• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

SABA

[مدیر آزمایشی تالار شعر]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-15
نوشته‌ها
217
سکه
1,078
نام رمان: پرونده اتاق ۳۱
ژانر: روانشناختی، معمایی، عاشقانه، جنایی_مافیایی


تیارا عظیمی، روانشناس جوانی که به همراه پدرش که یک سرهنگ بازنشسته پرونده‌های مافیایی است زندگی می‌کند، تیارا با پیشنهاد استادش وارد بخشی متروکه از یک بیمارستان روانی می‌شود؛ بخشی که تقریبا همه اتاق های آن خالی‌اند به جز اتاق ۳۱‌.
در مسیر رسیدن به آن درِ فلزی، مدام هشدار استاد در ذهنش تکرار می‌شود: «از خط داخل اتاق جلوتر نرو... رادمان فخر خطرناکه.»
اما مردی که سه سال در مجهزترین اتاق آن بخش با زنجیر نگه‌داری شده، بیش از آن که دیوانه باشد، معمایی حل‌نشده است.
و تیارا هنوز نمی‌داند ورودش به اتاق ۳۱، آغاز درمان یک بیمار نیست...
آغاز فرو ریختن حقیقت زندگی خودش است،
چون بعضی خط‌ها برای محافظت کشیده نمی‌شوند؛ چرا که برای پنهان کردنِ حقیقت‌اند.
 

MaHdIs ✿°

[مدیر ارشد بخش کتاب + مدیر تالار رمان]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-04-22
نوشته‌ها
227
سکه
1,096
IMG_20250725_202236_092 (2) (1).png
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!



از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌‌‌


◇| قوانین تایپ آثار |◇

‌‌‌
برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌


◇| اتاق پرسش و پاسخ تالار کتاب |◇

‌‌
بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:


◇| درخواست طراحی جلد آثار |◇


برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:


◇| نقد و تگ‌دهی به آثار |◇


بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:


◇| درخواست کاور تبلیغاتی |◇


برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:


◇| درخواست تیزر آثار |◇

‌‌
پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:


◇| اعلام پایان تایپ آثار |◇


برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:


◇‌| درخواست انتقال و بازگردانی آثار |◇


و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.


◇| تالار آموزشگاه |◇


با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]
 

SABA

[مدیر آزمایشی تالار شعر]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-15
نوشته‌ها
217
سکه
1,078
پارت اول

پرونده اتاق ۳۱
صدای قدم‌هایم در راهروی نیمه‌خاموش می‌پیچید، آرام و منظم؛ اما بلندتر از چیزی که انتظار داشتم.
بخش جنوبی بیمارستان سال‌ها بود تعطیل اعلام شده بود؛ اما بوی مواد ضدعفونی تازه در هوا می‌چرخید، تناقض عجیبی داشت، جایی که ظاهراً متروکه بود، بیش از حد تمیز به نظر می‌رسید.
پرونده را محکم‌تر در دستم گرفتم،
«رادمان فخر، ۳۰ ساله، سه سال بستری در بخش ایزوله.»
(ایزوله: اتاقی که یک بیمار رو کاملاً جدا از بقیه نگه می‌دارد)
سه سال.
هیچ بیماری بدون دلیل قانع‌کننده، این‌قدر طولانی در ایزوله نگه‌داری نمی‌شود.
صدای استاد در ذهنم تکرار شد؛ همان‌طور شمرده و جدی:
«تیارا، مراقب باش و وارد بحث‌های شخصی نشو، و مهم‌تر از همه… از خط داخل اتاق جلوتر نرو... رادمان فخر خطرناکه.»
از خط جلوتر نرو.
به انتهای راهرو رسیدم، پیش از آن که به در فلزی برسم مردی مقابلم قرار گرفت.
بلند قد، چهارشانه، با یونیفورم تیره و صورتی کاملا بی احساس، نه اخمی نه نگاهی پرسشگر، انگار سال‌ها تمرین کرده بود هیچ واکنشی نشان ندهد.
چشم‌هایش فقط یک لحضه روی کارت شناسایی‌ام مکث کرد، چیزی نگفت.
بعد بی‌صدا کنار رفت و کارت امنیتی را روی دستگاه کشید.
صدای تق کوتاه قفل الکترونیکی در فضا پیچید.
نه هشدار، نه توضیحی فقط در را برایم باز کرد.
برای لحضه ای حس کردم بیشتر از اینکه مراقب رادمان باشد، مراقب ورود من است.
تنها چراغ روشن، بالای دری فلزی نصب شده بود، نور سفید و سردش مستقیم روی پلاک کوچکی می‌تابید، عجیب بود،
اگر این بخش واقعاً متروکه بود، چرا این اتاق فعال‌ترین نقطه‌اش به نظر می‌رسید؟
دستم را روی دستگیره گذاشتم سرد بود، نه مثل فلزی که مدت‌ها لمس نشده مثل چیزی که مدام باز و بسته می‌شود.
برای لحظه‌ای کوتاه تصویر پدرم از ذهنم گذشت،
سرهنگ بازنشسته‌ای که سال‌ها با پرونده‌های مافیایی سر و کار داشت و همیشه می‌گفت:
«خطرناک‌ترین آدم‌ها اونایی نیستن که داد می‌زنن، اون‌هایی هستن که ساکتن و منتظر.»
نفس عمیقی کشیدم و در باز شد.
اتاق برخلاف انتظارم تاریک نبود، برعکس، روشن‌ترین و مجهزترین اتاقی بود که تا آن لحظه در بیمارستان دیده بودم. دستگاه‌های مانیتورینگ، دوربین‌های کوچک در گوشه‌های سقف، دیوارهایی بی‌نقص و سفید.
و درست در میانه‌ی اتاق، خطی باریک و مشکی روی زمین کشیده شده بود.
ایستادم.
آن‌سوی خط، مردی روی تخت فلزی نشسته بود.
زنجیرها به مچ‌هایش بسته شده بودند، اما حالت بدنش بیشتر شبیه کسی بود که داوطلبانه نشسته تا زندانی.
 
آخرین ویرایش:

SABA

[مدیر آزمایشی تالار شعر]
کادر مدیریت بوکینو
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2025-11-15
نوشته‌ها
217
سکه
1,078
پارت دوم

پرونده اتاق ۳۱
سرش پایین بود، موهای تیره‌اش روی پیشانی افتاده.
نه فریادی، نه تقلایی، فقط سکوت.
در پشت سرم بسته شد، صدای قفل شدنش کوتاه و قطعی بود.
گفتم:
- من دکتر تیارا عظیمی هستم.
سرش آرام بالا آمد، چشم‌هایش نه آشفته بود، نه خالی، بیش از حد هوشیار بود، نگاهش مستقیم روی صورتم ثابت ماند، طولانی‌تر از حد معمول. انگار چیزی را تطبیق می‌داد، انگار منتظر همین لحظه بوده باشد،
ل*ب‌هایش کمی حرکت کرد و گفت:
- بالأخره فرستادنت
لحنش آرام بود بدون تزلزل، اخم نامحسوسی کردم و گفتم:
- برای ارزیابی وضعیت شما اینجا هستم
نگاهش به خط روی زمین افتاد بعد دوباره به من، لبخند بسیار محوی زد و گفت:
- ارزیابی
کلمه را شمرده تکرار کرد.
- بعضی چیزا وقتی گفته می‌شن، جای دیگه هم ثبت می‌شن.
یک‌ لحضه‌ مکث کرد و نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
- آدم باید حواسش باشه چی میگه... مخصوصا وقتی مخاطب فقط یه نفر نیست.
ضربان قلبم یک تپش جا افتاد، سعی کردم بی‌تفاوت بمانم، برای همین پرسیدم:
- منظورتون چیه؟
سرش را کمی کج کرد، بعد بدون اینکه لحنش تغییر کند گفت:
- منظور خاصی ندارم دکتر.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
- فقط تجربه‌ام میگه بعضی حرف‌ها بهتره دقیق انتخاب بشن، اینجا سوء‌تفاهم‌ها گرون تموم می‌شن.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، و بعد گفت:
- تیارا عظیمی، دختر سرهنگ
هوا برای لحضه‌ای در ریه‌هایم ماند، در پرونده‌اش اشاره‌ای به من نشده بود، به پدرم هم نه، برای همین گفتم:
- اطلاعات عمومی پیدا کردن سخت نیست
این بار لبخندش واضح‌تر شد و گفت:
- درسته، مخصوصا وقتی بعضی اسم‌ها سال‌ها از ذهن آدم پاک نشه.
سکوت کردم، نمی‌خواستم اولین جلسه را با واکنش احساسی خراب کنم، اما چیزی در نگاهش بود، نه التماس، نه جنون، قطعیت.
سرش را کمی کج کرد و با لحنی که بیش از حد مطمئن بود گفت:
- قبل از اینکه ازم سؤال بپرسی، یه چیزی رو بدون
با چشمانش به خط مشکی ای که میانمان بود اشاره کرد و ادامه داد:
- این خط برای محافظت از تو کشیده نشده.
چشمم ناخودآگاه به خط روی زمین افتاد، پرسیدم:
- پس برای چیه؟
این بار مستقیم به دوربین نگاه کرد، لبخند کمرنگی زد و گفت:
- اینجا معمولاً چیزی هدر نمی‌ره دکتر، نه تصویر، نه صدا، نه سکوت.
چند ثانیه بعد اضافه کرد:
- پس بهتره هر دومون دقیق بدونیم کجا ایستادیم و چی می‌گیم.
سکوت اتاق سنگین شد، برای اولین بار مطمئن نبودم قرار است چه کسی را ارزیابی کنم، و برای اولین بار در زندگی حرفه‌ای‌ام، حس کردم شاید وارد جایی شده‌ام که نقش‌ها از قبل جابه‌جا شده‌اند.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

بالا