• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

#20

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بخش خدماتینو]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-14
نوشته‌ها
317
سکه
1,959
آوای طلبکارانه‌ش را بر سر مرهم آوار می‌کند:
- مگه دروغ میگم؟ دارم راستشو میگم دیگه، چیه خفه خون بگیرم؟ از بس هیچی نگفتیم وضعیتمون این شده دیگه! اگه دوبار می‌زدیم تو دهنش الان جرائت این کارا رو نداشت.
نامدار نگاه سبز خون گرفته‌ش را نصیب مارال می‌کند. مارال دستش را بالا می‌آورد و چندین بار محکم بر روی لبش می‌کوبد و پر حرص می‌گوید:
- بیا خفه خون گرفتم خفه خون!
مرهم دگر قلبی در سینه ندارد، در همین چند ساعت تبدیل شده است به یک جنازه‌ی متحرک که گه‌گاهی نفس می‌کشد. صورت گردش قاب دستان قویی و مردانه‌ی نامدار می‌شود، نگاه غم‌زده‌ش را از مارال غضبناک می‌گیرد. به زمردهای خشمگین برادرش نگاه می‌کند، نامدار برای آنکه دل مرهم لحظه‌ای آرام گیرد محبت آمیز ل*ب می‌زند:
- تو حق انتخاب داری مرهم، این حق و هم هیچ‌کس نمی‌تونه ازت بگیره. مقصر هیچ‌کدوم از این اتفاقاتم تو نیستی تو حرف دلتو زدیی. برو استراحت کن به هیچی هم فکر نکن همه‌چیز درست میشه. هرچی بشه بهت زنگ می‌زنم فکر و خیال نکن.
حق انتخاب؟ نیشخندی در دل می‌زند و صد بار خود را لعنت می‌کند که ای کاش حرف دل بی‌صاحبش را در همان دلش می‌گذاشت بماند. نامدار عزم رفتن می‌کند که مرهم انگشتان بی‌جانش را بند مچ دست برادرش می‌کند و مشوش ل*ب می‌زند:
- حتما تا الان دیگه آوردنش بخش اگه حالش خوب بود زنگ بزن می‌خوام باهاش حرف بزنم.
مارال همچون اسپند روی آتش بالا و پایین می‌پرد، مشتی به سینه‌اش می‌کوبد و با حرص و کینه می‌گوید:
ـ آره نه اینکه خیلی بابا برات مهمه، همه این حرفا و کارات فیلم من یکی که خوب می‌دونم مار خوش خط و خال، کم برای من و این داداش ساده لوحمون فیلم بازی کن.
دیگر تاب نمی‌آورد که همچون یک گربه پنجه‌های خشمش را به رخ مارال می‌کشد.‌ ابرو درهم می‌کشد و می‌گوید:
ـ حرف دهنت و بفهم مارال، اگه چیزی نمی‌گم فقط به احترام اینکه خواهر بزرگمی وگرنه من از تو بهتر بلدم... .
آنچنان میان حرف مرهم می‌پرد و به سویش خیز برمی‌دارد که انگار می‌خواهد خرخره‌ی مرهم را بوجود. از میان دندان‌هایش می‌گوید:
ـ چیه اگه حرف دهنم و نفهمم مثل بابا سکته‌م میدی می‌پنداریم روی تخت بیمارستان؟ البته از تو بعید نیست کسی که به پدر خودش رحم نمی‌کنه می‌خوای به خواهرش رحم کنه.
نامدار گردن می‌کشد و زمردهایش همچون دو گلوله‌ی آتش می‌شود، انگشتان مشت می‌شود و سر انگشتانش همچون برف سفید می‌شود. با صدایی با صلابت و محکم می‌غرد:
ـ تمومش کن مارال، بسه هرچی هیچی نمی‌گم هی بیشتر بُل می‌گیره های و هوی می‌کنه، برو بشین تو ماشین تا خبر مرگم بیام بریم زودتر.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 9) مشاهده جزئیات

  • کپی پیوند
  • بالا