• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Rezi

☻︎رضا
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-24
نوشته‌ها
1,243
مدال‌ها
1
سکه
7,047
پارت هشتم:
ویکی همان‌طور که لباس‌های بیرون را عوض می‌کرد و لباس درون شهری را می‌پوشید، با آرامش گفت:
- نه اصلا، تا وقتی صاعقه همراه منه از هیچ چیزی نمی‌ترسم.
سوزی ابرویی بالا انداخت و با کنایه گفت:
- تو خیلی به خودت مطمئنی، من رو راه دادی به قلب شهر موش‌ها. خبر داری که می‌تونم تو یک چشم به هم زدن کل شهر رو از پا در بیارم؟
ویکتوریا تاپ سبز رنگ خود را پوشید و رو به سوزان کرد تا پاسخی بدهد ولی سوزی ناخن تیزش را به سوی او نشانه رفته بود و گرسنگی امانش بریده بود.
سوزی با قدرت نمایی گفت:
- اوه، می‌بینم که با رنگ چشمات ست کردی! سبز خزه‌ای...
ویکی بدونه لحظه‌ای تردید، دکمه قرمز رنگ زیر میز را زد و سوزان به داخل قفسی کوچک در زیر پایش افتاد، سپس از پله‌ها پایین رفت و در دالانی کنار سوزان شروع به حرکت کرد.
سوزان با داد و فریاد گفت:
- اگه این میله‌های آهنی بین ما نبود تکه و پاره‌ات می‌کردم!
ویکی بی آن که چیزی بگوید، با لبخند به راهش ادامه می‌داد و در راه با سایر عابران خوش و بش می‌کرد. دالانی که سوزی در آن افتاده بود دالانی مخصوص برای تردد موجوداتی بود که جان موش‌ها را به خطر می‌انداختند و مقصد آن سالن هماهنگی‌ها بود.
سوزی از میان میله‌ها، سازه‌های شهر را می‌دید که از گِل یا زباله‌های شهری مانند جعبه پیتزا درست شده بودند و اصلا مشخص نبود که چگونه چنین تشکیلاتی این‌جا زیر زمین به وجود آمده است.
بوی پنیر دائماً به مشام می‌رسید و خشکبار فروشی‌ها رونق بسیار زیادی داشتند. آن‌ها حتی موفق شده بودند فضای سبزی متشکل از گندم‌های کوچک برای شهروندان تدارک ببیند و موش‌ها با حیوانات خانگی که سوسک‌ها و مگس‌ها بودند به آن جا می‌آمدند وقت گذرانی می‌کردند.
صدای معده سوزی دیگر بلند شده بود و چشم‌هایش سیاهی می‌رفت، در همان حال به سالن هماهنگی‌ها رسیدند و ویکی صحبت‌های لازم را برای ورود سوزی با نگهبان سالن انجام داد. نگهبان دکمه آسانسور را برای سوزی زد و در عرض چند ثانیه او را به قفسی در میان حضار منتقل کرد. سالنی در مقیاس موش‌ها با صندلی‌های فراوان برای گردهمایی‌هایشان.
قفس سوزی در وسط سالن بود و روی آن پرده‌ای انداخته بودند. صندلی‌ها به صورت دایره‌وار به دور او چیده شده بودند و موش‌ها با کت و شلوار و کلاه‌های سیلندری در مقابل او بودند.
در رأس موش‌ها،‌ موش‌ شهردار بود که پدر ویکی نیز بود. او بالاتر از همه مثل یک قاضی نشسته بود و چکش عدالت در دست داشت، در کنار او ویکی نیز حضور داشت و با نگاهی معنادار به سوزی می‌نگریست.
شهردار با چکش روی سندان کوبید و نظم جلسه را برقرار کرد، سپس با صدای رسا سخنرانی را آغاز کرد:
- وزیران و سایر حضار محترم، امروز این‌جا جمع شده‌ایم تا همان‌طور که قول داده بودم، راهکار بنده را برای مشکلات اخیر به شما نشان دهم. این شما و این سوزیِ چابک!
پرده‌ها کنار رفت و همه موش‌ها متحیر و وحشت زده شده بوند، چنان‌که زبانشان بند آمده بود. حتی خود سوزان هم چیزی که می‌دید را باور نداشت، زندانی شدن توسط طعمه‌های خویش.
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SABA
بالا