• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

*RaHa._

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
LV
0
 
Joined
Jul 18, 2025
Messages
403
سکه
2,220
[به نام خدایی که پاییز را با رنگ و باران نوشت]

نام اثر: پاییز همان‌جاست، اما تو نیستی!
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نویسنده: رها سلطانی
ناظر: @یآس
خلاصه: در کوچه‌ای نم‌خورده از پاییز، زنی با گام‌هایی آهسته، رد خاطره‌ای را دنبال می‌کند که هنوز در سنگفرش خیابان نفس می‌کشد.
باران می‌بارد، برگ‌ها می‌ریزند و او با هر قطره، اندکی از نبود «او» را می‌نوشد.
پاییز آمده. مثل همیشه، اما آن‌که باید، نیست
و همین نبودن، تمام بودن‌های زن را از معنا تهی کرده است.
دلتنگی، کوچه به کوچه، با او قدم می‌زند.
پاییز همان‌جاست... اما او، نه... .
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086
08670601-1BAD-4394-8733-E43141310693.png
نویسنده‌ی گرامی، از شما متشکریم که انجمن رمان نویسی بوکینو را جهت انتشار رمان خود انتخاب کرده‌اید!
از شما می‌خواهیم قبل از تایپ آثرتان، قوانین را مطالعه کنید:
‌​


برای آگاهی از قوانین تایپ داستانک به لینک زیر مراجعه کنید:​




‌برای بی‌جواب نماندن سوالات و مشکلات‌ خود، به تایپک زیر مراجعه فرمایید:
‌‌​




بعد از قرار دادن ۱۰ پست در این تایپک درخواست دهید:​


برای بهتر شدن و بالا بردن کیفیت آثارتان و تگ‌دهی به آن، بعد از قرار دادن ۲۰ پست، به تالار نقد مراجعه کنید:​


بعد از قرار دادن ۱۰ پست، برای کاور تبلیغاتی در تایپک زیر اقدام فرمایید:
‌​


برای درخواست تیزر، می‌توانید بعد از ۲۰ پست در تایپک زیر درخواست دهید:
‌​


پست‌های اثرتان به تعداد منصوب رسیده و پایان یافته؟!
پس در تایپک زیر اعلام کنید:​


برای انتقال اثر خود به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تایپک زیر شوید:
‌​


‌و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نویسندگی به تالار آموزشگاه مراجعه نمایید.​


با آرزوی موفقیت برای شما!

[کادر مدیریت تالار کتاب]​
 
امضا : آینازاولادی

*RaHa._

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
LV
0
 
Joined
Jul 18, 2025
Messages
403
سکه
2,220
باران از صبح زود شروع شده بود. نرم، بی‌صدا. آن‌قدر که نمی‌فهمیدی از کِی خیابان خیس شده. هوا بوی چوب نم‌خورده می‌داد و خاک باران‌خورده، بویی آشنا که آدم را پرت می‌کرد به خاطره‌ای گم‌شده!
آرام و بی‌هیاهو، کوچه‌ی باریک را قدم می‌زد. کفش‌هایش تا مچ خیس شده بودند، اما سرعت قدم‌هایش کم نمی‌شد. چتری نداشت. انگار می‌خواست باران چهره‌اش را بخواند. چهره‌ای را که سال‌هاست کسی از حفظ نمی‌خواند.
کت قهوه‌ای‌رنگش را محکم به خود پیچید. جیب‌هایش را چسبید، نه برای گرما؛ برای چیزی که از او باقی مانده بود. شاید بو و یا رد دستی که دیگر نبود.
صدای ذهنش نرم بالا آمد، صدایی که فقط او می‌شنید:
- تو که بلد بودی بری، من چرا نفهمیدم باید بمونم؟
کوچه آرام بود، آن‌قدر که صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایش، بلندتر از افکارش شده بود.
هر برگ که می‌افتاد، چیزی در دلش فرو می‌ریخت.
انگار پاییز، سال‌به‌سال، تکه‌ای از او را می‌گرفت.
رسید به انتهای کوچه، جایی که همیشه تمام می‌شد. نه فقط خیابان، خودش هم... .
نیمکت خیس بود. درخت هنوز آن‌جا ایستاده بود، ولی هیچ‌چیز مثل قبل نبود.
- این‌جارو ببین... همه‌ چی هنوز سرجاشه، جز تو!
صدایش در گلویش ماند. دست برد تا برگ افتاده‌ای را از روی چوب نیمکت کنار بزند. پوست برگ خیس بود، مثل دست خودش.
- چقد خالیه همه چی... .
مقابلش، پنجره‌ی کـافـه‌ای بخار گرفته بود. همان کـافـه‌ای که یک روز دست‌هایشان را گرم کرده بود و حالا، خودش سرد بود.
داخل رفت. صدای زنگ کوچک در، به‌آرامی در فضا پاشید.
مرد پشت پیش‌خوان، نگاهی بی‌تفاوت به او انداخت و او هم چیزی نگفت. تنها کنار پنجره نشست. آن هم درست روی همان میز همیشگی و نگاهش را به بیرون دوخت.
- می‌دونی؟ هنوزم هربار بارون میاد، دلم پَر می‌کشه سمت اون روزا... .
آهی میان ل*ب‌هایش جای می‌گیرد و دوباره زمزمه می‌کند:
- مخصوصا همون روزی که گفتی «یه مدت فاصله بگیریم، بهتر می‌شه.»
همان مرد به آرامی کنارش ایستاد. بدون آن‌که سرش را بچرخاند، سفارش داد:
- یه قهوه.
 

*RaHa._

نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای ما شدین شما!
اشتباه بزرگ انجمن
LV
0
 
Joined
Jul 18, 2025
Messages
403
سکه
2,220
و سفارشش چند دقیقه‌ی بعد جلویش قرار گرفت. فنجان را میان دستانش گرفت، ولی نچشید. فقط دست‌هایش را دورش حلقه کرد، مثل وقتی که او را در بر می‌گرفت.
فنجان گرم بود؛ گرمایی که ماندگار نخواهد بود. تهِ فنجان، همه‌چیز تلخ بود.
نیشخندی روی ل*ب نشاند و نجوا کرد:
- تلخ‌تر از این، چی می‌تونه باشه؟
و خودش پاسخ داد، با درد، با حسرت:
- این‌که یکی باشه، اما نباشه.
دوباره از پنجره بیرون را نگاه کرد. برگ‌ها می‌ریختند. زوجی از زیر چتر رد شدند. خندیدند. چیزی میانشان ردوبدل شد.
اما او نه خندید و نه واکنشی نشان داد. فقط تماشا کرد.
- یادته اون روزا، چتر نداشتیم ولی خیس هم نمی‌شدیم؟
تلخندی روی ل*ب‌هایش نشست:
- آخه دوتایی که باشی، بارونم قشنگه... .
نفسش را آهسته بیرون داد. بخار شد و محو شد.
برخاست. پول را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
باران حالا جدی‌تر شده بود، سنگین‌تر و صبورتر... .
دوباره به همان کوچه برگشت. نه برای چیزی جدید، فقط برای چیزی که هنوز در خاک آن‌جا زنده بود.
ایستاد؛ روبه‌روی نیمکت. انگار خاطره‌ای تازه در هوا شناور شد.
صدایی که دیگر شنیده نمی‌شد، اما او از حفظ بود:
- فقط بهم قول بده که بمونی، که فراموشم نکنی
- می‌مونم، هر سال با هم میایم این‌جا تا این روزا رو فراموش نکنیم.
لبخند کوتاهی زد. نه از شادی، از شکستن، از درد قولی که فقط خودش به آن پایبند ماند. از فراموش شدن... .
سرش را بالا گرفت. آسمان خاکستری بود.
باد آرام، شاخه‌های خشک درخت را تکان می‌داد.
آرام چشم بست. لحظه‌ای به هیچ‌جا تعلق نداشت. نه به زمین، نه به هوا.
- هر سال این موقع، من میام؛ با همون کت، با همون خیابون، با همون دل گرفته.
قدم برداشت. از کنار نیمکت گذشت. نه آهسته، نه شتاب‌زده.
مثل کسی که سال‌هاست راهی را بلد است، حتی اگر هر بار تهش خالی باشد.
- پاییز برگشته... همه چی همون‌جاست... .
بغضی که پشت گلویش آمد را به سختی قورت داد و با درد ادامه داد:
- فقط تو نیستی!
و رفت؛ پشت سرش را هم دیگر نگاه نکرد.
و تنها چیزی که باقی ماند، ردّی خیس از قدم‌هایی بود که هر سال، به هوای برگشتن کسی، تکرار می‌شدند... .


[پایان]
تقدیم به تو
که هر پاییز در یادم می‌آیی
و هر بار نبودنت،
رد خیس قدم‌هایم را پررنگ‌تر می‌کند... .
 

آینازاولادی

[گرافیست و کیدرامر+مدیرتالارمینیمال+کتابخوان]
Staff member
LV
1
 
Joined
Sep 24, 2024
Messages
195
Awards
1
سکه
1,086

Who has read this thread (Total: 4) View details

Top Bottom