بلدم چطور از خودم مواظبت کنم، اونقدر زخم روی تنم هست که این یکی پیشش هیچِ، باید به اونا رسیدگی کنی این در مقابل اونا عددی نیست که نیاز به مراقبت داشته باشه.
انگار نسخ چشمانش می‌شوم که تکلمم را از دست می‌دهم. نگاهم در پی اجرای صورتش می‌گردد چشمانش، ته ریش‌های آنکارد شده‌اش، ابروهای پر پشت مردانه‌اش. انگشتانش روی بازوهای نحیفم قدم رو می‌رود و می‌گوید:
ـ یخ کردی برگرد داخل سالن تا سرما نخوردی و کار دست خودت ندادی.
بازویم که رها می‌شوم مانند تیری می‌شوم که از کمان رها می‌شود. قلبم افسار گسیخته خود را به سینه‌ام می‌کوبد و نمی‌دانم صورتم از حرارت زیاد می‌سوزد یا از سرما. به سمت دری که آمدم می‌دوم اما قبل از آنکه پا داخل آن سالن بگذارم صدایش را از پشت سرم می‌شنوم:
ـ به اون پیشنهاد فکر کن آهوی گریزپا، فکر‌ کنم این مصلحتی که ازش حرف می‌زنی شانس یه فرصت و داشته باشه.
متوقف می‌شوم، قلبم بی‌رحمانه می‌تپد و از کوبش محکمش قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌گیرد. نفس عمیقی می‌کشم و در دل خودم را لعنت می‌کنم که چرا برای صحبت به پیش او آمده‌ام.
 
Last edited:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom